رستای بدبخت...+ لحظه 2

+ این پست رو دیشب نوشتم!

دیدم خیلی وقته پست نذاشتم، گفتم دیگه زشتهنیشخند
نمیخوام درباره جلسه دوم داوری که با روباه داشتیم، بنویسم، حالم رو بد میکنه، فقط همین قدر بهتون بگم که واقعا به کاری که دارم میکنم مطمئن تر شدم، اون نه تنها متنبه نشده، بلکه هنوزم قیافه حق به جانب به خودش میگیره و خیلی خیلی هم بدتر شده، تا عموم که تا حالا ندیدم فحش بده، برگشت گفت: عجب ... ای شده!!!!! خیلی چرت و پرت میگفت و من فقط حالت تهوع بم دست میداد.... وای خدا من چه جوری این بشر رو یک سال تحمل کردم؟ عموم بش میگه حداقل یه معذرت خواهی ازش کن، شاید برگشت، میگه: نه برا چی معذرت خواهی کنم؟ مرد نباید از زن معذرت خواهی کنه، اینا مال فرهنگ غربی هاست، تو اسلام داریم: الرجال و قوامون علی النساء!!!!!  سبز بهم گفت: به والله طلاقت نمیدم، گفتم مهریه ام رو ببخشم چی؟ گفت: مهریه ات رو ببخش، نصفش رو هم بذار روش، طلاقت نمیدم! .....حالم ازش به هم میخوره.... تف به قانون و فرهنگ مردسالار این جامعه! هر چی بیشتر میگذره بیشتر ازین مم*لک*ت متنفر میشم! همین کارا رو میکنن م*ل*ت از هر چی دینه زده میشه! گور بابای روباه! خب بچسبم یه کم به حال و احوال خودم:

آیین نامه اومده از وزرات محترمه آموزش! تمام یونی ها باید تا 31 اردیبهشت تموم شده! اساتید هم لطف کردن، به طور فشرده، کلاس جبرانی گذاشتن! منم اصلا کلاسام رو نرفتمنیشخند حالم بد بود.... هنوزم چندان خوب نیستم، ولی امیدوارم بهتر شم.... این روزا خونمون روضه داریم، ولی من نرفتم، نه دیگه اعتقادی دارم نه حال نگاه های سنگین ملت رو دارم، اینهمه سال، همه جا همیشه کمک کردم و آخرش شدم این! ساعت 6 رفتم حموم و با حوله، مثه جسد افتادم تو رختخواب و چراغ رو خاموش کرده بودم، داشتم به تنهایی و بدبختی خودم زار میزدم، یهو به خودم نهیب زدم، گفتم مگه گناه کبیره کردم؟ لباسم رو پوشیدم رفتم پایین، چشم ملت همه اینطوری: تعجب خواهرم که از تعجب دهنش باز مونده بود، همه هم از موهام خیلی تعریف کردننیشخند مخصوصا داییم، واقعا بلند شده، خیلی قشنگ شده، هم خیلی نرم شده هم یه حالت جذابی به خودش گرفته، آخه قبلا ها فر درشت بود، الان جلوش تاب دار و قشنگ شده،پشتش صاف صاف شده، مخصوصا رنگ موهام هم شده قهوه ای سوخته، خیلی بم میاد. بگو ماشالا نیشخند هنوز کوتاه اند مثلا بلندی اش وقتی میریزم تو پیشونی ام تا ابرومه! منم پیشونیم بلنده! (برعکس بختم که هم کوتاه بود هم سیاه) کل موهام هم اندازه اس.... دیگه خودتون تصور کنید....

دختر عمه هم که این روزا تو حال و هوای طلاقه، حالش خیلی بده، من هی بش دل داری میدم، ولی حال خودم خراب میشه...ولی خوبه که من هستم براش، وگرنه بیچاره داغون میشد، تصمیم گرفتیم دوشنبه بریم شهر بازی، حالی به حولی!

