تغییرات خوب

سلام، من خوبم، شما چطور؟لبخند

راستش خواستم بقیه کامنت ها رو تایید کنم ولی گفتم ممکنه بعدش خسته ام بشه یا یه کاری پیش بیاد، نتونم پست بنویسم... یه همین خاطر گقتم اول پست بنویسم بعدا بقیه کامنت ها رو تایید کنم...

اول از همه یه تشکر... ممنونم که به حرفم احترام گذاشتید و کامنت گذاشتید... از تک تک تون ممنونم... فایده های زیادی داشت... اول از همه اینکه خیلی دوستای قدیمی وبلاگیم که فکر میکردم دیگه اینجا رو نمیخونن، پیدا کردم... هر چند که منتظر 2 3 نفر دیگه هم بودم که یا واقعا نمیان یا نخاستن کامنت بذارن... به هر حال اگه الان این پست رو میخونن، هنوز وقت هستنیشخند، زیر همون پست قبلی کامنت بذارن... تا چند وقت دیگه کامنت هاش رو می بندم...

یه فایده دیگه اش، این بود که با خیلی از وبلاگ نویس ها آشنا شدم... روزی 2 3 ساعت وبلاگ اونایی که کامنت گذاشته بودن رو خوندم... تا حدی که بعضی وقتا قاطی میکردم کی کی بودنیشخند ولی خوب بود در کل... یه فایده دیگش این بود که من خیلی خوشال شدم، وقتی دیدم اینهمه دوست دارم و وقتی ازشون بخوام، اعلام حضور می کننلبخند... یه فایده دیگه اش رو بعدا ها خواهید فهمیدلبخند................

+ دیروز رفتم آرایشگاه با مامانم...  صورتم رو برداشتم بعد 6 ماهنیشخند... ابروهامو دادم بر دارن بعد یه سال... بعدشم رنگ شون کردم... من همیشه خودم کارهامو میکنم... مخصوصا ابروهامو دست هیچ آرایشگری نمیدم، چون خیلی حساسم روشون... الانم اصلا ابروهامو دوست ندارم... دو رج نازک شده، رنگشم روشن شده، دوباره باید صبر کنم در بیادچشم.... من همون ابروهای پهن و مشکی خودمو میخامنیشخند البته دوستانی که منو دیدن می فهمن چی میگمنیشخند....

واییییی یه کار دیگه هم کردم... موهامو کوتاه کردممممممژه اولین بار بود بعد تیغی که به کل موهام زده بودم و کلا کچل شده بودم... موهام دیگه خیلی بلند شده بودن تا پایین تر از شونه هام میومدن، منم رفتم باز کوتاهش کردم... البته به دو دلیل: یکی اینکه یه مقداری حس کردم موهام ریزش پیدا کرده، یکی دیگه اینکه دو تا نخ موخره تو موهام پیدا کردم... رو موخوره حساسم... الان موهام دقیقا شده شبیه کارتون هایده در کوهستاننیشخند

+ یادمه یه دوست می گفت، رستا سن ات از یه حدی که بالاتر بره، یه کم که عاقل تر شی، دیگه رفت و آمد آدم های مختلف تو زندگیت خیلی ناراحتت نمیکنه... چقدر راست می گفت اون دوست... بعد یه مدت می فهمی که مهربون بودن با آدم هایی که ارزش ندارن، فایده نداره... بعد یه مدت واقعا میفهمی اول باید خودت رو دوست داشته باشی... نه نمیفهمی، یاد میگیری... نه یاد نمیگیری، یادت میدن... و اگه خوب یادت بدن، زندگی ات خیلی بهتر و ساده تر میشه... و اگه خودت یاد بگیری چطوری شاد زندگی کنی، اگه یاد بگیری عشق خوبه ولی نه لازمه و  نه کافی، اونوقته که واقعا داری زندگی میکنی، نه مردگی...

+ یاد گرفتم که به آدم های اضافی تو زندگیم زیاد بها ندم... همیشه دوست داشتم حلقه دوستانم کوچک باشه ولی دوستای واقعی ام باشن... آدم اضافی زیاد هست... دارم حذفشون می کنم کم کم... البته اقرار میکنم بعضی ها رو نمیشه حدف کرد، به هر حال رگ خری آدم میگیره دیگه... بعضی ها که در لحظات غم بات بودن... بعضی ها که آهنگ های زیادی یادآور نوستالوژی اونها هست... بعضی ها که وقتی هیچکسی نبود، هیچکسی نبود، واقعا هیچکسی نبود، لبخند بر لبانم نشوندن، برای چندین ساعت منو از فکر به تمام مشکلاتم جدا کردن... این بعضی ها شاید حتی اگر بم بدی هایی هم کرده باشند، ولی همیشه بعضی ها باقی خواهند ماند و من هیچگاه فراموششان نخواهم کردم... این بعضی های من، یکی دو نفرن و بقیه اش شما هستیدلبخند

+ از سری افکارات شیطانی رستا: برم زن دوم استادم بشمنیشخند شوخی کردم... ولی به چشم شاگردی استادی، خیلی دوسش دارم خیلیمژه... البته اینو هم اضافه کنم با تمام احترامی که برای تک تک افراد و اشخاص قایلم، به شدت با مقوله زن دوم مشکل دارم... حداقل برای خودم... هیچ وقت حاضر نمیشم به یه مرد متاهل نزدیک بشم که بعدا توش بمونم! کلا من همیشه مردهای متاهل یه حصار نامریی تو ذهنم داشتن... حتی اگه اون مرد استادم باشهنیشخند

