گفتیم بعد از مدتها هم شده، خوشحالیم.... شما را هم بی نصیب نگذاریم ازین انرژی و خوشحالی....نیشخند عجب عنوانی گذاشتیم ها.....

+ هر چند که همیشه یه وضوح بارها تجربه کردیم، هر بار از خوشی نوشتیم، به دو روز نکشیده تبدیل به نا خوشی شده استنیشخند ولی مهم نیست ارزشش را دارد... قدر ثانیه ها را دریابیم..... خدایا هنوز سر قولمان هستیم و حواسمان به رفتار و کردارمان بسی هست... تو نیز مرحمتی فرما و خوبی هایت را از ما دریغ نفرما..... الهی آمین....

+ نمیدونم آهنگ وبلاگ قبلی ام رو گوش دادید یا نه: اینجا   .... آهنگی است که بسیار به دل ما می نشیند....مخصوصا لحظاتی که غم بر ما هجوم می آورد.... حال میخواهیم یک ورژن جدیدی از آن را به شما معرفی کنیم، که خواهش میشود، برای یک بار هم که شده آن را امتحان فرمایید، ارزشش را دارد... : اینجا البته همانگونه که میدانید فیلتر است متاسفانه..... بسیار امیدواریم بتوانید آن را گوش دهید.... و یادتان نرود درباره اش نظرتان را بنویسید.... و گرنه، دیگر نه من نه شمانیشخند.... اگر دیدیم خیلی ها سختشان است باز کردن سایت فیلتری، خودمان برایتان آپلود مینماییم سر فرصت....

+ زندگی همچنان روال عادی خودش را دارد.... به شدت زبان تمرین میکنیم ، مخصوصا بر روی داشتن لهجه! که بسی جای کار دارد... کلا همیشه زبان را دوست داشتیم... و حسرت میخوریم که چرا دانشگاه را دو رشته ای نکردیم تا درکنارش زبانی نیز بخوانیم... افسوس فرصتی بوده از دست رفته.....

+ با خانواده هم، میانه خوبی داریم...به جز خواهرمان، که هنوز با هم حرف نمیزنیم و حالا حالا ها هم قصد آشتی نداریم..... لذتی دارد بس، چایی شیرین همراه با نان قندی..... یا با نون و پنیر و پسته خانم همسایه! نوشتیم پسته ها مرحمتی باغ خانم همسایه هست، تا فکر نکنید ما هم جزو مرفه هان بی دردیم! نیشخند

+ برای دختر عمه گراممان، بی زحمت دعایی و یا آرزوهای خوبی بفرسیتد.... قبلا هم گفته بودیم، با 2 تا بچه کوچک در شرف طلاق هست.... زنی 29 ساله! که در 18 سالگی ازدواج کرد.... کسی که ملاکش در ازدواج فقط ایمان و مذهب بود و تن به ازدواج داد با مردی که فقط و فقط مذهبی بود! نه تحصیلات و نه شغلی.... بعد از 11 سال زندگی ، معلوم شده اخلاقی هم ندارد.....فقط همان مذهب را دارد!

