بعد از مدتها نوشت...

بعضی از دوستان (گاوچران) از فعل جمع نوشتن من، خوششون نمیاد، با افعال مفرد مینویسم...از خود راضی

اول این عکس، تقدیم به شما:

 

 

آقای نابغه که ازین پس اونو "کاوه" صدا خواهم کرد تا زیادی جوگیر نشه، "یکی از بد شانس ترین آدم های روی کره خاکی هست که عاشق رستا شده" نیشخند البته این عقیده من نیست، این جمله پدر و مادر و خواهرام هست وقتی می خوان سر به سر من بذارن.... و دیدن برق شادی و خوشحالی در چشمان پدر و مادرم در این روزها، از بزرگترین لذت های زندگیم هست...

من شیفته مردهای سرکش بودم، اونایی که باید کلی سعی و تلاش کنی بچنگ بیاری شون، رام شون کنی، بعضی وقتا سرکشی کنن، سخت باشن، مغرور باشن...ولی کاوه یه طوری هست... با مردای قبلی موجود در زندگیم متفاوت هست... یه مرد بسیار رمانتیک، فوق العاده متواضع، منت کش، زن ذلیل!... تو عمرم کسی دست منو بوس نکرده بود، این روزی هزار بار دستم رو بوس میکنهسبزنیشخند... نه چیزی کم داره، نه مشکلی داره، مخصوصا وقتی فهمیدم یکی از مغرور ترین، شیک ترین و امروزی ترین دخترهای یونی که همیشه پسرای زیادی دنبالش هستن، تو کف کاوه بوده و 3 4 بار به کاوه نخ داده ولی کاوه محلش نداده، مطمئن تر شدم که این بشر (کاوه) از نظر ظاهری چیزی کم نداره... وقتی مامان و بابام و خواهرام میگن، قیافش خیلی خوبه، حتی یه دنیا با عکساش فرق میکنه و عالی تره، بازم شک میکنم.... با توجه به شانس من، چه طور ممکنه یه همچین آدمی اینطوری عاشق من بشهابرو

البته، وای به روزی که کاوه ناراحت بشه یا عصبانی بشه... یعنی حتما باید تهدیدش کنم که ولت می کنم و میرم تا از موضعش عقب نشینی کنه، به سختی میشه از ناراحتی بیرونش اورد...نمیدونم تا کی می تونم ازین استراتژی استفاده کنم..... عصبی که میشه داد نمیزه، توهین نمیکنه ولی دیگه نمیفهمه چی میگه، همش کار منو بزرگ میکنه و میگه من همه چیزو نابود میکنم.... هر چند بعدش با هزار تا معذرت خواهی و منت کشی و تفریح بردن و اینا سعی میکنه از دلم بیرون بیاره، ولی من که یادم نمیره، میره؟

یه مشکل بزرگ دیگه هم خسیسی اش هست، که تا حالا سر این موضوع 2 بار بحثمون شده... و بار آخر خیلی شدید بود و باعث شد این مدت عوض شه ولی من که میدونم همش موقتی هست و آدم خسیس همیشه خسیس می مونه... نمی دونم شاید توقعات من زیاده... البته خودش میگه خسیس نیستم فقط الان یه کم دست و بالم تنگه... چون اینجا درس میخونه و نمیرسه خیلی بره تهران، پروژه های کمتری بر می داره و خوب متعاقبا حقوق کمتری هم میگیره... یه چیز دیگه هم هست... با وجود اینکه همین الان حقوقش از حقوق مامان و بابای من روی هم، بیشتره ولی چون خانواده اش، از نظر اقتصادی در وضع بسیار پایینی هستن، و این آقای کاوه باید اخلاقا و وجدانا، خرج خانواده اش به علاوه کرایه خونه پدرش و قرض هاشون رو بده، سر آخر چیز زیادی برا خودش نمیمونه... هر چند که خودم کاملا داوطلبانه برای این کارهاش تشویقش کردم و بش گفتم، باید تا اونجایی که می تونه کمکشون کنه و هر زمان لازم بود، اول به اونا برسه بعد به زندگی خودمون... ولی به هر حال یه کم بابت این موضوع ناراحتم...

