آدم چیست؟ احساسات چیست؟ اصلا زندگی برای چیست؟ خدا کجای این زندگیست؟

میدونید ، دلم میخواد و با تمام وجودم آرزو میکنم که یه روز بیاد و از ته دلم احساس امنیت کنم، احساس کنم همه سختی ها تموم شده و منم خوشحال و شادم و راضی.... وقتی شادی و خوشبختی صدیقه، خواهرم بقیه همکلاسی هام رو میبینم حسرت نخورم که چرا همیشه بد شانسه و بدبخته جمع منم؟

چرا همیشه آدم های نامناسب سر راهم قرار گرفتن؟ چرا منم مثل بقیه همکلاسی هام، آدم مناسبش تو تورم نیفتاد؟ مگه من چی ازونا کمتر داشتم؟ حتی از خیلی از اونا اخلاق بهتر و سازش کار تری داشتم....میدونم علت اصلی کیه و چیه... هر چی میکشم ازین مذهب میکشم....

+ چه زخم نا تمومی ، چه سرنوشت شومی

 

خیلی وقته با خدا حرف نزدم.... همین طوری رفتم یکم از نوشته هام تو پارسال تو وبلاگم خوندم، دلم خواست اینجا کپی اش کنم:

 

آذر 91:

من از به دنیا آمدنم بسی پشیمانم، روزی هزاران بار آرزو می کنم ای کاش به این دنیای پر از رنج نیامده بودم،مطمئن باش اگر گناهی نا بخشودنی نبود خودم را زودتر از اینها خلاص کرده بودم، ای کاش زودتر به آخر خط می رسیدم،خدایا چرا مرا آفریدی؟ جبر بود ؟ قبول.

 چرا زن ؟ چرا جنس ضعیف؟ من از زن بودنم بسیار بیزارم،آخر چه فایده دارد؟ اگر از زیباییش استفاده کنم ،می گویند : گناه است، با آتش جهنم چه خواهی کرد؟ جواب خدا را چه خواهی داد؟... . تمام زجرها و سختی های زندگی برای زن هاست تمام محدودیت ها و بدبختی ها. و در آخر گفتی: الرجال قوامون علی النساء؟ انصاف بود؟ مرا آفریدی، چرا زن آفریدی؟ جبر بود ؟ قبول.

چرا سرشار از احساسم؟ چرا هربه ای بسی کاری دست قوامونی دادی که انگار فقط در نامردی قوام ترند؟ چرا مرا با احساسات، بسی ضعیف تر نمودی؟ چرا گذاشتی این احساسات مرا دچار کوهی از غم کنند؟ چرا گذاشتی این احساسات مرا به سیاه چاله بدبختی بکشند؟من از این احساسات آزار دهنده متنفرم. مرا آفریدی،زن آفریدی،چرا سرشار از احساسم کردی؟ جبر بود ؟ قبول.

چرا گذاشتی این چنین با احساسم بازی کنند؟ چرا ؟ عمل تو تواناتر بود یا عمل آنها؟ با دست خودم گذاشتم مرا این چنین در قعر بدبختی بکشند؟ اراده تو تواناتر بود یا اراده من؟چرا به این قوامونت این چنین اختیار دادی که هر گونه دوست دارند عنان زندگی مرا به دست بگیرند؟ مرا آفریدی،زن آفریدی، سرشار از احساسم کردی، چرا قوامونت را بر من مسلط کردی؟ جبر بود ؟ قبول.

خدایا چرا به فریادم نرسیدی آن زمان ها که تاصبح اشک می ریختم ، کجا بودی؟ آن روزها که زجر می کشیدم کجا بودی؟ مگر مرا نمی دیدی؟ من چه سهمی از خوشبختی داشتم که مرا به این روز انداختی؟ چرا بدبخت تر از همیشه ام کردی؟ آن وقت ها تمام دلخوشیم این بود که غم هایم یک روز به پایان می رسند،ولی امروز دچار غمی شده ام که تا آخر عمرم با من خواهد ماند ،تا آخر عمرم بر پیشانی ام نقش میبندد: مطلقه،محکوم به تنهایی،محکوم به جرمی نکرده،آخر به تقاص کدامین گناه ،امروز اینجایم؟ با خودم می گویم من که اینهمه سعی کرده بودم برایت بنده خوبی باشم،آخر چرا؟ چگونه دلت آمد؟ آنقدر فریاد می زنم تا در آخر پاسخ فریادم را بشنوم، آنقدر بر درت می کوبم یا مرا میرانی یا بالاخره پاسخم را خواهی داد،پس رحمت واسعه ات چه می شود؟گشایش نزدیکت کجا بود؟ مرا آفریدی،زن آفریدی، سرشار از احساسم کردی، قوامونت را بر من مسلط کردی، چرا به فریادم نرسیدی؟ جبر بود ؟ نه این را هرگز قبول نخواهم کرد. خدایا پس ادعونی استجب لکم چه می شود؟ أ من یجب المضطر اذا دعاه پس کیست؟ خدایا بارها زیر باران چشمانم دعا کردم، خودت قول دادی دعاها زیر باران مستجاب می شوند، نکند باران چشمانم برایت ارزش ندارند؟ خدایا بار ها سر نمازم دعا کردم، نگو دوست داری صدایم را بشنوی، باور نمی کنم دلت می آید مرا با اینهمه غصه رها کنی تا فقط صدایم را بشنوی. خدایا تا دیر نشده کاری کن،با لطیف یا خبیر ارحم عبدک الضعیف، تو که می دانی دل کوچکم دیگر تحمل این بار سنگین غم را ندارد...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...

+ یک عدد قلب سنگی را با هر قیمتی و هر شرایطی، خریداریم!