موبایلم:(( + توضیح نوشت بسیار مهم!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز اومدم پست بذارم، حال خوبی نداشتم نذاشتم....

+ دیروز قبل از کلاس رفتم، دستشویی، همین طوری، موبایلم تو جیب شلوارم بود، یهو افتاد تو چاه دستشویی...  نمیدونید با چه فضاحتی، کف دستشوی نشستم و دست کردم تو چاه تا درش بیارم... از اقبال تمبیده منم، اینا هم مثلا خواستن دستشویی ها رو مهندسی بسازن، چاه عمیق براش زدن.... درش اوردم، کلی با مایع دستشویی شستمش،ولی گوشی خوشکلم سوخت.... مجبور شدم یه گوشی پکیده ای تو خونمون بود، اونو بر دارم، شماره هیچ احدالناسی رو ندارم.... هر کی اس میده، نمیفهمم کیه...

+ تو این مدت نماز خوندن و نخوندن رو خیلی امتحان کردم، واقعا تاثیر داره تو زندگی آدم! به عینه دیدم و حس میکنم... به هر حال خوشحالم که حرفم از رو تعصب نیست... نماز آرامش خاصی به آدم میده، حداقل همین آرامشش هم خوبه، حالا تاثیری داشته باشه یا نه... تا قبل از این چند ماه، یه دونه نماز قضا نداشتم، ولی حالا باید تعداد خونده ها رو بشمارم... دوست دارم بازم بخونم... خدایا دلم برات تنگ شده....

+ این شعر از زبونم نمیفته یه مدتیه:
ای خدا ای راز دار بندگان شرمگینت    ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا ای همنوای ناله پروردگانت      زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

+ دیشب با عین عین چت کردم تا 5 صبح... بعد دو سال.... دوس داشتم دلیل کارش رو بدونم.. دلیل مزخرفی بود به نظرم! ولی تا حدودی بش حق میدم، من خیلی بچه و ناپخته بودم.... دیشب یه حس متفاوتی داشتم.... مثل همیشه دستم نمی لرزید یا حس گریه بم دست نداد... خیلی بی تفاوت بودم، دیر جواب میداد، سرد جواب میداد، ولی برام مهم نبود، چون ناراحت نشدم.... البته من خیلی بد باش حرف زدم، خودم میدونم.... باورم نمیشه، حتی حس نفرت هم بش نداشتم... ولی حس آشنایی داشتم، یعنی حس میکردم یه آدمی هست که انگار سالها در مجاورت قلب من زندگی کرده، ولی الان بیش از یه غریبه نیست... اینجا این وبلاگ رو هم میخونه! وقتی فهمیدم، اولش یه حسی بم دست داد، که چرا بعضی حرفا رو زدم، ولی بعد چند ثانیه همین حس هم از بین رفت، برام مهم نبود درباره من چه فکری کنه... اصلا برام مهم نیستی عین عین! ولی میدونم فراموش نمیشی!

+ یه دو سه روزی هست درس نمیتونم بخونم... همش اتفاقای عجیب غریب میفته....

+ ببخشید که کامنت هاتون رو الان نمیتونم ج بدم، حال درست و حسابی ندارم! میذارم سر فرصت، با حال خوب همش رو ج میدم، دوستتون دارملبخند زیادددددد

پ ن: سمیراااااا وبلاگت رو حذف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟

+ مهناز جان بعدا برات مفصل ایمیل میزنم....

+ توضیح نوشت: لازم دیدم یه سری توضیحات رو اضافه کنم... اصلا حالم ازون مدل های روحی و روانی که بد نیست، خدا رو شکر... یه کم ذهنم درگیره، به خاطر یه سری مسائل... که مهمترینش گوشیم بود، که امروز رفتم پسش گرفتم، میخواستم نو بخرم، گفتن الان فروشش 700 هزار تومنه، پشیمون شدم... با همین سر میکنم... موضوع بعدی که ذهنم و درگیر کرده، درباره یکی از همون "طرف" هایی هست که گفتم، که دوست ندارم دربارش اینجا حرف بزنم.... موضوع بعدی هم، امتحان بسیار بسیار سخته فردا هست....
ببینید من یک بار هم اینجا دروغ نگفتم، شاید مثلا یه سری مسائل خصوصی رو نگفتم، که اونم طبیعیه، ولی حتی یک کلمه هم دروغ نگفتم، پس لطفا فکر نکنید که حال من به خاطر عین عین خرابه!!!! یا اینکه برگشتم به گذشته، چون گفتم که هیچ حسی نسبت بش ندارم.... پرونده عین عین تو زندگیم خیلی وقته که به بایگانی رفته، الان فقط از بخش پرونده های مجهول در اومده، رفته تو بخش پرونده های مختوم! همین!... درباره اینکه بش آدرس اینجا رو دادم، و اون الان همه چیز زندگی منو میدونه، باید بگم پشیمونم، ولی برام مهم نیست، به هر حال ایشون نقشی یا جزئی از زندگی من نیست که به حال من فرق داشته باشه یا نه! یه خواننده ای هست مثل بقیه، با این تفاوت که یه روزی روزگاری، سال اول یونی، استاد من بوده و یه سری اتفاقا افتاده و الان دو سالی هست که حتی ندیدمش! همین! آدرس اینجا رو همون هفته های اول شروع وبلاگ بش دادم، و اصلا هم فکر نمیکردم که بخونه، حداقل فکر نمیکردم تا به امروز ، هنوز بعد 7 ماه، هنوز بخونه....
+ کامنت ها رو فردا بعد امتحانم ایشالا جواب میدملبخند