یعنی رفتم بش گفتم، استاد من کی دفاع کنم؟ کی مقاله بدم؟ کی TA تون بشم؟ یه وقت فارغ التحصیل بشم، نمیذارن که! میگه تو اصلا به این چیزا فکر نکن، هر کاری دوست داری انجام بده، من پایه ام، برات درسش میکنم، نامه می نوسیم که مربوط به پارسال بوده که فارغ التحصیل نبودی... خداییش شما بودید دوسش نداشتید؟مژه

+ بلا به دور، چشم بد به دور، فوت فوت فوتتتتتت... خل شدم خرافاتی شدم از بس یهویی همه چیز بهم میریزهنیشخند

/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
roz

رستا دارم از تنهایی خل میشم چکار کنم به نظرت ؟ دوستام همه مشغول زندگی های خودشونن یکی شوهر، یکی کار ،یک درس وقتایی هم که خودم از زور تنهایی بهشون زنگ میزنم سعی میکنم چیزی بهشون نگم چون احساس میکنم اویزون زندگیشون میشم . کارم شده رفتن فیزیو تراپی و برگشتن .نهایتن مهمونی های فامیل که اونجا هم کسی هم صحبتم نیست اخه دختر ندارن . داداشم هم که بودو نبودش یکیه ابمون به هیچ وجه تو یه جوب نمیره اولا کهه از خودم کوچکتره و دوما از خودم دلسرد تره وقتایی که میاد خونه دیگه با لدر هم نمیشه از جاش بلندش کرد که مثلا بریم خیابون یه چرخی بزنیم و ... راستی چرا پستهات واسه من باز نمیشه من هر روز وبتو باز میکنم اما از یک شنبه تا حالا هیچ خبری نبوده الان یهو دیدم پست جدید گذاشتی .

leila

salam rostajunam man motmaenam k behet miyad rang o abru hala yekam nazok shodan bad nist tanavo khube! duset daram mache gonde![ماچ][قلب]

زهرا

سلام رستا جونی دلم برات خیلی تنگیده بود . دیشب بعد دو هفته از تخت پا شدم رفتم دکتر . دکتر خیلی راضی بود میگفت زانوم خیلی خوب جوش خورده . اخه من دو سال پیش همین جراحی رو روی زانوی چپم انجام دادم و به بدشانسی خوردم به جای 1 جراحی 3بار جراحی شدم باوت میشه ؟!؟!؟! این بار دکترم رو عوض کردم اما بازم نگران بودم فک میکردم ادم بدشانس همیشه بدشانسه والا دکتر با دکتر فرق نداره . اما خداروشکر این بار همین دفعه اول جواب داد . هرچند تا دوماه دیگه باید بخوابم اما خوبیش اینه که دیگه اتاق عمل نمیرم دیگه شبای طولانی بیمارستان رو نمی بینم دیگه درد نمیکشم دو ماه بخوابم خوب خوب شدم . امروز بعد دوهفته حمام کردم و اجازه پیدا کردم به تبلت خواهرم دست بزنم اول اومدم سراغ تو . البته تند تند نمیتونم بیام اخه خواهرم یکم خسیسه اما هفته ای یه بارشم خوبه . گفتم از حال خودم خبردارت کنم . راستی موها و ابروهات مبارک باشه این استادتون هم عجیب کیس مناسبیه [شیطان][شیطان][شیطان]فدات [ماچ][ماچ][ماچ]

هدی

سلام عزیز می شه یک خواهشی بکنم که نسخه موبایلی اینجارم بزاری اگه امکانش هست ممنون

roz

توی یه شهر کوچیک با مردمانی که فرهنگ بالایی ندارن .وقتایی که تنها میرم بیرون اینقدر مورد لطف پسرکان شهرمون قرار میگیرم که ترجیح میدم تو خونه از تنهایی دق کنم . شهری که سینمایی نداره . راستی بهت نگفتم این اتفاق بعد از سینما رفتم تو کرمان اتفاق افتاد[نیشخند] الانم که با این دستم کلاس خاصی نمیتونم برم چون دستم حرکت نداره خیلی فقط کلاس زبان میرم .دوستامم که کلا بی خیال شدم سعی میکنم خیلی بهش فکر نکنم .فقط الان همه امیدم به اینه که دانشگاه قبول بشم و یه کم زندگیم تغییر کنه یه شهر جدید ادمای جدید دوستای جدید ... ببخشید نمیخواستم با حرفام ناراحتت کنم

roz

ممنونم رستای عزیز [قلب][قلب][قلب] [بغل][بغل][بغل] [ماچ][ماچ][ماچ] [گل][گل][گل]

roz

کیف رو چنان کشیده که دو تا دسته هاشاز جا کنده شدن و کیفو پاره کردن به خاطر همین کیف از دستش افتاده البته غیر از مدارکم چیزی توش نبوده که به دردش بخوره . دستمم خدا را شکر الان خیلی بهتره حداقل دردش کمتر شده

افسون

سلام خىلى وقته که وبتون را ميخونم. پست دختر روستاىى هم خىلى اموزنده بود. طلاق جرات و شهامت مىخواد البته به عنوان اخرين راه. امىدوارم اىن دوران پر تنش را پشت سر بگذاريد و به ارامش برسىد

نادیا

ببخشیدمنتظرت گذاشتم عزیزم[نیشخند] نشدزودترپیام بدم