رفتن یا نرفتن، مسیله اینست...

اس ام اس از طرف یکی از دوستام: سلام عزیزم، من دارم تا دو ماه دیگه میرم، یه دنیا کار ریخته رو سرم ولی دلم می خواد قبلش ببینمت...
این دوستم مثل 90 درصد بقیه دوستا و همکلاسی هام، چسبیدن به یه مرد و پریدن آمریکا... رفتم تو فکر... اعتراف می کنم حسودیم میشه...

وقتی برای دوست صمیمی ام، مژگان، فاند RA به علاوه TA از یکی از دانشگاه های تگزاس هم اومد بش حسودیم شد... وقتی فهمیدم با دوست پسرش، تونستن دقیقا از یه یونی فاند بگیرن... بیشتر حسودیم شد وقتی همین دوستم رفت ارمنستان و با ویزای مالتی برگشت... کلا باید اسمش رو گذاشت خدای شانس! اتفاق های نادر یک در هزار و یک در صد برا این زیاد میفته!

وقتایی که من داشتم تو یونی تو سر خودم میزدم دنبال پروژه ها و برنامه هام که جواب نمیداد، مژگان داشت اپلی میکرد... تقریبا هیچ کاری برای پایان نامش نکرد... تو ارشد وقتایی که من احمق دنبال درس هاس سخت به درد بخور بودم اون یه سری درس های آسون و نمره بیار گرفت، آخرشم معدلش از من بیشتر شد!

مژگان دختر خیلی خوبیه... خدا شاهده خیلی براش خوشال شدم و واقعا خیلی دوسش دارم، بحث من اصلا اون نیست... بحث من اینه که چرا من هنوز نقطه صفرم!

حالا که دو تا از دوستای نزدیکم هم دارند میرن... وقتی میبینم تقریبا همه دوستام رفتن، بیشتر حالم گرفته میشه... یکی دیگه اشون هم که قبلا یه بار اسمش رو اوردم، با شوهرش رفت 2 سال پیش کالیفرنیا، تو این 2 سال خودش رو کشت تا آخرش امسال تونست از استندفر پذیرش بگیره! البته شاگرد اول مون بود معدلش 19 و خورده ای و این دو سال تو یونی شوهرش به عنوان محقق کار میکرد...

بعضی وقت ها هم به خودم میگم برم اون ور چه کار؟ واقعا با چه هدفی؟ حالا چون همه رفتن؟ برم بین یه مشت آدمی که حرف منو نمیفهمن؟ اینهمه آدم سختی بکشه که چی بشه؟ اونم تنهایی... جایی که نمیشناسی، تا حالا نبودی، متعلق به اونجا نیستی.... در حالی که همین الان هم برا همین جا، کلی برنامه دارم... دوست دارم تا 2 سال دیگه که مامان و بابام بازنشسته میشن، یه فست فود بزرگ باز کنم.... کلی برنامه های قشنگ دارم... ولی دوباره به خودم میگم، کم حرف میشنوم از مطلقه بودنم؟ اذیت نمیشم تو همین خونه؟

حس میکنم رفتن هم مثه شوهر کردنه! آدم تا شوهر نکرده، چون همه شوهر کردن، دوست داره شوهر کنه، ولی نمیدونه تازه اول بدبختی و اسارت هست... رفتن هم مثه یه حرص میشه برام... انگار باید برم، سرم به سنگ بخوره و برگردم!

به هر حال... آخرش بعد کلی فکر، خوشحال میشم که در هر صورت رفتن یا موندن، از حرکت باز نمی ایستم و همیچوقت تسلیم شکست هام نخواهم شد...

+ یه چیزی میگم نخندین ها! میشه نظرات تون یا احیانا تجریبات تون رو درباره دعا نویس بگید؟ مرسی

/ 77 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

سلام رستايي كجايي بابا ؟ نكنه واقعا از اينجا رفتي؟[ناراحت][دلشکسته]

علی

سلام . ی تصمیم بزرگ گرفتم ب امید روزی ک بهش برسم و بعدا بهت بگم تو حتما موفق میشی رستا

س

بی وفا تو که رفتی... چرا رفتی چرا من بی قرارم؟؟؟؟

یه دختر (پری)

آدرس فیسمو گذاشته بودم که!!!

