سلام، خوب هستید؟ منم بد نیستم..... گفتم بیام بنویسم دیگه..... ولی باور کنید هیچ اتفاق خاصی نمیفته که بیام براتون تعریف کنم..... نه ماجرایی، نه اتفاقی... یه سری از مسایل هست الان براتون میگم:

+ هفته دیگه ، هفته ای بسیار شلوغ خواهد بود! حکم جهزیه اومده، باید برم وسایلی رو که فاکتورش رو داشتم بیارم..... خیلی از دوستام اومدن از تهران، باید برم ببینمشون، اخر هفته هم به احتمال زیاد خودم برم تهران، پیش دختر خاله محترم، که بسیار اصرار فرمودند! دنبال کار هستم! باید برم چندین جا سر بزنم برا کار!

+ کلاس زبان، خیلی خوب و عالیه.... نمیدونم چرا این کتاب های زبان، از صد تا سوالی که توش مینویسن،ما رو وادار به حرف زدن کنن، شونثد تاش درباره طلاق و ازدواج هست! نمیدونن من با این سوالات بدتر لال میشم ، دو سه کلمه ای رو هم که بلد بودم یادم میرهنیشخند.... عاشق معلم زبانم شدم، یه دختری هست، بسیار لاغر و با ابرو و چشمانی مشکی، و پهن... دکترای ادبیات زبان انگلیسی داره، انگلیسی عالی! و به گفته خودش، از 19 سالگی زبان تدریس میکرده.... الان بش میخوره بالای 30 رو داشته باشه.... نمیدونم چرا مجرده، یه حسی بم میگه، مطلقه هستنیشخند

+ارائه ها تموم شد، دیگه آخری رو که همین سه شنبه بود، پیچوندم فقط ها! استاد هم فهمید کلا پیچش بود تا ارائه ! ولی دیگه واقعا نمیتونسم ، مستهلک شدم... حالا دیگه فقط یه تحقیق مونده باید تا 6 شهریور بدم، استاد تایید کرده باید حتما 60 ص بشه، اگه زیر 60 شه، استاد نگاه نمیفرمایند!......

+ خوشحالم به خاطر نعمت هایی که دارم و ندارم، یه کم به خدا غر زدم، تنهام و دوست خوب ندارم، یهو فوران شد، هفته دیگه کلا برنامه فشرده ای دارم برا بیرون رفتن و گشت و گذار .... تا حتی دوستم که رفته آمریکا، بم دیروز ایمیل زده و حالم رو پرسیده و میگه شبا همش خوابت رو میبینم، خوبی؟ ماجرای طلاقم رو قبلا بش گفته بودم، دل منم خیلی براش تنگ شده.... با هم همکلاسی بودیم و صمیمی..... رفته بوستون... بم میگه "بیا پیش خودم اینجا من همه استاد رو میشناسم و کارت رو ردیف میکنم "..... ولی آمریکا دوس ندارمنیشخند  (انگار برام فرش قرمز انداختن، همه یک صدا التماس میکنن)

+ خدایا ممنونم، قول میدم دوباره کفران نعمت نکنم، ازش خوب مراقبت کنم... خوب؟

+ قول میدم ج کامنت ها رو بدم این دفهنیشخند