من به معجزه ها ایمان دارم+بعدا نوشت:

الان ساعت 1:28 دقیقه نصفه شب هست... نمیدونم تا کی نوشتن ام طول بکشه، کی میتونم بخابم، اصلا برام مهم نیس... فردا کلی کار و بدبختی دارم، باید صبح زود بلند شم، اونم مهم نیست... ولی حسی که الان سراغم اومده مهمتره... من همیشه در عمرم به حس هام و تمام خواسته های قلبی ام عمل کردم، هیچوقت نذاشتم چیزی رو دلم بمونه! شاید حماقته، شاید جهالته! نمیدونم شاید دلیل شکست ام اینه، ولی فقط به یه چیز افتخار میکنم، اینکه همیشه حرف زیاد دارم بزنم از تجربه های مختلفم، از هیجاناتی که همیشه داشتم، پیر که شدم، حسرت نمیخورم چرا فلان کار رو دوست داشتم انجام بدم ولی ندادم، چون من هر کاری رو که قلبم بم گفته انجام دادم... الان هم باید بنویسم...

یادمه اوایل که برا طلاق اقدام کردم، مردد بودم، ولی بعد یه مدتی، واقعا تصمیم خودمو گرفتم که باید واقعا "رستا" بشم! ازین زندگی که مثه مرداب میمونه، آدم رو میکشه، خفه میکنه نجات پیدا کنم... سختی زیاد کشیدم، تجربیاتی که حاضر نیستم به هیچ قیمتی دوباره تکرار بشن... همه میگفتن پشیمون میشی، همه میگفتن برگرد، برای مطلقه ها جایی نیست، تنها میمونی، فردا پس فردا کسی سراغت نمیاد مگر برای یه چیز... ولی من حرفاشون رو قبول نکردم، ایستادم، تحمل کردم، سختی کشیدم، در برابر خفت های اطرافیان سکوت کردم... و هرگز پیشمون نشدم، هرگز برنگشتم، برای مطلقه ها هنوزم جا بود، تنها نموندم، خیلی ها سراغم اومدن و هیچکدوم برای یه چیز نبود...

بعدش میگفتن، خب صبر کن، ضربه اصلی رو موقع طلاق محضری میخوری، اونوقت میفهمی که چه کاری انجام دادی، الان کله ات داغه، نمیفهمی، بذار شناسنامه ات مهر طلاق بخوره، میفهمی... باز هم حرفاشون رو قبول نکردم، طلاق محضری گرفتم و شناسنامم مهر طلاق خورد، ولی جای تعجب بود، بعد 2 3 روز انگار دنیا رو بم دادن، و از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم... شاید یکی از بهترین خاطرات تلخ زندگیم بود... باز هم بقیه اشتباه کردند!

میگفتن، نه بذار یه کم بگذره... هنوز زوده،  هنوز نمیفهمی.... 1 ماه، 2...،5 ماه... بیشتر از 5 ماه میگذره و انگار هنوز هم من نمیفهمم! یا هنوز هم کله ام داغه؟! ولی هنوز خوشحالم از طلاق، هنوز پشیمون نیستم!

با کاوه که تموم کردم، مامانم، بابام، خاهرم و یه چند نفری گفتن، بازم برمیگردی، من گفتم، نه برنمیگردم، و هنوز بعد یک ماه، با وجود اینکه هنوزم اس میده و اصرار داره من برنگشتم...

گفتن، ا؟ روباه رفته خاسگاری یه نفر دیگه؟ اشکال نداره غصه نخور... گفتم غصه؟ من اصلا برام مهم نیست! میگن نه نمیفهمی، بذار زمان بگذره انقدر بسوزی و غصه بخوری... زمان میگذره و هنوزم برام مهم نیست و هنوز هم نسوختم و غصه نخوردم...

نمیدونم چرا هیچوقت کسی حرفهایم رو باور نکرد؟ نمیدونم واقعا این چه اصراریه دارن که آدم رو احمق نشون بدن... من احساسات خودم رو بهتر میشناسم یا اونا؟ من خودم رو که گول نمیزنم، میزنم؟...