زهره

سلام دوست عزیز من تازه با وب شما آشنا شدم چند روزی هست که دارم مطالبتون می خونم . رستا جون این بدون که همه تو زندگیشون یک سری مشکلات خاص خودشون دارند و غصه هم هیچ فایده ای نداره . برات بهترین ها را ارزو می کنم .

الهه

خيلي دوست دارم برم ،‌راستش گره كور زندگيم داره عذابم ميده و شايد اينطوري باعث بشه آدم به اين كارها مجبور شه ،‌كلا اعتقادي ندارم

مامان هستی و هیلدا

سلام رستای عزیزم واااااااای بعد از مدتها فرصت کردم بیام نت گردی فکر کن تو این مدت که هیلدا فوق العاده شیطون و بهانه گیر شده بود به شدت اذیت شدم لاغر شدم در حد تیم ملی ... زشتم شدم حالاااااا چیکار کنم؟ ولی خوب باید برگردم دوباره مثل قبل بشم بیام نت برم ورزش . غذا و تغذیه م برگرده به روال سابقش هرچی بگی بچه داری سخته اونم دو تا با بیماری هستی هم فوق العاده اذیت شدم ولی لطف خدا و دعای دوستان شامل حالمون شدم راستی چه همه اتفاق افتاده و من بیخبر خواستی وبلاگ دیگه ای بری منو جا نندازی خانومی . . فعلا برم به خونه های باقی دوستان هم سر بزنم

مامان هستی و هیلدا

راستی در مورد دعانویس هم بگم که والا من که چیزی ندیدم یه جورایی اصلا نمی تونم باورشون کنم همش به نظرم کشکه حتی با اینکه موارد خیلی خفن شنیدم ولی بازم نمی تونم باور کنم

بانو

من به دعا نویس کاملن بی اعتقادم و فقط به این معتقدم که خدا خدا خدا.... وقتی خدایی به این بزرگی هست که ابراهیم رو از آتش زنده نجات میده موسی رو از دریایی که شکافته زنده عبور میده چرا باید فک کنیم انقد مشکل ما بزرگه که خدای به این بزرگی از پسش بر نمیاد و یه دعا نویس یه بنده یه جز از پس یه مشکل بر میاد؟؟ من آدم مذهبی ای چندان نیستم که بگی مذهبی ام متوسطم..شاید خیلی از دعاهارو اصلن حتی اسمشو هم ندونم اما فقط به به چی معتقدم خدا...و دیگر هیچ! موفق باشی..من وبلاگ شما و نیکی جان رو می خونم تازه امشب اشنا شدم...

الهه

سلام میدونم مطلب دعا نویس مربوط به چند ماه پیشه ولی تجربه منو هم داشته باشید: خواهرم یه دختر خانم رو میشناخت که قرآن رو باز میکرد وبرات از گذشته حال وآینده میگفت: به من گفت:بابات مریضی تو پاش داره؟بله داشت مادرت مریضه وبازهم مریض میشه : درست بود خود تو بیماری تو سرت داری؟ بله دارم بهم گفت ابراهیم کیه؟گفتم داداشم گفت کاری میکنه که زندگیتون خیلی خوب میشه از اینرو به اونرو :هنوز اتفاق نیفتاده کلی چرت وپرتم راجع به اینکه یه دختر اومده یه طلسم نجس رو فرشامون ریخته که بخت تو رو ببنده !!! وگرنه قرار بود که برات یه خواستگار خوب باید که ازدواج کنی و دوتابچه داشته باشی !!حالا این خبر نداره که من به هیچ وجه ازدواج نمیکنم وتصور بچه داشتن حالم رو بهم میزنه !!! خولاصه چند وقتی فکرم رو مشغول کرد اما حالا خوشحالم اون دختره بختم رو بسته و مجرد میمونم[خنده][ابله][تایید]