امروز 9

+خواهش میکنم این پست رو تا آخر با دقت، بخونید... این پست اصلا با ناراحتی نوشته نشده...فقط شرح امروزمه....

امروز از 7:30 صبح کلاس داشتم، بعدش با غضی رفتیم دنبال کارای TA ای مون که با همیم و طول کشید و بعدش رفتم بانک، نوبت گرفتم، نیم ساعت نشستم، یه لحظه بلند شدم، رفتم خودپرداز، میبینم یه نوبت از نوبت من رد شده، رفتم پشت باجه، میبینم متصدی بانک تازه شروع کرده کار نفر بعد منو راه بندازه، میگم آقا من نوبت یکی قبلیم، چرا یه لحظه صبر نمی کنید؟ برگشته میگه، خانم از نوبتت رد شده، دوباره نوبت بگیر.... عصبانی شدم، میگم آقا من که سرعت نور ندارم، تا شماره ام میاد، خودمو پرت کنم جلو باجه، کناریش گفت کارش رو راه بنداز...گفت صبر کن کار نفر بعدی رو راه بندازم، بعد تو.... صبر کردم.. از شانس من نفر بعدی، کارش مربوط به چک و واریز پول و برداشت پول و هزار تا کار دیگه... کلی طول کشید، سکوت کردم، ولی وقتی نوبتم شد، یه کلمه حرف هم نزدم با متصدی، تشکر هم نکردم، کارم 5 دقیقه طول کشید فقط.... 1 رسیدم خونه، کلاس جبرانی داشتیم، تند تند نهار خوردم 1:35 دوباره زدم بیرون به سمت یونی، میرم توکلاس میشینم، یه چند تا از بچه های دیگه هم اومدن،میبینم استاد نمیاد.... گویا استاد نیم ساعت قبل پیغام فرستاده تو سایت که امروز کلاس تشکیل نمیشه.... زنگ زدم به زدم به یکی از همکلاسی هام، (مثلا به اسم مریم) قرار بود با هم بریم یونی آزاد برا پخش اعلامیه برا انجام پروژه و کلاس خصوصی.... باید یه مسافت یک ساعته رو با اتوبوس میرفتیم، ظهر بود، ساعت 2:30 که سوار اتوبوس شدیم....وقتی رسیدیم سر شهرک، سوار اتوبوس اشتباهی شدیم، وسط بیابون تو اون ظهر گرما،از اتوبوس پیاده شدیم، مجبور بودیم وایسیم یکی سوارمون کنه، یه پسری نگه داشت، خدا رو شکر با این که تیپش جفنگ بود ولی چون به ما نمیخورد اهلش باشیم، نه یه بار نگاهمون کرد نه حرفی زد، تا در یونی رسوندمون، ولی یونی اش خیلی خیلی بزرگه... دانشجوهام تو اون قست فقط با ماشین شخصی میومدن، خلاصه گفت من مسیرم از یه طرف دیگس، پیاده شدیم... یکی دیگه سوارمون کرد و تا در یونی مهندسی رسوندمون...3:50 رسیدیم، اولش که رومون نمیشد بریم تو برد نصب کنیم، جلو این همه بچه های پولداره یونی آزاد... رفتیم فقط تو طبقات خلوتش وصل کردیم.... حالم بهم خورد، یکی ازین دخترای مثلا شیک که تو دستش هم یه تبلت بزرگ و هندز فری تو گوشش برگشت یه نگاه تمسخر آمیزی به ما کرد... مهم نبود.... کار کردن عار نیست... حالم از پولدارهایی که بی جنبه ان، بهم میخوره...کلا تو عمرم با آدمای پولدار میونه خوبی نداشتم هیچوقت.... همش رو با هزار تا بدبختی و کشیک که یه وقت کسی نبینمتون زدیم... چون ماشین نداشتیم، مجبور بودیم کلی مسافت رو پیاده بریم، تا به اتوبوس های محوطه برسیم... رفتیم بوفه، من یه بستنی مگنوم خوردم، مریم شیر کاکائو.... بعد دیدیم تو بوفه چقدر اعلامیه هست... دو زاری مون افتاد که بلههههه دلیل اینکه انقدر برد ها خالی بود، این بود که اینا اعلامیه های اینجوری رو میکنن..... دوباره این همه راه رفتیم به سمت بالا، تو ظهر گرما تا برسیم دانشکده مهندسی ....دیدیم نصفه اعلامیه ها رو کندن.. تندی بقیه اش رو کندیم، که ببریم تو بوفه نصب کنیم... سوار آسانسور شدیم، یهو برق پرید، تو آسانسور گیر کردیم.... موقع تعطیلی یونی بود و هر چی زنگ میزدیم کسی نمیشنید..... تا بالاخره بعد کلی وقت، یکی شنید و رفت کمک اورد... در رو باز کردن، تو نصفه طبقه بالا و پایین گیر کرده بودیم، با هزار تا بدبختی اومدیم بیرون..... دوباره پیاده برگشتیم بوفه... اونجا اعلامیه رو نصب کردیم.... سوار اتوبوس برگشت شدیم که برگردیم..... سر شهرک پیاده شدیم، سوار یه اتوبوس دیگه شدیم که به شهر برگردیم... گویا جلو اتوبوس با کاغذ زده بود این خط فلان مسیر نیست، خط مسیر یه جا دیگس... ما ندیدیم سوار شدیم، وسط راه از خانم کناری پرسیدم تا فلکه فلان، چقدر راه هست؟ گفت این خط که اونجا نمیرهههههف مگه کاغذ رو ندیدی؟؟؟؟ گفتم نهههه.... پیاده شدیم... سوار یه اتوبوس دیگه شدیم که شلوغ بود و جا برا نشستن نداشت.... یهو ضعف کردم، به یه زنی گفتم، خانم میشه پسر کوچولو رو بغل کنید من بشینم اینجا؟ زنه برگشته میگه: نه! مگه پسر من ادم نیست؟؟؟؟ پسره فقط دو سالش بود.... یه زنی دید حالم خوب نیست بلند شد، من نشستم،زنهای اطراف همشون گفتن، واییی چرا رنگت یهو اینطوری شد؟؟؟ یکی یه شکلات در اورد بم داد.... فهمیدیم که اتوبوس سر فلکه ای که ما میخواییم نگه نمیداره میره پایانه که 200 متری دورتره.... رفتم پایانه... توانایی رفتن به سمت ایستگاه تاکسی رو نداشتم.... سوار خط بعدی شدم و مجبور شدم دو تا اتوبوس دیگه عوض کنم تا بالاخره ساعت 7:50 رسیدم خونه.... من کلا سوار اتوبوس نمیشم مگه اینکه واقعا ناچار باشم، حالم از اتوبوس بهم میخوره... رسیدم خونه، مامانم میگه: مگه قول نداده بودی، امروز خونه رو به خاطر مدادرنگی جارو کنی؟ میگم آره...فقط نیم ساعت تو رختخواب دراز کشیدم، رفتم پایین شروع کردم به جارو کشیدن.... بم میگه پذیرایی هم هست، زدم، میگه آشپزخونه...زدم... میگه حالا کهنه بیار سرامیک ها رو تمیز کن...بش میگم با بخارشو میکشم....داد میزنه نمیخوام اصلااااا، برو گم شو.... میگم چرا؟ میگه بخارشو تمیز نمیکنه، لکه میذاره.... گفتم باشه، با کهنه میکشم... میگه پشت مبل ها رو جارو کشیدی؟ میگم نه.... گفت مبل ها رو جا به جا کن، اول پشت شون جارو بکش بعد، کهنه بکش...دیگه بغض گلوم رو گرفت، به آرومی گفتم به خاطر یه مداد رنگی باید چند تا کار دیگه انجام بدم؟ دید ناراحت شدم، گفت باشه، خودم جا به جا میکنم، تو جارو بزن و کهنه بکش..گفتم باشه.... شروع کردم به جارو کشیدن و کهنه کشیدن... ولی نتوسم جلو گریه ام رو بگیرم... نمیدونم چرا همیشه مثه یه کلفت بام برخورد میکنه... تو آبی که باید دستمال ها رو توش میزدم برا پاک کردن سرامیک ها، وایتکس زیاد ریخته بود، چشمم از همون اول شروع به سوزش کرد...هنوزم میسوزن... دیگه زیر بار مبل های پذیرایی نرفتم فقط جارو کردم زیرشون رو... ولی زیر مبل های هال، هم جارو کردم هم کهنه کشیدم... نمیدونم چقدر طول کشید ولی کمرم درد میکنه الان.... هنوز هم از وقتی برگشتم هیچی نخوردم.... ما وضع مالی مون بد نیست... خونمون بزرگه و حیاط داره... خونه شیکی داریم... بابام رئیس یه اداره ای هست...مامانم هم دبیره....ولی نمیدونم چرا اینا همیشه برا خرج کردن برا من زورشون میاد.... همیشه هفته ای یه بار، یکی میاد کل خونمون رو تمیز میکنه، ولی اندفه چون برا من مداد رنگی خریده بود، گفت من باید کار کنم... احساس میکنم خودم والدین ام رو پررو کردم... از همون اول دختر کم خرجی بودم، به همه چیز قانع.... یادم نمیره دو سال آخر دبیرستان، همه کلاسی هام همشون، سالی حداقل 8 9 میلیون(اون وقت ها پراید 6 میلیون بود) برا کلاس خصوصی دادن، ولی من نرفتم، گفتم نمیخوام به بابام فشار بیارم.... ولی خواهرم، برا درساش حتی عربی هم کلاس رفت... هر چند که آخرش نتیجه من ده ها برابر بهتر از هم کلاسی هام و خواهرم شد ولی حسرتش هنوز تو دلمه.... من کلا آدمی هستم که سالی یه مانتو میخرم، ولی خواهرم حداقل دو ماه یکی... احساس میکنم من والدین ام رو پر رو کردم چون همیشه قانع بودم و کم خرج و ساده.... این چند وقته تو خونه مثه خر کار میکنم، دو روز پیش از صبح تاشب،تمام ظرف ها رو من شستم(مامانم زورش میاد ماشین ظرف شویی بزنه، خریده برا قشنگی!!!!)... بعد مامانم روز بعدش بم میگه: من یادم نمیاد تو اصلا تو خونه کار کنی...میگم دیروز؟؟؟؟ ظرفا؟؟؟ میگه : دیروز که خودم شستم!!! هر چی هم خواهرام قسم و آیه که دیروز رستا تمام کارا رو کرده، آخرشم قبول نکرد.... اینم از امروز...مطمئنا فردا یادش میره....