چند وقت پیش خیلی سخت مریض بود، رفتم خرید کردم و براش یه سوپ خیلی خوشمزه درست کردم، ماشین مامانم رو برداشتم و براش بردم خوابگاه... بیچاره ذوق مرگ شده بود، از بس من خوبمشیطان

جمعه روز ولنتاین، هم نهار دعوت بود خونمون، براش کیک قلب مخفی برا ولنتاین درست کردم، لینکش رو اینجا ببینید: اینجا خیلی خوب دراومد البته من با کیک اسفنجی درست کردم و انقدر خوشمزه بود که از زمان برش کیک تا زمان ناپدید شدن کاملش کمتر از 1 ساعت بودخوشمزه نهار هم فسنجون درست کردم چون خورشت مورد علاقش هست، برا دسر هم ژله سه رنگ با مخلفات و اینا درست کردم... البته خواهرم و مادرم بسیار کمک کردن و در کل خوش گذشت... و وقتی که رفت و بابام ازش تعریف میکرد من قند تو دلم آب می شد... بابام بم میگفت، خیلی مرده، سعی کن نگه داریش و اخلاقتو خوب کن، آینده ای که پیش روش هست خیلی روشنه ... آخه اعتقاد مامان و بابام اینه که من با اخلاقم اینو می پرونم!

پروژه درسی رو هم که با هم داشتیم، انداختم گردنش، گفتم باید برا منم انجام بده، انجام داد، و چند روز دیگه ارائه داریم... ولی حس خیلی بدی دارم، تالا تو سالهای دوران تحصیلم ازین کارا نکرده بودم، همیشه خودم کارامو میکردم، الان حس انگل بودن دارمنیشخند

البته فکر نکنید همه چیز گل و بلبل هست.... روز به روز تردیدم نسبت بش بیشتر میشه... مخصوصا دیشب.... بیشترش به خاطر پول و مسایل اقتصادی هست... قبلا ها فکر میکردم آدم میتونه با نون خشک هم با کسی که دوسش داره زندگی کنه ولی این روزها عقایدم عوض شده... حس میکنم قبلا ها خیلی بچه بودم و رویایی فکر میکردم... آدم باید عاقل باشه... نیاز به یک مشاور خوب رو به شدت احساس میکنم....یه مشاور تو تهران هست که زن مطلقه بم معرفی کرده، باید هر چی زودتر بریم... این هفته که رفته تهران سر کارش، هفته دیگه هم ارائه پروژه مون هست... هفته بعدترش هم من دارم میرم مسافرت... شاید بیفته بعد عید... ولی خیلی دیر میشه... باید یه فکری کنم...

خواهرم با اینکه سنش از من کمتره ولی خیلی عاقل تره.... بم میگه خب اون روباه اینا که اون زمان طلا گرمی 45 تومن بود، 40 میلیون بت طلا دادن، کجای دنیا رو باش گرفتی؟... اخرش هم همش رو پس دادم حتی هدایای خودمون رو هم از جمله حلقه داماد، لپ تاپی که بش هدیه دادیم رو هم نتونسم پس بگیرم، خوشبخت شدم؟ تو خونه 5 6 میلیاردی زندگی کردم، همیشه دو تا ماشین صفر زیر پامون بود، خوشبخت شدم؟... نمیدونم.... ولی به نظرم نه افراط خوبه نه تفریط.... حالا نمیدونم کاوه رو میشه بش گفت تفریط یا نه ولی مسلما کاوه آینده درخشانی خواهد داشت... حتی چون با هم، هم رشته ای هستیم میتونیم با هم کار کنیم یا حتی شرکت بزنیم ولی تا کی باید صبر کنم؟ تا کی باید سختی کشید؟ دوست داشتم بنویسم درباره مشکلاتی که سر پول و این چیزا به وجود اومده، ولی دوست ندارم آبروی پسرکم برهنیشخند....کاشکی میشد، بش یاد بدم بعضی چیزا رو.... ولی میترسم به غرورش بر بخوره، ناراحت بشه... البته اصلا آدمی نیست که در مقابل این چیزا جبهه بگیره اتفاقا خوب گوش میده و عمل میکنه ولی مطمئنا به غرورش بر میخوره... دوست ندارم این کار رو کنم... کلا من به با کلاسی ، شیک بودن و در عین حال سادگی، خیلی اهمیت میدم.... اه، از بس ظاهر بینم متاسفانه.....

بابام بم میگه، این پسر خیلی خوبی هست، ولی میدونم تو نمیتونی با این آدم بسازی... اگه یه وقت میریم بیرون، قبل و بعدش باید کلی نصیحت بشنونم که: بابا جان، خرج رو دستش نذار، یه کم مراعات کن، یه کم بساز، اذیتش نکن، تو فشار نذارش... یه شب که رفتیم فست فود بالاشهر و شیک، بعدش کلی دعوام کردن... حالا یه بار فقط رفتیما.... به خدا خیلی هم اهل خرج کردن نیستم... عقیده ام بر کم خرج کردن ولی خوب خرج کردن هست... مثلا به مانتوهای ارزون راضی نمیشم ولی کلا کم میخرم، شاید سالی 2 تا حداکثر...

