اتفاقات جالبناک :دی

امروز عصر با مامانم حسابی دعوام شد.... نمیخوام بگم سر چی ولی دقیقا سر همون خساست وحشتناکش... نتونسم سکوت کنم و مثل همیشه چیزی نگم...هر فحشی که داد، بش گفتم خودتی و داد زد، داد زدم..... در همین حین مژگان اس داد: تا ساعت 7 آماده میشی، بریم بیرون؟ منم از خدا خواسته، فوری ج دادم، آره میام... خلاصه رفتم در خونه شون و قرار شد بریم یه مرکز خرید بزرگ ازین لوکس ها... .سوار تاکسی شدیم و سر یه فلکه ای پیاده شدیم تا یه تاکسی دیگه ای بگیریم، یه کم پیاده روی کردیم، یهو دیدیم یه زنی سرش رو گذاشته پای یه  درختی کنار خیابون، دراز به دراز افتاده... رفتیم بالا سرش، دیدیم دو تا دختر دیگه هم ایستادن، گفتیم چشه؟ گفتن، نمیدونیم هر چی صداش میزنیم، ج نمیده، زنگ زدیم آمبولانس... منم هر چی زن رو تکون میدادم، ج نمیداد، فقط تند تند پلکاش به هم میخورد... مژگان بیچاره وحشت کرده بود، یه زن دیگه هم رد شد، گفت، این قندش افتاده...خلاصه کلی ایستادیم تا اورژانس اومد... دو تا پسر جوون و یکی شون هم خیلی خوش قیافه وخوش اندامابله... خداییش چقدر لباس فرم برادران اورژانس، شیک هست ها، نه؟نیشخند ولی کاملا تابلو بود که تازه کارن، هی با هم داشتن بحث میکردن که الان این زنه چشه، زن رو  همون طوری که بیهوش بود، بلند کردن، تکیه دادن به دیوار، من و مژگان هم دو طرف زن رو گرفتیم، چون در حال ولو شدن بود....ماشالا چقدر هم سنگین بود... من دیدم هی اینا دارن بحث میکن، برگشتم، گفتم: حالا نکشین اش این بدبخت رو اگه بلد نیستید، زنگ بزنید یکی دیگه بیاد.. یهو یکی شون برگشت یه چشم غره ای بم رفت، منم سرمو انداختم پایینخنثی...خلاصه بقیه رفتن و من و مژگان و اون دو تا آقاهه، همینطوری تو خیابون بودیم، حرف میزدیم، اصلا انگار نه انگار زنه کف خیابون ولو هست...بعد مژگان شروع کرد به زنگ زدن به تمام شماره هایی که تو کیف خانم بود...هیچ کدوم هم آنتن نداشتن... من و یکی ازین آقایون آمبولانسی(که انصافا خیلی خوش قیافه و جذاب بودنیشخند) داشتیم تو کیف زن رو میگشتیم، یهو کلی پول تو کیفش دیدیم، پسره در کیف رو بست و بم گفت، تورو خدا همین جا بمون، پلیس اومد، بگو من از پولا چیزی رو برنداشتم... به دوستش گفت، زنگ بزن 110 همین الان.... پیج کردن و گفتن فعلا بیاریدش بیمارستان،چون هر کاری کردن زنه به هوش نیومد... و هیچکدوم  شماره ها هم آنتن نمیداد بوق نمیخورد... دیگه من و مژگان گفتیم الکی تو دردسر نیفتیم، فوری خداحافظی کردیم و گفتیم باید بریم... یه کم راه رفتیم، نگاه ساعت کردیم، 9 بود... دیر بود، گفتیم دیگه برگردیم خونه..اینم از تفریح امشب... یهو شنیدیم، یه ماشینی پشت سرمون داره بوق میزنه... نگاه کردیم دیدیم همون آمبولانسی ها هستن....(تا حالا دیدید کسی با آمبولانس براتون بوق بزنه؟؟؟شیطان) دیدم همون خوش قیافهه، داره بم اشاره میکنه، بیااااا؛ برگشتیم، گفتم بله؟ گفت نمیخوایید با این خانم بیچاره تا بیمارستان بیایید؟ گفتم برا شهادت که پول بر نداشتی؟؟؟؟!!! خندید گفت آره... من و مژگان هم دیدیم دیره، شب شده، راهمون هم به بیمارستانه نزدیک تره، سوار شدیم... خلاصه برادران اورژانسی و امنیت و ما هم که آمبولانس ندیده...  سوار شدیم.... حالا همیشه این مسیر لعنتی ترافیک بودا، نمیدونم چرا از اقبال تمبیده من، خلوت بود امشب بد رقم.... مژگان سبک شده بود منم تا حالا این دختر رو اینطوری ندیده بودم... اون دو تا پسره هم که الحق خیلی هم با حال بودن...مژگان اینطوری بود:قهقهه.من اینطوری بودم:تعجب.... ولی واقعا خوش گذشت... تو آمبولانس همون که خوشکل تر بود، بم گفت، اگه الان به هوش بیاری زن رو، مدرکم رو در میارم بت میدم...منم با اعتماد به نفس هر چه تمام بلند شدم و یه تو گوشی زدم به زنه که بیدار شه، یهو چشماش رو باز کرد.... ولی پسره نامرد مدرکش رو نداد...نیشخند آخی دیگه رسیدیم بیمارستان... هیییییافسوس هی پسره بم میگفت، کمکم کن، فلان کار رو بکن، اون ملاحفه رو بردار، کیف زنه رو بردار، در آمبولانس رو ببند، اون تخته شاسی رو بده...میخواسم برگردم بگم مگه کلفت ننه اتم؟ دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم....افسوس یه بار برگشتم نگاه پشت سرم کردم، دیدم وایساده داره اینطوری:ناراحت نگام میکنه...دلم آتیش گرفتنیشخند.... واقعا اون 2 ساعت یکی از محدود ساعت های خوب عمرم بود... تو راه هم با مژگان تمام راه رو پیاده رفتیم و خندیدم، وقعا تجربه عالی بود، تا حالا با یه آدم کف خیابون رو به رو نشده بودم.... تا حالا آمبولانس هم سوار نشده بودم.... منم که کلا بدشناســــــــــــــــــــــــ چون هول هولکی آماده شدم، نه یه مانتو درستی تنم بود، نه یه آرایش خوبی...نیشخند