باید برا درسم، یه فکر جدی کنم، وگرنه مشروط که خوبه، کلا از یونی بیرونم میکنن! خاک تو سر میشم.... هیچی درس نمیخونم، یعنی ها، هیــــــــــــــــچی....

هر چی فکر میکنم، میبینم اگه بخوام بگم تو کل عمرم، یه کار درست کردم، اونم درست کردن این وبلاگ بوده، واقعا خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم، و گرنه از تنهایی دق کرده بودم تا الان.... خیلی دوستتون دارم، همتون رو، خیلی، و از همتون با تمام وجودم تشکر میکنم.....ماچ دعام کنید خیلـــــــــــــــــی، خیلی...
------------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه 1: نشستم تو روضه بین اونهمه جمعیت، نگاه میکنم میبینم 3 تا دختر که پارسال تو روضه مجرد بودن، و حداقل 4 سال از من بزرگترن، امسال عروس شدن و من دارم طلاق میگیرم.... یادم نرفته پارسال چه طوری با حسرت منو نگاه میکردن، امسال من اونا رو با حسرت نگاه میکنم.... تو دلم به خدا میگم: آخه من دل کی رو شکونده بودم؟ من که همیشه سعی میکردم جلو دخترای مجرد یا آدمهایی که مشکل دارن، اصلا خوشحالی ام رو نشون ندم تا یه وقت دل کسی نسوزه، تا یه وقت کسی آه نکشه، چرا دل خودم شکست؟.... پارسال چشم همه در اومده بود، روباه خیلی خوشتیپ و خوش قیافه و آقای دکترسبز.... ولی من هیچوقت هیچوقت، نه تو چشم کسی زدم نه خواستم دل کسی بسوزه، اصلا ادای تازه عروس ها رو در نمی اوردم، تا یه وقت کسی حسرت نخوره، دل کسی نشکنه..... حالا ایتجام! منی که از همه دخترای فامیل هم از نظر قیافه و هم از نظر تحصیلات و اخلاق، سر بودم، حالا اینجام! (خوبه شما منو نمیشناسید و گرنه هیچوقت این حرفا رو نمیزدم، کلا دوس ندارم از خودم تعریف کنم)
امسال تو روضه حتی یه سر سوزن هم کمک نکردم! حتی یه ذره...... یادم نمیره پارسال شب از کمر درد و دست درد خوابم نمیبرد... یادم نمیره تو روضه خونه عمه ام ، مثه یه کلفت کار میکردم.....
نگاه آیینه میکنم و به قیافه دختر بچه ای که هنوز هم معصوم به نظر میاد، اشک میریزم.... چه زود بیوه شدی، عزیزم، چه زود خدا راهی رو که برای خلاص شدن ازینجا طی کردی، بست.... چه زود خدا خوشی ها رو ازت میگیره.... چه زود تو رو یادش رفت..... تو اصلا زندگی کردی؟ تا حالا جوونی کردی؟ دلم برات می سوزه، بیچاره.......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه 2:

استاد: خانم فلانی، غیبت زیاد داری، میخوایی درس رو حذف کنی؟
من: نه استاد، نتونسم بیام....ببخشید...
استاد: خلاصه گفتم، اگه نمیخوایی حذفش کنی، من برات حذف کنم!!!
من:نگران
غضنفر:( آیکون نیش باز) دیدی بت گفتم، کلاس بیا، چرا نمیایی؟
من: خنثی
جدی ترین اخطاری بود که تا حالا تو عمرم تحصیلی ام شنیدم.... ساعت کلاسشم بده، همش سر کلاس خوابم.... باید یه فکر اساسی کنم....

