حس

ازینکه بعد از 6 سال و نیم، یعنی دقیقا 13 ترم، درس خوندن در یک دانشگاه،در یک رشته،در یک گرایش، در یک ساختمان، با یک گروه خاص از استادها، دارم فارغ التحصیل میشم، باعث میشه دلم بگیره...

این روزها با دقت بیشتری به دیوار ها و کلاس ها و حتی آجر های دانشگاه نگاه میکنم... میترسم یه روزی دلم خیلی براشون تنگ شه... یه روزی که دیگه مال من نیستن... جایی که بیشتر از یک چهارم عمرم رو گذروندم... جایی که ازش خاطرات جوانی ام رو دارم... جایی که درونش درس خوندم، زمانهایی با اشک، زمانهایی با خنده... جایی که برام نوید بخش خبرهای خوشی بودن که نمیتونم هیچوقت فراموش کنم... جایی که با رفتن به اونجا، باعث شد از مشکلاتم فاصله بگیرم و بهتر بتونم اون دوران رو سپری کنم... جایی که توش دوستانی پیدا کردم که عاشقشون هستم...

من دانشگاهم رو با تمام نقص هاش دوست داشتم و دارم... و مطئنم روزی دلم براش بسیار تنگ خواهد شد...

+ امیدوارم سال دیگه این روزا، خیلی خوشحال و راضی باشم از زندگیم لبخند

+ بعد از تحویل پایان نامم روز دوشنبه، رفتم 12 تا بسته کاموا خریدم و در دو روز، یه ژاکت بافتم که اصلا دوسش ندارم و زشت شد! یعنی مدلش طوری هست که چاقم میکنه، تو فکرم کلش رو بشکافم گریه آخه 120 تومن فقط پول کاموا دادم، باید قشنگ بشه بعد زحمتی که میکشم... ولی قصد دارم، یه چند تا لباس قشنگ برا خودم ببافم، بافتنی رو خیلی دوست دارم واقعا.

+ تو فکرم که بعد دفاعم دهه اول بهمن، چه دردسر و مشغله جدیدی برا خودم دست و پا کنم که بیکار نشم.... از بیکاری متنفرم، مثه خوره میفته به جون و فکر و ذهن آدم...

+ دلم میخواد بازم بنویسم، ولی هر چی فکر میکنم ایده به درد بخور نمیاد تو ذهنم، پس همین باشه فعلا تا بعد.

+ هنوز خوبم لبخند

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفرین

[دست]

مثل رستا

سلام گلم.منم مثل تو.همش میخوندمت ولی خاموش بودم.توی یه دوراهی بزرگم. هم از شوهرم بدم میاد و هم دوسش دارم.99 درصد بدی داره و 1 درصد خوبی.بدون اون نمیتونم.چه کنم؟

رویا

به به تبریک میگم عزیزم رستا جون ان شاالله بسلامتی.خداروشکر که از استرسش در میای.امیدوارم روزای خوبی پیش رو داشته باشی

محمد

The mind is everything. What you think you become. Whatever you can do, or dream you can, begin it. Boldness has genius, power and magic in it.

عاشقا همهـ بدبختنـ/رضا

سلام رستا.. خدا رو شکر میکنم ک خوبی آجیم.. دلم واسه وبلاگت و خودت تنگ شده بود.. بازم تا اومدم مرخصی ، زودی اومدم به وبت سر بزنم.. آرزو میکنم روزگارت از این هم بهتر بشهـ و همیشه تو اوج آرامش و شادی باشی [گل]

عاشقا همهـ بدبختنـ/رضا

سلام اجیم... رسی.. تو خوبی؟ نمیدونم والا.. تهران یه بار رفتم دکتر اونجا بعد اکو گفتن پرولابس دریچه میترال همراه با نارسایی قلبی داری.. اونا بیشتر از نظر معافیت و اینچیزا بررسی میکنن.. الان ک اومدم شهر خودمون مرخصی، میخوام برم پیش دکتر خودم، اینجور دوستام میگفتن مث اینکه راه حا نهاییش عمل هستش.. ولی خودم واقعیتش هنوز با دکتر درست و حسابی مشورت نکردم.. وقتی با دکتر میحرفیدم شوکه شدم یه لحظه اصلا نفهمیدم چی گفت فقط اینو شنیدم که گفت من به شورای پزشکی معرفیت میکنم.. دیگه یادم رفت در مورد نحوه درمونش بحرفم.. ببینیم حالا خدا چی میخواد.. چند روزه دارم استراحت میکنم فعلا وضعیت بهتره شکر خدا

زهرا

خداروشکرعزیزم ان شالله به خوبی ازپسش بربیای وامیدوارم اونقدرخوشبخت بشی که همه تلخی های گذشته رو فراموش کنی

مجتبی

نرفتین سرکار ؟

مجتبی

اینجا داره اذان میده / انشالله به حق این اذان زیبا همه جوانها عاقبت بخیر بشن بخصوص شما خانم گرامی من خیلی غصه میخورم وقتی اینجو ر شرایطی میبینم / تنها علاج زندگی همه ما دعاست به درگاه خدا وند عزیز

مجرب

من بعد دفاع احساس خلع مي كردم. با ماشين افتاده بودم دور دور و فاحشه هاي خيابوني رو سوار مي كردم البته براي سركار گذاشتنشون وگرنه من اهلش نبودم. خلاصه دوران بعد دفاع تا 6 ماه خيلي برام پوچ بود