جنگ6 : رذل ها

دیروز 2 تا دادگاه بود، اولیش برا تعیین داوری و تفهیم مسئله به اونا، دومیش برا اعتراضی که من روی عدم تمکین گذاشته بودم. اولی رو نرفتم چون وکیلم رفت، ولی دومی رو مجبور شدم برم، چون وکیلم یه آدم کله گنده ایه، گفت دادگاه تمکین رو من وکالت نمیکنم! منم تو دلم گفتم به جهنم! اصلا برام مهم نبود که دادگاه دارم و خوش و خرم صبحشم کلاسم رو نرفتم، با آرامش تمام صبحونه رو خوردم و راهی شدم... عمو "ح" که قراره داور من بشه از صبح رفته بود و کل دادگاه تمکین هم پیشم موند.... روباه و اون وکیل نامرد تر از خودش هم اونجا بودن... اگه بگید دریغ از یه نیم نگاه که من به قیافه های اینا کردم!سبز

دادگاه شروع شد و من گفتم تو خونه این آقا به دلیل اینکه امنیت ندارم نموندم و یه سری چیزای دیگه که وکیلم گفته بود رو گفتم..... بعد هم گفتم من ازین آقا کراهت دارم، حالم ازش بهم میخوره نمیخوام باهاش زندگی کنم... روباه هم که انگار زورش گرفته باشه، گفت حالا که اینطور شد میخوام برا دادگاه یه سری چیزا رو روشن کنم، این خانم بوده که همش منو میزده، من بودم امنیت جانی نداشتم، اومد روز آخرین دعوا رو (همون پست گذشته 3) همچین تعریف کرد که انگار بیچاره داشته زیر دست و پای من له میشده!!!! منم برگشتم بلند بش گفتم: عزیزم (سبز) من بخداااااااا متاثر شدم! تورو خـــــــــــــــدا جونت رو بــــــــــــــردار، فرار کـــــــــــــــــــــــن!!!!!!! چرا گــــــــــــیر دادی میگی من برگــــــــــــــردم؟ یهو دیدی زیر دست و پای من مُردی هــــــــــــــــــا..... برگشته جواب میده: نه من نمیخوام بزرگترین کراهت خدا رو انجام بدم!!!!!!!!منم به قاضی گفتم: دیدید آقاضی قاضی تو سه تا دادگاه قبلی که کلا منکر بودن دعوایی رخ داده، میگفتن من توهم زدم، حالا چه طور شده داره میگه زد و خورد بوده؟؟؟؟

یعنی ها باورتون نمیشه همش دروغ و دروغ و دروغ و تهمت... فقط من دو تا گاف بزرگ دادم، یکی اینکه گفتم آقای قاضی، اینا فقط به خاطر پول هست که منو طلاق نمیدن، دیدید که باباش تو یک ساعت شهادت قبلی اش، اکثرش فقط داشت درباره طلاها حرف میزد، آقای قاضی، مگه طلاها مال من نیست؟ قاضیه هم گفت: نه! حبه غیر معوض رو باید پس داد!!! منم گفتم: من از صدتا وکیل و قاضی پرسیدم گفتن، طلاها بعد عروسی مال منه!!! گفت: من فقط قانون رو گفتم.... بعد هم گفتم: آقای قاضی من حتی حاضر بودم، مهریه ام رو ببخشم طلاق بگیرم، ایشون بم گفت، باید طلاها رو پس بدی، خرج عروسی و تعمیر خونه رو بدی، تا طلاقت بدم... قاضی هم رو به روباه گفت: ایشون که مهریه اش رو میبخشه، چرا طلاقش نمیدی؟ ..... خاک بر سرم فکر کنم بعد اینهمه خرج وکیل و اعصاب خوردی و گریه و بدبختی، حتی یه پاواسی هم دستم رو نگیره...

بعد دادگاه هم قرار شد، عصرش یکی از جلسات داوری برگزار شه که رفتیم باغ عمو "ح" .....خیلی روباه احمقه! برگشته میگه: اگه از شهود من 10% هم دروغ بگن، اشکال نداره چون نتیجه اش میشه این که تو نمیتونی طلاق بگیری ولی اگه 0.01% حرفای تو دروغ باشه، و به خاطر همون هم بتونی طلاق بگیری، در آینده ازدواجت با یکی دیگه، میشه زنا و بچه هات میشن زنا زاده! چون تو اسلام، حق طلاق صرفا با مرده!... همش هم میگفت من طلاقت نمیدم اگرم یه روز حکم طلاق از دادگاه گرفتی، من محضر نمیام، تا زنا کار بشی...... داور اون هم که شوهر خواهرش بود، میگفت: رستا خانم برگرد، عیده و ازین شر و ورها...منم گفتم: آقای فلانی، خودت رو بی خود خسته نکن، من دیگه محاله برگردم، اصلا حالم ازین آقا بهم میخوره، با این همه دروغ و دغل و نامردی.... روباه هم نگذاشت نه برداشت، گفت: فک نکن آش دهن سوزی هستی ها، فقط یه دست پخت خوبی داری، قیافه زیبایی داری، خانواده معروف و سرشناس داری، دیگه هیچی نیستی! منم گفتم:میبینید تورو خدا، مثلا اومده من آشتی کنم. جواب داد: نه، خب دوست دارم، قول میدم دیگه خبری از اذیت و آزار و ناراحتی نباشه... منم بلند بلند خندیدم!( مثه خبیث ها دیدید تو فیلما؟ ) گفتم: برو خودتو سیاه کن! من ازت متنفرم اینو بفهم! بازم عصبانی شد، گفت: منم میخوام تحملت کنم، تا درجات معنوی ام بره بالا، میخوام با تحمل کردن تو، ثواب جمع کنم، مثل آیت ا... فلان و بهمان که زنهای بدی داشتن و به خاطر تحمل کردن اونا به درجات بالا رسیدن، تو بیماری روانی داری، قرص اعصاب میخوری! من: من؟؟؟تعجب تو عمرم استامینوفن ساده هم انگشت شمار خوردم، من؟؟؟ میگه: تو دفترچه بیمه ات برات نوشتم!!!!....دادگاه هم به داورها تا دو ماه وقت داده، یعنی تا 12 اردیبهشت.... روباه هم گفت، جلسه بعدی رو میذاریم همون اوایل اردیبهشت...

