زندگی یعنی... + بعدا نوشت 2

+ اینو ظهر داشتم مینوشتم:
"الان تو مرکز کامپیوتر بچه های ارشد، پشت کنج ترین و گوشه ترین کامپیوتر نشستم و دارم تایپ میکنم".... یهو سرمو بالا کردم دیدم غضی مث جن بو داده، بالا سرم ایستاده : (با صدای کلفت بخونید:)خانم فلانی، کار داریم، تشریف نمیارید؟ دیگه مجبور شدم بند و بساطام رو جمع کنم و برم.... بلهههه، غضی در طی یک عملیات انتحاری و با ایمیل و مسیج های فراوان، مراتب عذرخواهی و ادب رو به جا آورد و گفت، گروه بدون شما نمیتونه ادامه بده، باید بیایید، منم حرف خودمو پس گرفتم و به گروه ملحق شدم دوبارهنیشخند....دوستم اینجا رو خونده، گفت بی انصافی کردی دربارش اینطوری حرف زدی، اون اینهمه بت کمک میکنه، تو اینجا بش بی ادبی کردی، اسمشم گذاشتی غضی، مسخره اش میکنی، منم عذاب وجدان گرفتم در حد تیم ملیناراحتولی تقصیر من چیه اون ظرفیت شوخی نداره؟ بی ادبی کرد.... شاید ازین به بعد اسمشو عوض کردم، ولی بذارم چی آخه؟؟؟؟

+ چون قرارهههههه خونه رو جارو برقی بکشم، مامانم برام یه جعبه مداد رنگی 36 رنگه canco خریده، دیشب داشتم مث دختر بچه ها رنگاش رو امتحان میکردمنیشخند

+ دیروز عصر دوباره اون دختر همکلاسی 5 ساله زنگ زده: رستا تا نیم ساعت دیگه فلان جا باش، با فلانی بریم بیرون یه گشتی بزنیم.... باید براش اسم انتخاب کنم، فک کنم ازین به بعد رابطه ام باش زیاد شه، درباره اش اینجا زیاد بنویسم.... بازم خدا رو شکر، بالاخره تونسم با چند تا دختر خوب و پایه برا تفریح دوست شملبخند اسمش رو میذارم: مژگان چون چشمای درشتی دارهنیشخند.... خیلی دیشب خوش گذشت، کلی راه رفتیم و چیز میز خوردیم و حرف زدیم....و قرار شد هفته ای یه بار برنامه بیرون رفتن داشته باشیم، تا حالا دو هفته اس میریم، امیدوارم ادامه داشته باشه...

+ تقریبا چندین ماه میشه حس خنگی مفرط و وحشتناکی بم دست داده... اصلا درسم رو خوب نمیفهمم و نمیتونم مغزم رو به کار بندازم... متاسفانه درس هم اصلا نمیخونم، فقط اگه همورک کامپیوتری باشه حل میکنم، ولی تمرینها رو کپی میکنماز خود راضی

+ دوچرخه سواری رو هم همچنان میرم و عالیه به تمام معنا... البته یه چند وقتیه چون دیر از یونی میام و خیلی خسته ام، نمیرم ، ولی ولش نمیکنم اصلا...

+ گویا گذار اونایی که از کد قالب وبلاگ سر در میارن، این ورا نمیفته... شایدم میفته، براشون مهم نبوده که ازشون خواهش کردم.... شاید هم وقت نداشتن... هر چی بوده از خیر قالب وبلاگ هم گذشتم، انگار من همه چیزم راس و ریسه، فقط قالبم موندهنیشخند

+ حالم خوبه، خدا رو شکر.... آرامش خوبی دارم.... قراره رو اون حکم ناشزه بودنم، اعتراض بذارم، تا ببینم چی میشه.... نمیدونم قاضی دادخواست طلاقم رو رد میکنه یا حکم میده به طلاق.... هر چی بشه من صبر میکنم دوباره.... به قول مریم گلی مامی امیر حسین: (در واقع به قول سهرابنیشخند) ببخشید بدون اجازه ات بر داشتمش از تو وبلاگت مریم جانخجالت آخه خیلی خوشم اومد....

"زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید...
پس...زندگی باید کرد ...دلخوشی باید جست...غصه ها را باید تند...به تباهی سپرد"

"زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد"

+ این پست ادامه داره.....