/ 48 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام فقط جهت اطلاع تكنسين هاى اورژانس يا ديپلم هستن يا ليسانس پرستارى دارن منم تكنسين اورژانس هستم اميدوارم هيچ وقت به ما احتياج نداشته باشين در ضمن كار ما واقعا سخت هست تجسم كنيد اگه ما سراغ ١ تصادفى بريم

sima

رستا در موردی که باهات مشورت کرده بودم هیچ حرفی نداری بزنی؟؟

هما

1ساعت باموبایل تایپیدم پرید:‏(‏‏(‏ الان فقط وقت وتمرکزتو بزار رودرس به هیچ احدالناسی فکرنکن ؛حیف 2ساعت وقت که گذاشتی باع حرفیدی ؛مواظب خودت باش دوست جونم مهندس چرا موبایلتو باآب شستی !:‏)‏ بایدهمونجورکه درش آوردی میدادی تعمیرات

roz

ای بابا باکلاس کجا بود اونو واسه قبولی کنکور واسم گرفته بودن الان هم که سوخته و به خاطره ها پیوسته .[نیشخند][چشمک] خدا را شکر که امتحان را خوب شدی[گل]

بهار

رستای عزیز سلام .. تمام وبلاگتو از بهمن ماهش در عرض 3 ساعت تا همین پست امروز خوندم اونم به طور عجیب بماندکه چطوری یهویی تو گوگل دیدم و جالب اومد که بخونم.... در کل جالب مینویسی خوشم اومد رفتی تو فیوریتام که باز بیاو پستاتو دنبال کنم.... نظر من هم راجع به چت با عین عین اینه که شان تو ماورای ارزش اون بود کاش نمیحرفیدی باهاش درسته هی میگی حسی نداری و از این حرف ها اما ایشالله دوباره این حس پیش بیاد که بخوای محض گذران وقتم باهاش بحرفی ....تو روزای سختی رو گذروندی اینو یادت باشه...ایشالله که ناراحتت نکرده باشم دوست داشتم بگم که به جمع خونندهات افزوده شدم...:)

زالزالک

امیدورام زودتر ازین حال و هوایی که حالا شاید بد نباشه ولی خوبم نیست دربیای دم امتحانا لطفا به هیچ خز و خیلی فکر نکن فقط به غضنفر و کم کردن روش توی امتحانا فکر کن

يه دختر

چه تفاهمي. گوشي منم دو ماه پيش از بالا پشت بوم خم شده بودم حياطو نگاه كنم كه يهو از جيب بلوزم افتاد و داغون شد! بهتر . رفتم يه پيشرفته شو خريدم. خسته شدم از بس همه بهم ميگفتن اين چه گوشيه. وگرنه من عمرا پول بابت گوشي اندرويد دار ميدادم!!! ايشالا توام بهترشو ميخري[ماچ]

فاطمه مامان صبا

وای خدای من چجور دلت اومد دست کنی تو چاه دانشگاه....ایییییییییییییی [زبان]حالا اگه گوشی سالم مونده بود یه چیزی ولی حالا که به فنا رفت یه دفه مادرشوهرم هواسش نبود آویز شلنگ توالت رو انداخت تو چاه اومد گف اینجوری شده منم خیلی ریلکس مشما دادم بهش درش بیاره اگه گل پسرش مانعش نمیشد که مامان ولش کن مهم نیس قطعا یبار تلافیشو سرم در میاورد.....عجب عروسی هستم مناااا[نیشخند]

نینا

سلام عزیزم من از زمان وبلاگ قبلیت خواننده خاموش بودم[خجالت] دیگه ببخشید و اینا اگه گوشیتو چند روزی میزاشتی تو ظرف برنج احتمالش زیاد بود که بازم کار کنه چون برنج جاذب رطوبته یکی از دوستامم سالها همین اتفاق براش افتاد گذاشتیمش تو ظرف برنج هنوزم داره کار میکنه[لبخند]