خوشحالم نه اینکه خوش حالم....

خوشحالم که اگه الان بگن، رستا دم مرگت هست و بیا ببریمت، خیلی خوشحال میشم چون به هیچ احدالناسی هم مدیون نیستم.... خوشحالم که به یاد نمیارم دل کسی رو شکونده باشم... خوشحالم که به یاد ندارم تا حالا حق کسی رو خورده باشم یا حق کسی رو ناحق کرده باشم.... خوشحالم که به یاد ندارم به کسی ظلم کرده باشم..... خوشحالم که تا حالا با دل کسی بازی نکردم..... خوشحالم که همیشه با اطرافیانم صاف و صادق بودم.... خوشحالم که به کسی مدیون نیستم... خوشحالم که با تمام دار و ندار زندگی ساختم، ولی به کسی بدهکار نیستم.... خوشحالم که تو زندگیم سختی زیاد کشیدم.... خوشحالم تا حالا زندگی چندان مناسبی نداشتم.... خوشحالم که پدر و مادر چندان فداکاری نداشتم که اگه دم پیری به هر علت پیششون نبودم، عذاب وجدان بگیرم..... خوشحالم که میتونم به راحتی از همه چیز و همه کس اینجا، دل بکنم و اگه رفتم نگاهی هم به عقب نندازم..... خوشحالم که پدر و مادرم هیچ وقت برام جز یه پدر و مادر عادی نبودن.... خوشحالم که محبت زیادی ندیدم که بهشون وابسته بشم.... خوشحالم که برام مثل خیلی از پدر و مادر های دیگه فداکاری های بزرگ نکردن..... خوشحالم که به اندازه کافی تو خونه شون تحقیر شدم تا برا دلم برا این خونه تنگ نشه... خوشحالم که اونا منو زود شوهر دادن و الان هم میخوان منو زودتر هل بدن برم، تا نخوان خرج بیشتری کنن..... خوشحالم که هیچ وقت رو حمایت های اونا تو زندگیم حساب نکردم و همیشه رو پای خودم بودم..... خوشحالم میتونم برا خودم آینده ای داشته باشم که دیگه به اونا محتاج نمونم و وقتی که رفتم دیگه لازم نباشه حتی یه ذره هم به اونا فک کنم..... خوشحالم که اینده رو دیگه وابسته به هیچ جنس نرینه ای نمیسازم .... خوشحالم میتونم مستقل باشم رو پاهای خودم باشم....خوشحالم که پدر و مادرم با حس فراری که ازشون دارم، بم انگیزه سخت کوشیدن میدن.....

ولی باید صبر کنم، باید این چند وقت رو مثل خر کار کنم و زحمت بکشم باید تا میتونم سعی کنم تو درسم تو زبان پیشرفت کنم تا بتونم برم ازینجا.... من باید برم ..... حتی اگه بمونم اینجا و کار کنم، بازم باید تو خونه اینا زندگی کنم..... دلم میخواد برم و اسم و فامیلم رو هم عوض کنم تا دیگه حتی عذاب وجدان اینو هم نگیرم که آبروی خانوادگیم رو بردم! .... دلم میخواد برم و راحت و بدون دغدغه و آزاد زندگی کنم....  دلم میخواد به تمام این مشکلات پایان بدم......

+ یعنی میشه؟
.
.
.

خوشحالم که اگه الان بگن، رستا دم مرگت هست و بیا ببریمت، خیلی خوشحال میشم

 Each time I find myself flat on my face , I pick myself up and get back in the race

/ 76 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیما

خوب رستا جان یه خبری یه چیزی بابا...

مهرسان

سلام گلم ایشالا به انچه که ارزو داری میرسی آن سوی سحر فرداست..........