/ 57 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها ف

خداجووووووووووووونم من چقد باید از دست مامانم حرص بخورم ؟؟[منتظر] نکن این کارو با من [دلشکسته] به خودت قسم دیگه نمیکشم [گریه] گناه دارم .. خسته شدم [ناراحت] یه بارم شد به من رویه خوش نشون بدی ؟ نه خداییش شد ؟ [خنثی] بابا ما هم بندتیما .. یه کم هوای این دل خرابشده ی ما رو هم داشته باش خو [دلشکسته] خدا جونممممممممم [رویا] ببخشید رستا .. بغض داشتم همینکه اینجا رو باز کردم ترکید [گریه] بازم ببخشید .. [گل]

ساراد

سلام رستا جان . ایمیلو دیدم از اونایی که فرستادی دومی پیشم بهتر بود . یه چیز ساده با فتوشاپ برات طراحی کردم اما یه خوردش مونده ایشالله تا فرذا برات میفرستم اگه دوست داشتی استفاده کن. هر وقت فرستادم بهت خبر میدم عزیزم[ماچ][ماچ][ماچ][بغل][بغل]

فرين

رستا بانو خيلي ممنونم به خاطر رمز من هنوز همه ارشيوتو نخوندم دارم با حوصله و اشتياق ميخونمت و كم كم با هات اشنا ميشم دختر بسيار با هوشي هستي و برات خيلي ارزش قائلم و اميدوارم روزهاي خوبي در پيش داشته باشي

مژده

سلام عزیزم. هی نگو دیگه خدا صدای منو نمیشنوه ها!!! خدا میشنوه و به موقع هم جواب میده عزیزم. فقط ما باید صبر کنیم و کارهامون رو بسپاریم به خودش. "و من یتوکل علی الله فهو حسبه". منتظر یه پست توپ هستما !

مرجان

ماشـــــــــــــــــــــــالله (واسه رنگ مو گفتم چشم نخوری[نیشخند])

ساراد

سلام رستا جان ایمیلتو چک کن.[گل][گل][گل]

همفكري براي حل مشكلات

دوستان عزيز، سلام! همان طور كه بيشتر عزيزان مطلع هستند، وبلاگ همفكري براي حل مشكلات، سابقا با مديريت خانم سورملينا زند، مشغول به فعاليت بود. آشنايي من هم با ايشان، از طريق مجازي بود و در حال حاضر اطلاعي از ايشان ندارم. همان موقع كه ايشان وبلاگ را غير فعال كردند، به ايشان ايميل زدم و اجازه خواستم براي تاسيس وبلاگي همانند ايشان، تا دوستاني كه نياز به راهنمايي و كمك و مشاوره دارند، در دنياي مجازي سردرگم نباشند. ايشان اجازه دادند، ولي متاسفانه من پيگيري نكردم. الان خدا را شكر عزمم را جزم كردم كه با كمك همه شما دوستان، دوباره شروع كنيم. لطفا لينك وبلاگ را به اشتراك بگذاريد و به دوستان مجازي خودتان راه اندازي مجدد اين وبلاگ را اطلاع دهيد. اميدوارم كه دست در دست هم و با نظرات سازنده و مفيد شما، بتوانيم گره اي از زندگي دوستانمان باز كنيم. ان شاءالله

دخترک

سلام عزیزم احوالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

رعنا

سلام نمی خوام نصیحت کنم چون بلدم نیستم فقط خواستم بگم بدی آدما رو، رو حساب خدا نذار.با یه بچه برمی گشتی بهتر بود یا الان؟ عزیزم من مذهبی ها ی خوبم دیدم بدم دیدم با خدا آشتی کن باورکن خدا صلاح مارو می خواد به وبلاگم سر بزن تا بدونی ما هم درد داریم و من با تموم وجود درکت می کنم برات همیشه دعا خواهم کرد.

فیروزه

نوشته هات رو خوندم منم فردا باید برم دادگاه و حرف های اون رو گوش کنم و اذیت بشم البته من بهش میگم دور از جون شما خره نه روباه ولی امیدم به خداست هیچ کار خدا بی حکمت نیست شاید صلاح در این بوده که ازدواج من 2 ماه بیشتر طول نکشه انشا ال.. موفق بشی ولی میدونی من از چه سیاستی استفاده کردم از همون اول گفتم با هات زندگی میکنم که حالا خودش مجبور به فرار از دست منه ولی میخواد اذیت کنه تا مهرم رو ببخشم ولی عمرا