خلاصه

خب می نویسم... سعی میکنم خلاصه وار همه چیز رو تعریف کنم:

+ اول از همه بگم که مشکل از چشم چپم بود... خیلی خیلی اذیتم کرد، بیشتر از یک  ماه درگیرش بودم، و الان تازه تقریبا 4 5 روزه خدا رو شکر، به طور کامل خوب شدم، واقعا اذیتم کرد... هی دو روز خوب میشد، دوباره بدتر میشد!

+ بعضی افراد رو قلبا دوست دارم، خیلی دوست دارم، بهشون نمیگم، ولی خیلی از حرف زدن باهاشون و گپ زدن باهاشون لذت می برم... بعضی ها واقعا خوبن... همیشه برای کمک حاضرن... بعضی ها هم خیلی بد ان، واقعا بد ان، همش فرار میکنن تا یه وقت خدای نکرده خیری ازشون به کسی نرسه... قبلا ها عادت داشتم، رک به افراد میگفتم که دوسشون دارم یا بدم میاد ازشون... ولی خیلی وقته فهمیدم که نباید گفت... اونی که خوبه بد میشه، اونی که بده، بدتر میشه!

+ یه سوپر مارکت سر خیابون مون هست، چون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه من همیشه ازونجا خرید هامو انجام میدم... مخصوصا برای انواع پاستیل های خوشمزه ای که دارهخوشمزه خلاصه این سوپر توسط دو عدد برادر مدیریت میشه که صاحبش هستن... یکی شون بعضی ها وقت تیک میزد، و ازونجایی که اگه کسی بم تیکه بندازه، سکوت نمیکنم، جواب می دادم، خلاصه چند وقت پیش از یونی برمیگشتم، ولم هوس پاستیل کرد، گفتم یه سری بزنم، داشتم میومدم بیرون، دیدم شماره گذاشت تو پلاستیک، گفتم چیه؟ گفت هیچی، یه میس بزن، بزنگم کارت دارم... شلوغ بود، منم زود اومدم بیرون... دیگه پامو نذاشتم اونجا... اومدم خونه، برا خاهرم تعریف کردم، میگه فقط پسر سوپری کم بود بت شماره بده تا کلکسیونت کامل شه!

+ رفتم با مامانم دو تا شماره رنگ موی اورآل خریدیم، قاطی کردیم موهامو رنگ کردم، یه افتضاح به تمام معنا شد! دوباره با رنگ تیره تر رنگ کردم، مقداری درست شد، ولی دوسش ندارمناراحت

+ اون دوستم رو که یادتونه؟ گفتم با دوست پسرش از یک یونی آمریکا فاند گرفتن؟ جمعه عروسی شونه! دوشنبه پروازشون! من عروسی شونو نمیرماز خود راضی کی حال داره واقعا؟

+ جاتون خالی، دیروز با خواهرام رفتیم جیگرکی، و کلی جیگر و دل و قلوه و کنجه زدیم... تا حالا نرفته بودم! از بس یه عمر ترسوندنمون که خطرناکه، معلوم نیس چیه، میرید می خورید میمیرید... همیشه خودمون تو خونه درست میکردیم، ولی واقعا بیرون خوردن، یه مزه دیگه داره.... بعدشم هر چند کلی دعوامون کردن ولی ارزششو داشتنیشخند

+ تولدم دقیقا شده بود حرف کلاه قرمزی که الحان جونمم، بم گفت: تولده، عید شما مبارکنیشخند

+ برای همیشه شما ها هم آرزوی موفقیت و شادی و خوشبختی دارمبغل

/ 56 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س

بیا دیگه.چشم انتظاریم[عجله]

یه دختر (پری)

بازم نیستی که!! [متفکر][نیشخند]

الهام

سلام رستای عزیز چه اسم پاییز وزمستونه ی قشنگی من تو اینترنت کلمه طلاق وسرچ کردم که ببینم طلاق بگیرم یا نه که ببینم.من احمقم که فک میکنم بعد طلاق خوبه یا نه. الان دوشبه تا صبح.نوشته هاتو میخونم حرفان حرفای دل منه درمورد خدا دوسمات وباوندن وبلاگت یکم امید گرفتم چون من هیچکس همراهم ک نیست خودمم وخودم تواین زمونه هیچ کس برای احساس تره هم خورد نمیکنه وهیچکس برای آدم وقت نمیزاره منم یه آدم.وحشتناک شاد بودم که الان افسرده شدم.ونمیدونم شادی چیه اگه وقت داشتی یکم باهام حرف بزنی کمکم کنی بگو من نیاز دارم

آتوسا

آخیش! ... آرشیو رو خوندم! و از آشنایی با شما خوشبختم!

نسیم

[خجالت]کجایی جیگر

پروشات

سلام رستا جون من پروشاتم خواننده خیلی از وبلاگایی که اینجا هست و با بعضیهاشونم مثل سوگل و فرنا و کتی جون دوست هستم البته نمیدونم بشناسیدشون یا نه. راستش و بخواید غرضم از گذاشتن کامنت این بود که بهتون بگم منم در شرف طلاق هستن زندگی ای که فقط 2 سال طول کشید و متاسفانه داره بهم میخوره . البته بهم خوردنش خیلی بهتره و به نفع هر دوتامونه هر چند قبول کردن طلاق حتی اسمش سخته . الان خونه بابام هستم و خیلی وقتا مثل قبلنای شما هوای خونه خودم و حتی آشپزخونم و میکنم ولی افسوس . ببخشید سرتون و درد اوردم خیلی دلم میخواست با یه نفر که هم دردمه درد و دل کنم و البته اگه افتخار بدید دوست باشیم . ممنون کامنت من و خوندین

خورشيد بانو

رستا جووون كجايي پس [ناراحت] خبري از نيست بازم. ترو خدا يه دفعه ناپديد نشو نگران ميشم

دختری از جنس دریا

سلام عزیزم.خوبی؟ نمیدونم آیا وبلاگ دیگه ای رفتی که ما و این وبلاگ رو فراموش کردی یا نه...امیدوارم هرجا هستی شاد باشی همیشه و با پست هات به ما هم کلی انرژی بدی

ملیکا

کجایی خانمی؟ چرا آپ نمیکنی؟ نمیگی نباشی دلمون واست تنگ میشه؟

علی

سلام - حالتون چطوره؟میتونم بپرسم چرا مطلقه؟[لبخند]