این روزها + فردا نوشت

این روزها شرافت شده یک پارچه کرم! همش به بهانه های واهی سر صحبت باز میکنه! تو جمع همکلاسی ها فقط مخاطبش منم! رفتیم سر جلسه دفاع، یه سالن به این بزرگی، خلوتی! آقا صاف اومده نشسته کنار من، از اول تا آخر هم، وراجی کرد! من نمیدونم فک اش چقدر توانایی داره! آخراش دیگه نزدیک بود، با پشت دست بزنم تو دهنشنیشخند البته اصلا و ابدا رفتاراش طوری نیست که بگم خبری هست ها، نه اصلا فقط کرمه! اگه به غضنفر یه همچین شکی داشته باشم به این اصلا و ابدا ندارم! همش میگم خدا رو شکر که اینا فکر میکنن من متاهلم .... هر چند حلقه دست نمیکنم و همه فهمیدن یه خبری هست ولی خب.... با غضنفر هم خوبیم! خیلی کمکم میکنه، باهم رفتیم گریدر درس دکتر شین شدیم، و با هم داریم برا پروژه های صنعتی سخت کار میکنیم! هر چند هنوز همون حس های چندشناک رو بش دارم ولی به نظرم پسر خوبیه... چند روز پیش داشت بارون میومد، یه کلاسی عصر دارم، که غضنفر تو کلاس هست، همون کلاسه که گفتم تنها دخترش منم. بعد رفتم نشستم توی یه کلاس دیگه تنها، داشتم از پشت پنجره نگاه بارون میکردم تو حال و هوای خودم بودم(جو رو داشتید که آره؟ عصر، بارونی، ابری، پشت پنجره)، یهو غضنفر در کلاس رو باز کرده، اومده میشینه کنارم، هی شوخی چرت میکنه! ازش بعید بود این رفتارا....

راستش رو بخوایید، یه چیزی اقرار کنم؟ من قبلا ازین دخترای پاچه گیر مزخرف بودم که تا یه پسری میومد بام حرف بزنه، مثه وحشی ها بش میپریدم و کلا تریپ آدم حساب نکردن پسرا رو داشتم! الان از گذشته خودم شرمم میشه! ولی از بعد از ازدواجم خیلی بهتر شدم! الان ها هم خوبم باهاشون یعنی یه چیزی میگن تحویل میگیرم، شوخی کنن، می خندم! راحت شدم باهاشون.... من کلا همیشه لبخند رو لبام دارم، همیشه سعی میکنم شیرین حرف بزنم و سرشار از انرژی باشم، کلا همه جا بین دخترا معروف بودم که خیلی پر از انرژی ام! تو دبیرستان بم میگفتن : اسپند رو آتیشنیشخند الان ها با جنس مخالف هم همون طوری شدم! و اینطوری بودن رو خیلی بیشتر میپسندم تا مدل قبلی ام! کلا شدم یه ورژن جدید!

فردا میام پست رو ادامه میدم...کلی حرف دارم...الان چشمام داره از کاسه در میاد!

فردا نوشت:

این روزها بسی دلم هوای آشپزخونه ام و ظرفام رو کرده! دلم برا خانم خونه بودن تنگ شده، برا وقتایی که باید فکر میکردم فردا چی درست کنم نهار، فریزر رو چک میکردم همه مواد مورد نیاز رو دارم یا نه، بعد نهار همه فکرم این بود که شام چی درست کنم، همش هم باید این روباه رو کلی التماسش میکردم بریم بیرون شام درست میکنم، بگردیم! دلم برا وقتایی که می افتادم به جون خونه که تمیز شن هم تنگ شده! هر چند بعدش کلی غر میزدم که وای کمرم درد گرفت، وای چقدر کار کردم که مثلا روباه بفهمه که چقدر زحمت میکشم و هیچوقت نفهمید.... ولی نمیدونم چرا کلا اصلا ازدواج رو یک کار عبث و بیهوده میبینم! آخه مثلا ازدواج کنیم که چی بشه؟ یه جا یه نوشته خوندم به نظرم جالب بود: یه مرد رو میکنه به خدا میگه: چرا زن رو زیبا آفریدی؟ خدا جواب میده: تا تو از اون خوشت بیاد، مرد دوباره میپرسه: خب چرا انقدر احمق آفریدیش؟ خدا میگه: تا اون از تو خوشش بیاد! ....قضاوت با شما!