اومدم برا خواهرام تعریف میکنم، خواهر کوچیکه برمیگرده پولدار بود؟ میگم : کسی که تو اورژانس کار میکنه، پولداره؟ دوباره دو دقیقه بعد میپرسه: ماشینش چی بود؟ من:خنثی آمبولانسکلافهمیگم فقط خیلی خوشکل بود و خیلی شیک و جذاب، میگه: خببببب همین ها کافیه، حالا شماره داد؟ میگم نهابرو... میگه: خاک تو سرت.....

اینم از درس خوندن من... امتحان چهارشنبه همانا؛ افتادن من هم همانانیشخند راستی این اورژانسی ها چی خوندن؟

/ 65 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

ای جااااااااااااااانم ایشالا همیشه از این اتفاقای باحال بیفته تو یکم بخندی از ته دلت عسیسم[بغل][ماچ]

زالزالک

ببین خیلی قشنگ بود این متنت کلی خندیدم روز خوبی بوده برات گاهی اوقات ادمهایی میان توی زندگی آدم که فقط یه خاطره قشنگ برات میذارن و میرن و دیگه شاید هیچ وقت نبینیشون.

تینا

سلام رستا جان.خوبی عزیزم.این پستت خیلی باحال بود.کلی نصفه شبی خندیدم.چون شوشوم خوابه مجبور شدم تو دلم بخندم.الانم دلدرد گرفتم.منم یه بار سوار اورزانس شدم و میخواست باهام دوست بشه اما چون شوشو داشتم قبول نکردم.اما تو چرا شماره نگرفتی؟راستی کد وبلاگ قبلیتو بهم میدی جیگر؟چون خودت گفته بودی از اول بخونید منم رفتم از اول خوندم اما همش رمز داشت[قلب][ماچ]

سوگل

چیه خوووو .. مگه خانوما دل ندارن [نیشخند] دیدی بعضی موقع ها یه نفر چطووووور بد رقم به دل آدم میشینه [نیشخند]

meli

جونه من زنه رو چرا زدی؟[سوال]ولی خیلی خوب تعریف کردیا![تایید] مردم از خنده![قهقهه][دلقک]اون دوتا هم بد نشد واسشون!!![فرشته]تو چند زمینه همزمان تجربه کسب کردن![نیشخند][خنده]مزگان چی شد؟[سوال][شرمنده]

يه دختر

واي خدا آخرش خيلي خنده دار بود[قهقهه] ما بايد يه خورده پيش خواهرت آموزش ببينيم[زبان] ماشين طرف چي بود[قهقهه]

يه دختر

ولي جدي من از اين غش كردناي مردم جلوي روم زياد برام پيش اومده! وقتي هم آدم يه همچين چيزايي ميبينه دلش يه جوري ميشه. يه احساس ترحم با ترس و يه حس ديگه كه نميشه تعريفش كرد يه جوريه ...[نگران]

فاطمه مامان صبا

خیلی بامزه بود مردم از خنده............یعنی دقیقا تو این موقعیت ها بودم که یهویی دوست آدم بطرز فجیعی جلف میشه و آدم میخواد آب شه بره تو زمین از دستش[شرمنده]ببخشید دیر به دیر سر میزنم رستا جون

بیتامهران

رستا جان، همیشه شاد باشی ...خیلی ی ی خندیدم ..... بوووووووس

مهسا کرملو

عزیز دلم دوست خوبم, دیگه هیچوقت هیچوقت نمازات یادت نره... تارک الصلاة خیلی بد تر از کسیه که از اول نماز نمیخونده دارم الان ازت غصه میخورم....نماز غیر از اون آرامشی که گفتی فواید فیزیکی و روحی دیگه ای ام داره عزیزم..[گریه]