+ تولد خواهرم یه چند وقت دیگه هست و اون طرفش که عاشق همن، بم اس داد که اگه میشه از زیر زبون خواهرم بکشم ببینم چی دوس داره براش بخره... رفتم با خواهرم صحبت میکنم میگه: چون اولین تولدم هست باید برام یه چیز ویژه بخره، میگم مثلا چی؟ میگه نمیدونم ولی خیلی برام مهمه.... یادم میاد من اولین تولدم رو با روباه..... فک میکنید برا من چی کار کرد؟یه کیک کوچیک خرید که به بابام و باباش نرسید! هدیه رو هم واقعا نمیتونید حدس بزنید چی کار کرد.... رفته بود از تو کتاب های باباش، یه دیوان حافظ بر داشته بود، کادو کرده بود! یادم میاد قلبم آتیش میگیره....ناراحت البته امسال که دیگه هیچچچچچ کس بم کادو نداد!... یعنی یه همچین بدبختی ام من!افسوس .... اصلا به درک!

+ دوستم هی میگفت برو کتابخونه برا درس خوندن، خیلی خوبه و کلی میخواس من متقاعد کنه برام کتابخونه..... باورتون میشه من تو کل این عمری که تا حالا از خدا گرفتم، یه بار هم نرفته بودم کتابخونه برا درس خوندن ؟  حالا یه 4 روزی هست میرم کتابخونه درس میخونم.... خیلی عالیه! راندمان میره بالا، آخه کلی دانش آموز هستن دارن برا کنکور میخونن، آدم ترغیب میشه درس بخونه..... منم یا زبان میخونم یا مقاله.... ولی حس میکنم تنبلی ام میشه فردا برم.... خسته شدم یه کم.... باید استراحت کنم

+ موضوعی رو که استاد همین طوری داد رو احساس میکنم دوسش دارم، خیلی خوب میفهمش و ازش خوشم میاد... هر چند سطحش بالاست ولی باش احساس غریبی نمیکنم، چون موضوع جدیدی هم هست، حس میکنم میتونم بتونم یه پیشرفت خوبی داشته باشم.... و کلا تا حالا فقط یکی از دانشگاه های کانادا روش کار کرده....

+ به این نتیجه رسیده بودم تو زبان تو vocab ضعیفم، دیگه داره حالم بهم میخوره از بس وبک خوندم، یعنی قاطی کردم، اساسی!نیشخند

+ بابام یه 4 ماه پیش ماشین جدید خریده بود، نمیذاشتن من بشینم پشتش! یعنی 5 سال رانندگی کردم، یه خط رو ماشین ننداختما، ولی چون نو بود دست من نمیدادن! مخصوصا هم مامانم میگفت: اگه رستا رانندگی کنه من تو ماشین نمیشینم! هفته پیش پامو کردم تو یه کفش، یا من رانندگی میکنم تا باغ عمه اینا، یا اصلا نمیام! دیگه رفت و برگشت من رانندگی کردم، باغشون هم خارج از شهره.... حالا دیگه بازم شدم راننده شخصی! خرید و بیرون بردن مامان و خواهرام رو من باید انجام بدم!

+ دارم هیکل خوشکلم رو از دست میدم، حس میکنم دارم چاق میشمگریه یعنی بهتره برم بمیرمگریه هر کاری هم میکنم نمیتونم کمتر بخورم، به خاطر اینکه میرم کتابخونه، وقتی بر میگردم خیلی خسته ام، حال دوچرخه سواری رو هم ندارم.... یعنی من اگه چاق بشم، از پنجره اتاقم، خودمو پرت میکنم پایینگریه

+ خدااااا، مگه نمیگن همه چیز دست توئه؟ خواهشششش میکنم منو از اینهمه بد شانسی نجات بده، لطفا....

+ یه غلطی کردم، خودم توش گیر کردم، آخه یکی نبود بگه تو باید همیشه به حرف بقیه گوش کنی؟ یه بار هم به حرف دل خودت گوش کن! حداقل تنها نبودی الان!

+ تصمیم گرفتم بعد این ترم که درس هام تموم شد، برم تهران زندگی کنم با دختر خاله ام، تا پایان نامه ام هم تموم شه.... میشه یه کم راهنمایی ام کنید چه طوری میتونم کار پیدا کنم تو تهران؟ کلا هیچ گونه تخصصی در زمینه کار پیدا کردن، اونم تو تهران ندارم.... یادتون نره ها،همین الان حتما راهنمایی بم کنید، پیشاپیش مرسیلبخند

+ چقدرررر دلم برا کامنت هاتون تنگ شدهلبخندراستی برید پست پایین و بم رای بدیدنیشخند