اولین سالگرد حماقت+ بعدا نوشت 2

مثلا خیر سرم دوست داشتم پست قبلی ام رو هی لحظه نوشت، بش اضاف کنم، که اصلا نفهمیدم این یه هفته چه جوری گذشتخنثی.... هفته خوبی رو داشتم، یعنی دلهره هایی داشتم ولی شیرین بودن، خدا رو شکر میکنم، هزار بار....

یونی که سه شنبه تموم شد، الحمدلله از شر اس ام اس های غضنفر هم راحت شدم، واقعا دارم جدی میگم، حالم ازین بشر به هم میخوره، متاسفانه یه پروژه دیگه با هم شروع کردیم....ولی به خدا چاره دیگه ای ندارم، و گرنه صد سال سیاه جواب سلامش هم نمیدادم... نمیدونم چرا حالم ازش بهم میخوره....گریه

من هم خر شدم، مامانم رفته بود دو تا رنگ موی o'real خریده بود، سه روز پیش صدام زده، میگه رستا بیا موهات رو رنگ کنم، چشمتون روز بد نبینه! فقط در همین حد میتونم بهتون اوج فاجعه رو بگم، رنگش قشنگه ها ولی کاملا معلومه آماتور رنگ کرده، یه دست نیست، نمیدونم چرا حماقت کردم، ابرو هامو هم رنگ کردم، نمیدونم الان زرده یا قهوه ای باز!گریه میخواسم برم آرایشگاه دوباره رنگ کنم، گفتم میریزه....گریه ولی خب دیروز مهمون داشتیم همه بم گفتن خیلی قشنگ شده، خواهرامم بم میگن عالی شدی، فک کنم اسکل ام میکنننیشخند (نه خداییش الان که تو آیینه نگاه میکنم میبینم خوب شده هانیشخند بم میاد وقتی خط چشم میکشم، خفن میشمشیطان)

فردا هم سالگرد عروسی امه، دقیقا پارسال تو همچین شبی عروسی بود.... و همچنین عروسی دختر عموم که سه سال از من بزرگتره.... من نمیخوام برم، میدونم حالم بد میشه، یاد بدبختی خودم میفتم.... بابام و خواهرم به شدت اصرار دارن من برم، میگن تو هنوز هم از تمام دخترای فامیل سری!!!!!چرا نمیای؟....

دختر عمه ام هم که خیلی وقته با شوهرش زدن به تیپ و تار هم، گویا اونا هم قصد جدایی دارن، اونا تو سن 18 سالگی ازدواج کردن، الان دو تا بچه دارن، نمیدونم مقصر کدومشونه، ولی براشون دعا میکنم، به خاطر بچه ها هم که شده، زندگیشون خوب شه... ولی شوهرش خیلی مرده، اصلا مثه روباه زندگی من نیست، هفته پیش رفته، خونه و باغ رو زده به اسم دختر عمه ام و حضانت بچه ها رو هم تو محضر بش داده.... درد و بلاش بخوره تو سر روباه (بگو الهی آمین)

فردا شب که عروسی هست و من مطمئنا تنهام میام براتون از حال و روزم میگمافسوس.... دوستتون دارم...

بعدا نوشت: امروز سالگرد عروسی امه، کسی نمی خواد بم تبریک بگه؟.... اه، چرا اینجا آیکون "لبخند تلخ" نداره؟

روباه هم این چند روزه هی داره زنگ میزنه به بابام.....بابام گوشی رو بر نمیداره... خدایا اجل روباه رو برسون... هر چی بیشتر زمان میگذره بیشتر میفهمم چه ظلمی میدیدم.... خیلی رذل بودند.....

عروسی رو دوست ندارم برم، دخترهای فامیل، که همیشه حسرت منو میخوردن، حالا از من خوشبخت ترن... نمیدونم من قربانی چی شدم...

بعدا نوشت 2:

نرفتم عروسی! حالم خوش نبود.... ولی الان بهترم، دوستم اومد دنبالم رفتیم بیرون شام خوردیم، مهمون اون، بعدشم رسوندم خونه..... ازش ممنونم یک دنیا...لبخند الان هم دارم آهنگایی که بم داده گوش میدم....

+ حالم خوش نیست، ببخشید که نتونستم جواب کامنت هاتون رو بدم....

/ 49 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الینا

تو رو خدا یه چیزی بگو

a-nimanea

بلاگتو خوندم و روم تاثیرگذاشت. می خواستم انچه بر خودم گذشته رو برات بفرستم (ناشناس به ناشناس). نمی دونم انتظار چه جوابی داشتم (هر چی جز، شما؟؟!!) قسمتیش رو هم نوشتم، ولی هنگام ارسال دیدم محدودیت داره (new to blogging) همون اندازش رو که جا میشد خصوصی ارسال کردم. نمی دونم رسید یا نه؟

مسی

اولندش ... سالگرد ازدواجتو تبریک می گم .. انشالله هرچی خیره واست بیاد دومندش ...ابروهات هم ندیده قشنگه سومندش ... خوب کاری کردی با دوستت رفتی بیرون .. عروسی نرفتی ... پیشاپیش سال نوت مبارک [گل][ماچ][بغل][چشمک][قلب]

بی نقاب

امیدوارم حالت هرچه زوتر بهتر بشه. خدا رو شکر که همچین دوست خوبی داری. بیچاره غضنفر دلم میسوزه براش. به نظر ادم ساده لوحی میاد.کاش زودتر زن بگیره راحت شی از دستش!!!

نرگسی

عزیزم سال جدید رو پیشاپیش بهت تبریک میگم. از ته دل برات آرزوی آرامش و عاقبت به خیری می کنم. امیدوارم سال جدید تصمیمای درستی بگیریم...خودمو می گم. عزیزم امیدوارم روزهای قشنگی در انتظارت باشه...پر از آرامش...پر از موفقیت...پر از احساس خوشبختی[گل]

تنهاترین ف

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن سال نو مبارک رستا جونممممممممممممممم [ماچ][ماچ] [چشمک]

naz

sale not mobarak, ishalah emsal por az shadi bashe basat, shayad hamo didim emsal;)

Milad

Salam webe khobi darin omidvaram haleton zod tar khob beshe sale no ham mobarak[گل]

هما

پس آخرین پست91 ات کو؟همینه؟

مینا

سلام رستای عزیز این پستو که خوندم خیلی گریه کردم سالگرد عقد من هم 27 اسفند هست من هنوز با همسرم یه سقف نشدم ولی غذاب کشیدم اعتماد به نفسم از بین رفته ولی نمی دونم چرا اینقدر دوسش دارم خیلی زیادی وابسته ام من می ترسم از اینکه یه روزی کم بیارم و بذارم ببرم من یخ زدم قلبم درد میکنه که سردی عشقم