غربت

غربت اینجا رو دوست ندارم.... امروز بعد مراسم نهار که از دانشگاه برمیگشتم، هوا ابری بود، رو پله های دم در آپارتمان نشستم تا بارون بگیره.... دوست نداشتم در رو باز کنم بیام بالا...

اینجا تنهاییش واقعا بده، واقعا دلم میگیره و گریه میکنم... نمیدونم شاید چون دوست صمیمی ندارم، شاید چون هنوز عادت ندارم.... شاید چون هنوز نرفتم خونه خودم... خونه خودم 2 سپتامبر آماده میشه، امیدوارم مث برق و باد بگذره...

امیدوارم زودتر رو روال بیفتم.... فقط همینو میتونم بگم...

/ 33 نظر / 79 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

عزيزم چطوري چطور از اونجا سر درآوردي؟ وقت كردي تحويل بگير بابا[ماچ]

پارميس

واي عزيزم كي رفتي شوك شدم اميدوارم هرجا باشي خوش باشي اوايل غربت بده اما بعد عادت ميكني

رویا

راستی رستا عزیزم اگه هنوز تو وبلاگ خصوصی ت می نویسی میشه بهم آدرسشو بدی؟ چون من متاسفانه تو بلاگفا داشتمت که همش پاک شد

بهناز

سلام مرسی که برام وقت گذاشتی شاید اون طور که تو میگی باشه ولی منظورم از خود خواهی اون رفتارش با من نبود کلا آدم خود خواهیه حتی توی رفتارش با دیگران

بهناز

شایدم من به شادی اون نیاز داشتم

سعیده

سلام رستای عزیز. خیلی خیلی خوشحال شدم. یهو با خوشحالی تو خونه گفتم رستا رفت آمریکا. بعد پرسیدن رستا کیه. آخه خانواده من از فعالیتم تو وبلاگ خونی و و بگردی بی اطلاعن. مونده بودم چی بگم:))))) امیدوارم موفق باشی رستای عزیز و دوست داشتنی راستی تو وبلاگ جدید هم مینویسی؟ من آدرس اون یکی وبلاگ رو گم کردم ممکنه بهم آدرسو بگی و البته اگه ممکنه رمزش رو هم

دختری از جنس دریا

سلام عزیزم.خوبی؟ پس بالاخره رفتی عزیزم؟ داری درس میخونی؟دکترا؟ انشاالله که همیشه شاد و سلامت و موفق باشی[قلب][لبخند]

پانیذ

چطور شد رفتی آمریکا چژوری شاخ دراوردم

هما

وووووووی رستاجونم کی رفتی?? بااینکه هیچوقت از نزدیک حست نکردم اما دلم گرفت از رفتنت .انشالا به همه خواسته هات برسی و شاد باشی????

سعید

مــــــــــــــــــــن آرام دوستت خواهم داشت... طوری که خودت هم از این علاقه بویی نبری!!! همین که بودنت را حس کنم کافیست! تو در دنیای زیبایت عاشق هر كسى كه دوست دارى باش .. من‌ از دور عاشقی خواهم کرد