خدا من نمیدونم از دست این بشر احمق خل رذل، باید خندید یا گریه کرد! میدونم رو زمین میکشونتم، میدونم به قول خودش، آخرش قرصی میشم.... نه دیروز یونی رفتم، نه امروز ، حال هیچی رو ندارم، چه غلطی کردم، با ازدواج با این خودمو دستی دستی بدبخت کردم....ولی به هر حال، یک روز، همه این این چیزا تموم میشه و بالاخره روزهای خوب میان، من مطمئنم.....

/ 59 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترک

سلام عزیزم خوفی؟؟؟[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] قربونت برم موجب خرسندی و افتخار ماست که لینکمون کردی خانوم خانوما مررررررررررررررسی[ماچ][ماچ]

بالاخره راحت میشی مثل من..[لبخند] فقط بخند و صبور باش

تنها

بالاخره راحت میشی مثل من.. فقط بخند و صبور باش ببخش فراموش کرده بودم اسم بذارم. من 4 ساله که طلاق گرفتم. شرایطی مشابه شما داشتم.. سخت، کشنده.. اما گذشت. امیدت به خدا باشه عزیزم. تقریبا تمام مطالب وبت رو خوندم.. خییییییلی حرف دارم باهات اما کاش میشد رو در رو بهت بگم.. فقط خواهش میکنم از هیچکس و هیچ چیز جز خدا نترس. قوی باش، تنها و سخت. باور کن که آنچه ما را نکشد قویترمان خواهد ساخت. آینده از آن توست

شکوفه

سلااااااااااااااااااااام سال نو مباررررررررررک هنوز طلاق نگرفتی؟

انيس

زن 23 ساله با بجه 3 سا له ددرشرف رهايي از يك موجودي كلاش

ناهید

بازم روباه حداقل قبول میکنه اشپزیت خوبه و خوشگلی و خانواده خوبی داری.طرف من میگه تو هیچی نیستس و هیچ هنری نداری.عالم و ادم میگند تو خیلی ازش سری،خیلی خوشگلی.بازم به این نتیجه رسیدم که روباه بهتره.اصلا به روی مبارک خودشم نمیاره که چه حرفایی بهم زده و چه کارایی کرده.خدا منو از دستش خلاص کنه.خونواده بی معرفتم به کل منو رها کردند،دلم نمیاد نفرینشون کنم. مهریه حقته،اخه چرا باید ازش بگذری؟طرف دختره باکره است. بعد دو هفته از عقدش جدا میشه حق حبس و فلان بعدشم با قبول 20 تا سکه راضی میشه نصف مهریه اشو نگیره.چقدر احمق اند این کسایی که این قانونای چرتو گذاشتند.

ا

عزیزم اشتباه نکن. بهش مهلت بده , صبر کن . اجازه بده که تو یک محیط بدون حضور هیچکس تو یک سکوت با ناز داشته باش و اون حرفشو بزنه و حقیقت دلشو بشنو. دقیقا اوضاع شما رو داشتم . تو دادگاه اونقدر ازش متنفر بودم که حتی حتی نگاهش نمیکردم . تا لب وا میکرد از شدت عصبانیت فقط گریه میکردم و بهش بد و بیراه میگفتم ... فقط یک روز بعد از یکسال دادگاه بازی , بهش اجازه دادم باهام حرف بزنه , , قبلشم گفتم حرف زدن فایده نداره و اینا , ولی اون حرفشو زد , من سکوت , تا چند روز بعد , .... اونقدر دروغ و تهمت پشت سرم زده بود , جلوی روم تو دادگاه به پدرم فحش میداد ,,,, امان از اون روزایی که شیطان وسط زندگیمون داشت جولان میداد.... الان سالهاست میگذره , ,, دست قاضی رو میبوسم که دادگاه مارو یکسال طول داد تا هر دو سر عقل بیایم ,,, کم کم منم چشمم روی اشتباهاتم باز شد , الان خوشبخت ترینم , با یه کوچولوی خوشبخت.... طلاق آخر راه نیست ...

مجتبی

خدا لعنت بکنه روباه مکار بازخوب الهی شکر بچه نداری وگرنه دردسربیشتر میشد .

آرش

چطور میشه این همجنسان ناجنس رو قبل از ازدواج شناخت؟ کنجکاوم بدونم قبل از عقد چقدر باهم بودید؟

داریوش

دنیا انقدربزرگه که همیشه حق بامانیست وانقدرگوچگ که زودلمون براش تنگ میشه قدرزندگیت بشتربدون عمرزودتموم میشه