یه چند روزی خوب اکتیو شده بودم، کارای درسم و دانشگاهم رو مثه بچه آدم میکردم، یک ده روزی هس دوباره رفتم تو مود تنبلی و بی عاری! خدایا یه کم عار عطا بفرما! واییییی یه خبر: دکتر جیم اومده به نمره های ترم قبل به همه یک نمره داده، به من 2.5 نمره دادهنیشخند به همین خاطر مجبور شدم به غضنفر نمره ام رو دروغ بگم شیطان
این چند روز هم همش در حال تفریح بودم...جمعه صبح با دوستم رفتم پارک، دوچرخه سواری و بدمینتون و کلی حرف زدن و خنده... تو هفته هم همش تو یونی ول بودم، دیشب هم با صدیقه رفتیم بیرون، حال کردیم و البته کلی کارای هرگز نکرده هم کردیم اخرش رفتیم تو یه پارک به قدم زدن، دو تا پسر افتادن دنبالمون، یکی شون اومده جلو، رو به من میگه: خانم، این دوست من عاشق شما شده...من:تعجب ... یه نگاهی به پسره انداختم، میگم: شما هنوز بچه ای! برو بزرگ شو! برگشته با مظلومیت تمام نگام میکنه میگه: بخدا من 20 سالمه.... چشمتون روز بد نبینه، یهو دیدیم در همین حین، یه ماشین گشت پلیس تو پارک اومد و خفت این دو تا بدبخت رو گرفته که با این دو تا خانوم چی کار دارید؟؟؟نیشخند.... رفتم کنار خیابون ایستادم برا تاکسی یه تاکسی شخصی یه پسری توش بود، نگاه قیافه اش کردم دیدم بش نمیخوره ازون مدل آدما باشه و همچنین خیلی هم دیر شده بود و انگار قطح تاکسی هم اومده بود، سوار شدم، وقتی می خواستم پیاده شم، اومدم کرایه حساب کنم، میگه: خانم من راننده نیستم، مسیرم هم ازین طرف نبود، دیدم این وقته شب کنار خیابون، تنها ایستادید، خطرناکه، گفتم برسونمتون شما هم مثل خواهرم. یعنی ها واقعا یه لحظه احساس کردم مگه میشه؟ یعنی هنوز انسانیت وجود داره؟ دلم میخواست مثل برادر نداشتم بگیرم بوسش کنم و ازش تشکر کنم...دردو بلاش بخوره تو سر روباه!

یه چیزی رو بگم؟ اصلا زندگی خوبی ندارم! ولی سعی میکنم همینجوری که هست، تا اونجایی که میتونم شاد زندگی کنم و سعی کنم به غصه هام فکر نکنم، این روزها خیلی خوبم....خدایا شکرت، کمکم کن تا قوی شم!

/ 44 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

آفرین رستا جونم حالا شدی یه دختره خوب. خوشحالم که حالت خوبه, این دلتنگی واسه وسایل زندگی طبیعیه بخدا منم عاشق وسایلم بودم دیدم ارزش نداره بخاطره چند تیکه وسیله با یه آدم بیشعور زندگی کنم[نیشخند]

مطهره

خدا نکنه عزراییل چیه؟؟؟ ما هنوز خیلی باهات کار داریم...

elahe

hameye ina yad avarish sakhte chai dagh kenare bokhari paye telvision ba mardi ke ba 1000 donya eshgho alaghe bahash ezd kardi,poshidane damanaye tango kootah ke joftetoon az didanesh keyf konid! ya inke mehmoon yeho miad o khoone beham rikhtas va tond tond bayad khoone ro jam o joor koni ina ro aslan nemishe berahati az dast dad

مهدی

قبلا که اینجا رو خوندم فک کنم هنوز طلاق نگرفته بودید

مه‌شب

خوشحالم از اینکه شادی و از این که داری تلاش میکنی که شادتر باشی...

الاله

سلام،اولین باره کامنت میذارم..قالب جدید خیلی گرمو صمیمیه .رستا من هنوز تا بحال دادگاه نرفتم،کفتار زندگی من خیلی سنگدل و بد ذات. خوندن خاطراتت یک حس خاصی بهم داد.حتما برام دعا کنی.

هزارپا

راننده برادر فردین بوده[نیشخند]

هانیه

سلام خدا رو شکر که باورت شده هنوز انسانیت وجود داره[نیشخند]

آرتا

سلام بر تو من امروز تصادفا با وبلاگت اشنا شدم. منم مشکلم شبیه توست . در شرف جداشدن هستم و این را هم خودم انتخاب کردم. اما این اواخر خیلی بهم سخت میگذره چون من همچنان عاشق همسرم بودم ولی خواستم باعقلم تصمیم بگیرم و این منجر شده به اینکه یه زندگی برزخی را الان تجربه کنم. دلتنگی های گاه به گاهم به شدت ازارم میده و اکثر روزهام شببیه تو میگذره. اینکه دیدم هستند افرادی مثل من خیلی هم خوشحالم کرد هم ناراحت. ایکه مثل من درگیر مصایب هستی ناراحتم کرد. اینکه قوی هستی و محکم و با درایت خوشحالم میکنه. امیدوارم خدا خودش همیشه بهترین مسیر را بهمان نشان بده. برایت دعا میکنم . برایم دعا کن.سپاس

ناهید

من از زندگی با شوهرم دیگه خسته شدم.یعنی خیلی دارم اذیت میشم.شخصیتش رو نمیتونم دیگه تحمل کنم. اما از طلاق می ترسم. نمیدونم چیکار کنم...شما پشیمون نیستی؟دلتنگی اذیتت نمیکنه؟اینکه هوای خونه زندگی خودت و استقلال خودتو میکنی اذیتت نمیکنه؟اینکه میگن بعد از طلاق آدم نابود میشه دروغه؟من خودمو خیلی قوی نمی بینم.نمیدونم چه کنم.کمکم میکنی؟