امشب یهو زد به سرم، مامان و بابام خواهر کوچیکم رو برده بودن دکتر، خواهر دیگه ام مشغول کارهاش بود، من تو اتاق خودم بودم، یهو یه سوالی به ذهنم رسید، گفتم در راستای چت طولانی و خوب چند شب پیش با عین عین، ازش بپرسم، بش اس دادم، خوب جواب نداد... حالا منم به قول دوستم صدیقه با طبع مودی و حالی به حالی شدن این بشر آگاهم ولی خیلی ناراحت شدم... الکی و بی خودی و بی جهت یه بحث مسخره با دوستم کردیم، که فوری هم صافش کردیم، ولی بیشتر ناراحت شدم، به صدیقه زنگ زدم، پیش شوهرش بود منم زود قطع کردم، یه لحظه خیلی احساس تنهایی کردم، چراغا رو خاموش کردم رفتم رو تخت و کلی گریه کردم، همش گفتم خدا آخه چرا؟چرا من؟ از ته دلم و از اعماق وجودم اشک میریختم...

مثل همیشه، باور نمیکنید ولی مثل همیشه، وقتایی که اینطوری گریه ام میگیره، سر و کله ی آدم خوبی، پیدا میشه که من خیلی ها رو هم اینجا ننوشتم و نمی نویسم... همون وقت یکی از دوستام اس داد که رستا فلانی اومده گفته از تو خیلی خوشش میاد، چی بش بگم؟ ازدواج میکنی؟ طرف ارشد رشته خودم هست مثل خودم، و موقعیت اوکی ای بود از نظر مادی و اخلاقی و ظاهری... ولی گفتم نه من آمادگیش رو ندارم... من هدفم تو زندگی یه چیز دیگس نمیخام وارد رابطه های دو نفره بشم... از یه طرف دیگه خواهرم اومد اتاقم، دوست عزیزمقلب تو وایبر پی ام داد، یکی دیگه از دوستام بم زنگ زد حالمو بپرسه، بابام اومد خونه و صدام کرد برم پایین تو حیاط چایی بخوریم و حرف بزنیم... بعدشم صدیقه اومد وایبر و تا همین الان داشتیم حرف میزدیم... انقدر یهو سرم شلوغ شد که به کل از همه کارام عقب موندم!

ولی خوشحال بودم، بازم احساس آرامش کردم، احساس کردم خدا هنوزم صدامو میشنوه، هنوزم تا یه چیزی بگم، فوری یه کاری میکنه... حس کردم که هنوزم "من به معجزه ها ایمان دارم" ....

+ دقت کردید، آدم تا میخواد شوهر کنه، قحطی میاد، تا آدم میگه نه نمیخام دیگه، از در و دیوار آدم درست و حسابی میریزه! مسئولین رسیدگی کنن لطفا!لبخند

+کامنت های پست قبل رو بعدا تایید میکنم.

+حالم خیلی خوبه، ساعت 2:27 دقیقه هست، شبتون خوش....

+ بعدا نوشت:

در راستای اون قسمت اول پست میخوام یه چیزی رو اضافه کنم.... یادم افتاد به تقریبا 5 6 سال پیش... وقتایی که هنوز عین به من مستقیم ابراز علاقه نکرده بود... من مطمئن بودم که اون بم علاقه داره، یه جسی بم گفت خیلی دوستم داره... مامانم و خواهرم و حتی دوستام مسخره ام میکردن و میگفتن رستا توهم زدی، اون هیچ علاقه ای به تو نداره... من فقط اون بار به حرف اونا گوش دادم.... و با عین خیلی بد رفتاری کردم... واقعا بد... الان کاری به تقصیرات اون ندارم... کار به خودم دارم... و من هنوز حسرت میخورم که چرا همون یه بار به حرف اونا گوش دادم و تمام زندگی من جور دیگه ای رقم خورد...

/ 0 نظر / 59 بازدید