ستاره نیمه شب

سلام عزیزم، حست رو کاملا درک می کنم. امیدوارم که به چیزایی که می خوای برسی؛ به وبلاگ تازه تآسیسم سر بزن http://bejormezanbudan.blogfa.com/

ida

azizam nisti?mm

يه بد بخت

سلام رستا ، من همون بدبختي ام که گفتم يه بچه دارم و تو زندگيم به بن بست رسيدم . بعد کلي بگو نگو و دعوا و قهر سر چيزاي الکي خانمم يه حرفي بهم زد (دوشب پيش) که دنيا روسرم خراب شد .بهم گفت تو يکي ديگه رو مي خواستي يکي ديگه تو دلت بوده منو نمي خواستي. فکرش را بکن بعد اين همه محبت و مهر و عشق و علاقه اي که بهش کردم تو اين سه سال حرف از دختر خالم ميزنه که نه به درد من ميخورد نه بهش علاقه داشتم تازه شش ماه زودتر من هم ازدواج کرد. واقعا ديگه ازش سرد شدم ديگه نميخوامش . فقط به خاطر پسر ناز و جيگرم ادامه دارم ميدم . ديشب بابا مامان هامون اومدن يعني،مشکل مارو حل کنن ولي وقتي ادم نسبت به کسي بي محبت بشه بي علاقه بشه همه دنيا هم که جمع بشن فايده اي نداره .احساس سر شکستگي مي کنم خيلي زود تو عشقم شکست خوردم اما خوبي دنيا اينه که سختي هاش هم مثل خوشي هاش ميگذره . . . اين نيز بگذرد . . . برام دعا کن

لاله

خوشحالم که اینده رو دیگه وابسته به هیچ جنس نرینه ای نمیسازم[دست][دست] کاش منم به اسن نتیجه برسم یه روزی

گلریز

دوست عزیزم.کم و بیش وبلاگت رو خوندم و میدونم زندگیت رو چه روالیه.به نظرم خیلی باید به خودت افتخار کنی.هرکسی توانایی گرفتن این تصمیم به این مهمی رو برای جداشدن نداره.دوستم 4 سال با زجر زندگی کرد به امید روزهای بهتر تازه پزشکم بود اما دریغ.بالاخره بعد 4 سال با بدبختی جداشد.همیشه فکر میکرد که بعد طلاق به عنوان یک زن جایگاهی در جامعه نداره.در نظر بگیر که تحصیلات عالی داشت.اما الان خوشبخته.تهرانم کار میکنه.خیلی هم خوشحاله.به نظرم همون جوری که به خودت نگاه میکنی جامعه هم به تو نگاه میکنه.من خوشحالم که تو اینقدر برای خودت ارزش قائلی.عزیزم در مورد خواهرت هم بگم که فکر میکنم شاید چون تو خونه خیلی غمگینی و در حقیقت با این رفتارت به دیگران اجازه میدی که بهت طعنه بزنن.قوی باش عزیزم.در هر صورت اون خواهرته.همیشه.(خیلی پراکنده گویی کردم :D

هما

سلام خسته نباشی مهندس عزیز.نگفته بودم سرکار میرم؟؟؟ حدود3ماهه تو قسمت مالی شرکتیم محیطش همه خانومن.نه راضی نمیشن لجبازن خسته امون کردن دیدارمون خیلی سخت شده دوس دارم زودتر برم سرخونه زندگیم ازاینکه مردم خریدارانه نگام کنن بدم میاد[ناراحت][ماچ]موفق باشی انشالا مرحبا به همتت

يه دختر (پري)

من الان درست تو خط مثل خر كار كردن افتادم. با مدرك مهندسي دارم به عنوان تايپيست كار ميكنم. همشم به خاطر اينه كه پدر و مادرم با اين كه مي ديدن كامپيوترم خراب شده نخواستن برام يه لپ تاب يا حتي يه كيس براي پي سي بخرن. به همين تايپيست بودن هم اعتباري نيست. طرف دوباره آگهي داده كه كس ديگه اي رو استخدام كنه. واقعا جوونامون چه حيف شدن تو اين مملكت ... [افسوس]

نیاز

رستای عزیز! من عاشق نوشته هات و قلم زیبات شدم. من رو به عنوان یه دوست ، یه همدرد ... من رو به عنوان یه زن پذیرا باش عزیزم.