+ نمیدانم مذهب چیست که فعلا هر چه می بارد بر سرمان از مذهب و مذهبی است.... احساس دوران عهد حکومت کلیسا ها بر مردم را داریم که پول میدادند و بهشت را میخریدند.... حس میکنیم ما (منظورم از ما در تمام این متن فقط خودم هست!) خفه می شویم و تمام لذت ها را بر خود حرام میکنیم و کنج خانه نشسته ایم و غمباد گرفته ایم و تنها مانده ایم، در حالی که روباه تمام حال های دنیا را میکند.... ما خفه خون گرفته ایم فقط چون میخواهیم بهشت را بخریم! به چه بهایی، آخر؟ به بهای تمام غم ها و غصه های عالم؟ به بهای از دست رفتن جوانی؟ به بهای افسرده شدن؟ به بهای اشک ریختن های شبانه؟ ..... نمیدانم، عدالتی باقی خواهد ماند؟ اصلا وجود داشته؟
ما فقط خفه شده ایم! و میترسیم، از آتشی که تهدید کردند خواهد سوزاند ولی ما در این دنیا با آن سوختیم.... دوس داریم تمام مرزها را زیر پا بگذاریم، دوست داریم، بعد یک سال دوییدن دنبال طلاق، بعد گذشتن از تمام حقوق خود در ازای یک امضایی ناقابل، که ندادند، به خاطر قانون نابرابر، به خاطر پارتی هایی که انقدر کلفت بود، که خفت مان  را گرفت.... برویم و عاشق شویم، و بگوییم، گور بابای صفحه سیاه شناسنامه یمان.... بگوییم گور بابای تمام قانون های ناعادلانه.... بگوییم گور بابای آبروی خانوادگی که عمری به خاطرش زندگی کردیم و اخر سر همان بدبختمان کرد.... بگوییم گور بابای شکست های بعدی.... گور بابای تمام قلب شکسته ام.... فقط برویم و انقدر یک جا نمانیم، که بسیار راکد شده ایم..... نظرتان چیست؟ عاشق شویم گناه دارد؟ ... البته اول در اصل موضوع جای بحث باقی ست ها، اول باید طرف را پیدا کنیم.... یعنی می شود یک روز بیاید، کسی قلبش برای ما بتپد؟ ....اصلا میخواهیم صد سال سیاه نیایدنیشخند (مالخولیا همراه با اندکی اسکیزوفرنیشیطان) ..... قبول کنید، همان خدایی که همه میشناسیمش، خودش زندگی را جوری افرید که واقعا بدون دوست داشتن، امید و انگیزه ای برای ادامه برای جنگیدن باقی نمیگذارد... جالب هست، آسمان هم تپیده یهو.... همه از دوست و افراد جوان فامیل، و اشناهای قدیم دنبال پیدا کردن کیس مناسب برایمان هستن، و جالب تر هم اینکه ما همه را با هم دور هم، میپیچانیمشیطان انگار ته قلبمان منتظر کسی خاص هستیم که نمیدانیم اخر چه میشود، فقط میدانیم باید زودتر بیاید! ............ کسی که اول عاشق قلبمان شود بعد عاشق چهره و جسم مان....

 + کلی چیز میز در مغزمان میلولید، برایتان تعریف کنیم، جای بحثی بماند، قدرت خدا تا دست به کیبورد میرود، میپرند از مغزمان به شدت! نه الان که خوب نگاه میکنیم،متفکر میبینم کلی چیز نوشته ایم... پس تا پست بعدی، بدرود!

+ ساعت هم بزنیم: 3:40 صبح!
------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ بعدا نوشت:

فقط آمدیم بگوییم، چقدر دلمان برای بالا و پایین شدن قلبمان تنگ شده..... چقدر دلمان برای یهویی ریختن ها تنگ شده... چقدر دلمان برای عبارت: " دوستت دارم" تنگ شده.... چقدر دلمان برای غرق شدن ها در رویاهای شیرین روزهای نیامده تنگ شده..... چقدر دلمان برای به انتظار نشستن برای از جا پریدن با هر بار صدای اس ام اس، برای شنیدن صدایی یا دیدن چشمانی که دلت برایش تنگ شده، دلمان تنگ شده.... آخ که چه کیفی دارد، عاشقی!..... بوسه با طعم عاشقی، چه مزه ای دارد؟ شیرین است؟ دوست داریم یک بار هم که شده امتحانش کنیم..... ولی حس میکنیم، طعم دلتنگی و وابستگی بیشتر دارد.... طعم آغوش با عشق چگونه است؟ حدس میزنیم: طعم امنیت .... دوس دارم تجربه کنیم، آن لحظه که سر به سینه ستبر کسی گذاشته می شود تا آدم حس کند، هنوز دنیا تمام نشده، هنوز امید ها شکوفه میزنند، امید ها در همین سینه می تپند.... حس میکنیم بالاترین لذت دنیا، همین باشد.... فقط همین .... دوست داریم یک بار هم که شده، در کل عمرمان امتحانش کنیم... سر بر سینه ای بگذاریم که برایمان می تپد و او با دستانش مرا احاطه کند، چشممان را ببندیم و حس کنیم، به کوهی بسیار محکم و بزرگ تکیه داده ایم.... کوهی که هیچ وقت نه تنهایم خواهد گذاشت، نه متلاشی خواهد شد، کوهی همیشگی و دائمی و او با صدای زمخت مردانه اش، در گوشم زمزمه کند: رستای من دوستت دارم، تو همه زندگی منی..... آخ که چه لذتی خواهد داشت.... و چه حس غروری دارد این لحظه، که تمام زندگی یک نفر باشی..... دوست داریم یک بار هم که شده، در کل عمرمان امتحانش کنیم...  شک ندارم می آید آن روز.....