+ نمیدونم چه مرگم هست که خوشحال نیستم... حتما مشکل از منه... به قول خواهرم دیگه شوق و شور اولیه رو ندارم، مثل کسی که تو ذوقش خورده باشهنیشخند

/ 64 نظر / 91 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل

خوشحالم که اغلب چیزا توی زندگیت داره به خوبی پیش میره .. خداروشکر ... و خوشحالم که از اولین پستت توی بلاگفا خواننده ی خاموش بودم تا الان ... شاید هفته ای یه بار میومدم ولی حتما میخوندمت... خدارو بازم شکر ...

مهرنیا

سلام رستا جان...برای این گفتم دست بوسی زنگ خطره<<<چون به نظر من مدت زمان آشنایی شما وعمق علاقه تون....نباید به این زودیا یه ذلجویی برسه.........واقعیت اینه که کسی رو دوست داری براش بارها غرورتو زیر پا میذاری و منت کشی میکنی اما بعد یه مدت برات بی ارزش میشه....ولی بازم منتشو میکشی چون طاغت شکستنو نداری ولی کار که به اینجا برسه ازش متنفر هم میشی....بعدش نوبته خودت میشه که شروع کنی به پس زدنه اون

مهرنیا

من برات از ته قلبم آرزوی خوشبختی میکنم چون بعد از ازدواج ناموقی که داشتی هیچ وقت عزت نفست وشرفتو به کسی نفروختی ..........این یه دنیا ارزش داره...ولی عزیزم یه مرد همیشه مرده نباید غرورش بشکشنه باید حواستو خیلی جمع کن.........التماس دعا

دختری از جنس دریا

سلام عزیزم.خوبی؟ شخصیت کاوه به نظرم خیلی جالبه ..قدر این دوست داشتن و علاقه اش رو بدون که واقعا مرد عاشق کم پیدا میشه ولی راجب این خصلت خسیس بودن واقعا نمیدونم میشه به کاوه گفت خسیس یا نه؟!ولی از اون جایی که یه روزی این مسئله خیلی برام مهم نبود ولی بعدش فهمیدم یکی از مهمترین مسائله و باید خیلی جدی گرفته بشه... حتما با یه مشاور خوب مشورت کن....انشاالله که بتونی بهترین تصمیم هارو بگیری و خوشبخت بشی

عسل

سلام رستا جان این مسئله رو باید حل کنی نمیتونی بگی برا خانوادت خرج نکن .ولی نباید میگفتی اول برا خانوادت بعد برای خودمون مرد باید برای زن خرج کنه تا قدر بدونه اون اول بید با خودش دو دوتا چهار تا میکرد بینه میتونه از پس زندگی بر بیاد بعد پا پیش میذاشت

ملیکا

سلام رستا خانم خوبی؟ من اول اینو بگم روم سیاه چون یکی از خواننده های خاموش وبت بودم و همیشه با گریه هات گریه کردم و با خنده هات خندیدم . خدا میدونه همیشه توی لیست دعام بودی و از خدا میخواستم صبرت بده و دوباره دستت رو بگیره. ولی دیشب که این پستت رو خوندم خدا میدونه چقدر خوشحال شدم که هم خدا دعامو مستجاب کرده و هم شما خوشحالی و در استانه یه زندگی جدید هستی. از خدا میخوام زندگی ایندفعه روی خوشش رو بهت نشون بده و خوشبخت شی راستی من خیلی وقته لینکتون کردم اگه دوست داشتی پیش منم بیا .

عسل

سلام رستا جان .مادیات مهم تو زندگی . نمیتونی بگی من ازهمه چیز میگذرم تو این دوره زمونه این حرف نه معنا داره نه کاربرد شما درسته یه بار طلاق گرفتی ولی این دلیل نمیشه که با هر شرایطی کنار یای بعد ها وقتی خوت رو با خواهرت .دوستت مقایسهدکنی اون وقته که خسیس بودنش اذیتت میکنه . اگه ادم خوبیه میتونه این صفت بد رو کنار بذاره میتونی حتی شده پنجاه در صد عوضش کنی بسم الله

.مونیکا. ( وقتی هنوز خورشید میدرخشه ... )

خیلی خیلی خوشحالم که برگشتی عزیزم ، الان ذوق زدم اومدم از اول پستات رو بخونم :)) یکی از معیار های ازدواج توجه به خرج کردن پسره ، امیدوارم این آقای کاوه اینجور یکه فکر میکنی ناخن خشک نباشه :)

محمد

نیاز به مشاوره عمیق حهت شناخت کافی کاوه و ازدواج با او دارید. لطفا ساده نگیرید...