کم گویی

+ امروز بعد مدتها به دختر خاله ام که یک سال از من بزرگتره و اونم پارسال طلاق گرفته و الان خودش و خودش زندگی میکنه، زنگ زدم.... تقریبا 5 سال هست ندیدمش، ولی خب یه چند باری با هم تلفنی حرف زدیم.... خیلی خوب بود، دلم میخواد تابستون برم پیشش و یک ماه پیشش بمونم و زندگی کنم.... بم گفت: رستا خیلی تو فکرت بودم این چند وقت، اتفاقا میخواسم بت زنگ بزنم، چند روز پیش رفتم پیش یه فالگیر معروف، بم گفت تو فلان شهر(یعنی شهر من)، یه فامیلی داری، دختره داره طلاق میگیره، خیلی شرایطش سخت و بده، انقدر سختی میکشه که تو قهوه تو من دارم میبینم چقدر وحشتناکه، بش بگو صبر کنه..... اولش باورم نشد دختر خاله ام داره راست میگه، ولی وقتی به روح پدرش قسم خورد باورم شد....دلیلی هم برا همچین دروغی ازش نمیبینم...

+ در سکوت خاصی هستم، این روزا یکی از چیزایی که بم انرژی میدن، اولیش باغ عمومه، من عاشق عموم شدم.... کاشکی من جای یکی از پسراش به دنیا اومده بودم، و الان پدر من بود . اونم منو خیلی دوست داره، بام همیشه کلی درد و دل میکنه و بم میگه حرفایی که حتی به زنم هم نمیزنم، به تو میگم....

+ خیلی کار دارم ولی هنوز هیچی شروع نکردم، هی میگم دیگه از فردا شروع میکنم ولی نمیشه لامصب، کاشکی روزا به جای 24 ساعت، چند ساعت هم وقت اضافه داشت، من میرسیدم کارام رو انجام بدم.....

 

+ صدیقه داره عروسی میکنه، به من هیچی نگفته.... به پیشنهاد بعضی ها(خودتون میدونید منظورم کی هست دیگه ها؟...) خودم به صدیقه ایمیل زدم و تبریک گفتم، امروز بعد 12 روز بم جواب داده و فقط در چند خط حالم رو پرسیده.....

 

+ لینک گودری مُرد ...... تسلیت میگم .....و من یک بار آدرس تمام دوستای وبلاگیم رو گم کردم...افسوس هر کی میاد لطفا آدرسش رو هم بذاره، مخصوصا مریم گلی....

 

+ نمیدونم یادتون هست یا نه ولی یه دختر بچه وکیله بودا، که گفتم همسن من بودش، گفت امروز 4 میلیون برا مهریه بریزید تا وکالت رو قبول کنم، قرار بود، برام حکم استرداد جهیزیه رو هم برا 4 تا قلم جنسی که فاکتورشون مونده بود، رو بگیره، منم همون روز اول رفتم فاکتورا رو بش دادم، الان هر چی دارم می دوئم فاکتور ها رو بم نمیده.... امروز زنگ زدم،گفتم میشه بیام در خونتون ازتون بگیرم؟ پررو برگشته میگه، نه خیر، کار دارم، کاری با شما ندارم! دلم میخواست بزنم له اش کنم، ترجیح دادم چیزی نگم، سکوت کنم، فقط تلفن رو قطع کردم.....

 

+ای خدا! ای رازدار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

+ به خدا بگید یه نگاهی هم این ورا بندازه البته اگه وقت داره..... بش بگید من هنوزم دوسش دارم و ممنونشم که موقعیتم بهتر از خیلی های دیگس....

 

+ مثل همیشه ممنون...

 

/ 71 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیدا

سلام . خوبی عزیزم؟؟کلا بعضی از وکیلا رو باید ترور کرد[شیطان][شیطان]

یک دختر

عزیزم تو یه شهر بزرگ زندگی کردن به این اسونی نیست خدا بزرگه بالاخره برا ما هم یه راهی جلو رومون میزاره دیر یا زود داره ولی سوختو سوز نداره:)

hilma

بخدا ميزنم اين پرشين بلاگو داغون ميكنم جرا كامنتاي من نيست پس......اه

الهه

سلام پس چرا رمز رو برام ایمیل نکردی؟چند بار به ایمیلم سر زدم اما چیزی دریافت نکردم. راستی چرا آپ نمیکنی؟خب بیا از اوضاع احوال خودت بنویس. من الان نی نی رو خوابوندم و تنهام.شوهرم شبکاره و دلم میخواد مامانمو ببینم.تازه اگه ماه رمضان شروع بشه که تازه اول تنهاییه منه چون دیگه هیشکی تا آخر ماه رمضون نمیاد پیشم چون مسافر میشه و نمیتونه روزه بگیره.[خنثی] اگه تونستی رمز رو میل کن .مرسی شب خوش[خداحافظ][خواب]

صبا

اگر فکر می کنی به پایان چیزی رسیدی و خوب نیست بدون هنوز آخرش نرسیده !‌

نفس

خوبی؟ [قلب][ماچ][ماچ][ماچ]دیشب دلم گرفت برای خودم و خودت خیلی دعا کردم[لبخند]

سیب(آرام)از دفعه دیگه فقط سیب رو می نویسم

یه سایت رو بهت معرفی می کنم با قلمی زیبا نمی دونم خوندیش یا نه ولی یه مطلب توش بود که تاکید می کنم بخونیش لینک مطلب (در ستایش طلاق)http://shadibeyzaei.blogfa.com/9005.aspx

آذر خواننده خاموش

[گل] مرسی که بدون رمز نوشتی[قلب]

خانوم بزرگ

سلام رفتم وبلاگ قبلى از اول ماجرا رو بخونم رمزى بود ميشه كه رمزش رو داشته باشم؟؟؟؟

پسر

هوا گرم هست من گرم تر از هوا نه من داغم که هوا گرم هست فقط یک حوا داغی آدم را می فهمد