دوست دارم برم و از شر این خونه راحت شم.... من اگه فول فاند نگیرم، مطمئنا مرگ تمام آرزوهامو امیدمه...میرم ازین مم*لکت لعنتی و دیگه پشت سرمم رو هم نگاه نمیکنم.... خوشحالم.... راه فرار دارم...لبخند

من الان نه نا امیدم نه دلسرد.... اتفاقا پر از انگیزه ام، پر از شورم... حتی ناراحت نیستم به خاطر رفتارای مامانم، چون عادت دارم.... اتفاقا امروز باعث شد بیشتر عزمم رو جزم کنم.... خوشحالم که دارم رشته ای رو میخونم که میتونم آینده عالی ای باش بسازم.... تنها بردی که تو زندگی کردم، همینه....لبخند

 چشمام میسوزن به خاطر وایتکس لعنتی... اه.... حالا دارم میبینم انگار امروز از زمین و آسمون برام بد شانسی باریده بود....

/ 47 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هما

عجب روزپر دردسری!! اماقسمت جاروکشیدنش دردناکتربوده ؛دست غضی دردنکنه لپ تاپت نو نوار شده؛به جای این فکرا که اعصاب خودتو خردکنی درسارو بچسب که آخرترمه خیلی رو رفتارا حساس نشو به قول خودت مادرت همیشه همینجوربوده پس حرص نخور عوضش باشه درس عبرت که تو مادرنمونه برا جوجوات باشی که قطعا خواهی بود؛مواظب خودت باش دوست جونم

naz

nemidonam rasta delam nemikhad defa konam ya toe nervet beram...nemidonam shayad hes mikonam ziyad hasas shodi!! vaghean mamane ham sareshon dad mizanna va talabkaran... faghat chon bachey avali bishtar ehsase masuliyat mikoni delam ham kheili barat tang shode...amma in rooza kheili to khodamma! nemidonam che margame! lol bache azadia ham kheili bad nistan bichareha majbooran!! fekr mikoni sarasari ghabol mishodan nemiraftan!!!!

آشتی

سلام عزیزم. عجب روزی بوده! واقعا درکت میکنم. یه وقتهایی اینجوری میشه و همه چی با هم سر آدم میاد. ایشالا هرچی که خیره واست پیش بیاد. میگم، روشن کردن ماشین ظرفشویی رو چرا میذاره به عهده مامانت؟ خب خودت روشنش کن!!!!!!!!!!!!!

ساراد

[ماچ]سلام رستا جان خوبی؟ نگرانت شدم چرا دیروز تا حالا نت نیومدی؟ نکنه ناخوشی[ناراحت][ناراحت] [ماچ][ماچ][ماچ][گل][گل]

رها

منم دقیقا همینطورم.... کم توقع و کم خرج و همه به خاطر این اخلاق من پررو شدن.... دیگه اینطوری نمیخوام باشم از این به بعد فقط دلم میخواد دنبال پول و تفریح خودم باشم..... نمیدونم چرا خاطراتت رو میخونم خیلی احساس میکنم خصوصیات اخلاقیت و زندگیت شبیه منه..... تونستی بیا و به من هم سر بزن

يه دختر

الهي چه روز پر دردسري[ماچ] اشكالي نداره ايشالا روزاي خوش هم ميرسه عزيزم. خودتو ناراحت نكن. بدم مياد از تبعيضي كه بين دانشجوهاي دانشگاه آزاد با دانشجوهاي جاهاي ديگه قائل ميشن. اين يعني فاصله ي طبقاتي و بينشون از آسمون اول تا هفتم فاصله است. نميدونم تو اون دنيا قراره چطوري به مردم جواب بدن با اين اوضاع [خنثی]

مهدیار

دمت گرم . نکته ای که اینجا هست فکر می کنم شما یه جورایی رمز موفقیت یا راه مقاومت در مقابل مشکلات رو یاد گرفتی .. برای همین فکر می کنم انسان موفقی در زندگیت خواهی بود

آرمین

PAS bego fardaii bazam hasto bego, in sakhtia bazandast. bego fek mikoni az to shekast khordam ta fek bekoni az to ye dast bordam.

پریا

از مزایای بچه اول بودنه اینا همش.[چشمک]

سارا

سلام بمیرم منم مثل شما کم خرجم والبته مدتیه به این نتیجه رسیدم خانواده امو پرو کردم