+ بعدا نوشت 1: همش داشتم با خودم میگفتم من یه چیزی رو یادم رفته بگم، ربع ساعت بعد انتشار پست یادم اومده:دی .... امروز میخواستم برم دفتر وکیل، بعد سالیانی سوار اتوبوس شدم چون ترافیک زیاد بود.... از شانس من، یهو بزرگترین خواهر روباه، همونی که خیلی فتنه میکرد تو زندگیمون و از همشون شرور تر بود، سوار اتوبوس شد، منم روم رو کردم اونور، انگار ندیدمش.... عهد اومد نشست صندلی پشت سر من.... با دوستش بود... شروع کرد به قهقهه زدن و هره و کره رفتن تو اتوبوس جلو همه.... منم قشنگ خیلی شیک بلند شدم، ترجیح دادم اون جلو سر پا وایسم تا خنده های شیطانی اینو بشنوم... رفتم زنگ زدم به دوستم، هی هم لبخند میزدم تا ما تحت اش بسوزهنیشخند

+ بعدا نوشت 2: شقایق من همون خورشیده که با لذت عصرها زیرش میشینم...همون صدای آواز گنجشک هست که هر روز عصر تو حیاط خونمون، میشنوم.... همون میوه های ازگیل درخت تو حیاط هست که هر روز عصر میرم میکنم، میشورم میخورم و آب دار و شیرینه، همون نقاشی هایی هست که با ذوق و وسواس تمام میکشم، همون چایی خوردن و خندیدن با بابام هست، همون آرزوهای قشنگی هست که برا آینده ام دارم، همون بیرون رفتن های هفته ای یه بار با خواهرام یا دوستامه، همون دلداری دادن به دختر عمه دم طلاقم هست،همون دوچرخه و مداد رنگی ای هست که برام خریدن تا حال و هوای من عوض شه،شقایق من، همین وبلاگه، همین دوستای مجازی خوبم، همین دوستای ویلاگ نویسم که وقتی آپ میکنن با هیجان تمام وبلاگشون رو باز میکنم ببینم چی نوشتن، همین اس ها و تلفن های همیشگی دوستم هست. دوست عزیزم، اگه نبودی و زندگی رو به من یاد نداده بودی، شاید تا حالا هزار بار مرده بودم، نمیدونی چقدر خودمو مدیون بت میدونملبخند....

/ 68 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الاله

راضی نیستم.چون همه لحظه هام با استرس و نگرانی و پوچی سپری میشه.خسته شدم از فکر کردن. راستی میرم سرکار کلی از وقتم اونجا میگذره. درسم رو میخونم و سعی میکنم امیدم رو از دست ندم وگرنه! من از زندگی کنار همسرم ارامشی نمیگیرم فقط همین!!! بوی سیب نمیداد مزه عسل که میداد![خنده]

دنیا خانم دوست رستا خطاب به رستا

خطاب به سارا د : سلام :دی خوبی؟ چه خبرا؟ :دی لظف داری دختر والا حرف چرت که زیاد می زنه (من شانس ندارم و..) ولی بضیاش رو راست می گه دیگه ، وقتی راست می گه خوب اجحافه بزنم گوشش رو بپیچونم [نیشخند] عوضش منم چرت و پرت زیاد می گم بش، اون تحمل می کنه. در کل دختر خیلی خوبیه. جدیدا روش کار کردم، دیگه خیلی اون وری شده! [نیشخند] همه ش حرفای عجیب و غریب امید به آینده و اینا می زنه ، اگه به حد وسط برسه دیگه عالی می شه .

دنیا خانم دوست رستا خطاب به سارا

دنیا خانم دوست رستا خطاب به سارا اشتباهی زدم رستا :دی

الینا

به به چه قالب شیکی

ساراد خطاب به دنیا

سلام دنیا جان . ممنون عزیزم خوبم [ماچ][ماچ] خوبی از خودته رستا دست پروردس[نیشخند] ، دیگه دنیا جان ریش و قیچی دسته خودته هرجور صلاح میدونی باهاش صحیت کن[نیشخند][نیشخند] البته در خوب بودن رستا هم شکی نیست اما حیف که قدر خودشو نمیدونه (به قول خودش هییییییییییی) ایشالله سالهای سال دوتا دوست خوب بمونین و همیشه قدر همو بدونین [قلب][قلب] دنیا جان بچمون افسردگی میگیره برا اونم هراز گاهی کامنت بزار، خدا دلتو شاد کنه دل یه بچه رو هم شاد میکنی [نیشخند][بغل][بغل] ای وای رستا جان یادم رفت به تو سلام کنم خوبی؟[نیشخند] راستی قالبتم قشنگه مرسی[ماچ][ماچ][بغل][بغل]

هانیه

منم همیشه موقع ناراحتی تا شقایق هست زندگی باید کرد ببین رستا جان تا زمانی که خدا و سلامتی و پدر و مادر رو داری مطمین باش خوشبختی[ماچ]

من

سلام . از وبلاگتون خوشم اومد . [لبخند]

فعلا خاموشم تا بعد

سلام. تازه با وبلاگت اشنا شدم. انشالله از مرحله طلاق بسلامت عبور کنی. کلا با طنزی که تو نوشته هات داری حال می کنم. هر روز چند بار به وبلاگت سر می زنم.

یاسمن

عزیزم خیلی قشنگه مطالبت [ماچ][ماچ] من تازه با وبت اشنا شدم خیلی قشنگه[ماچ][ماچ][ماچ][خجالت]