جنون

در تمام عمرم چیزایی که داشتم راضی‌ نمیکردن، یه چیزی بیشتر می‌خواستم! حرص، زیاد خواهی‌، جنون! اسمشو نمیدونم چی‌ بذارم! ولی‌ هنوزم به این مشکل دچارم! انگار همیشه باید در حال جنگیدن باشم، انگار همیشه دنبال دردسر می‌گردم... از خودم خندم میگیره... خیلی‌ خیلی‌ حرف برا زدن دارم، ولی‌ نگاه ساعتم ک می‌کنم میبینم این وقت شب هیچ کس بیدار نیست، نه خواهرم نه دوستم تو ایران... نگاه عکسام می‌کنم تو گوشیم، دلم میگیره، دو قطره‌ اشک از چشمم میاد بعدش با خودم فکر می‌کنم ک نه بابا من با اومدن ب اینجا از مشکلات بزرگتری نجات پیدا کردم، این چیزا ک در برابر اونا چیزی نیس....

اینجا رو دوست دارم، چون زن‌ها جنس اول هستن... بر خلاف ایران... دوست دارم، چون انقدر دانشگاه بهمون اهمیت میده که از عصر تا شب، سرویس مجانی‌ داریم ک موظفه ما رو تا در خونمون برسونه، حتا وایسه ما امن بریم داخل خونه بعد حرکت کنه بره... دوست دارم چون صبحا رقصان و آهنگ ب گوش میرم دانشگاه... دوست دارم چون همه تو خیابون همه به هم سلام می‌کنن... دوست دارم چون آزادم....

اینجا رو دوست ندارم چون به ایرانی‌‌ها به چشم خوبی‌ نگاه نمی‌شه... دوست ندارم چون تنهام... چون روابط و ارتباط دو نفر اینجا جوره دیگه‌ای هست... دوست ندارم چون نمیتونم بابامو بوس کنم... دوست ندارم چون باید تمام مشکلات و کارا رو خودم به تنهایی‌ از پسشون بیام... دوست ندارم وقتی‌ با کلی‌ کیسه ی سنگین از خرید بر می‌گردم، تمام بدنم درد میگیره تا برسم خونه... 

با کلی‌ بدبختی و خفّت، به اون پسر ایتالیایی‌ِ احمق نشون دادم که ایرانی‌‌ها آدم خور نیستن، ما خیلی‌ مهربونو خوبیم... ولی‌ حس بدی بم دست میده وقتی‌ کنارم میشینه تو کتابخونه... وقتی‌ میبینم دخترا میان جلوش میشینن و قر و اطفار میان جلوش به بهانه درس خوندن... کلا فکر کردن بهش حس بدی بم دست میده، ف‌‌*ب ش رو چک می‌کنم میبینم، نه بابا از من ۲ سالی‌ هم کوچیکتره... ولی‌ نمیدونم چرا ما اینجا به خاطره آسیایی بودن، باید خفّت بکشیم...


/ 0 نظر / 150 بازدید