رای دادگاه اومده: ارجاع به داوری.... و من نمیدونم یعنی چی. یعنی چند بار چند تا جواب از بابام شنیدم ولی قانع نمیشم... یک ساعت پیش بابام صدام کرد رفتم پایین، داره برام بازم توضیح میده ولی بازم من قانع نمیشم...چه قانون مسخره و مضحکی! مامانم هم نشسته هی گیر میده، هی پارازیت می اندازه: که برا چی می خوایی زود طلاق بگیری؟ می خوایی بعدش چی کار کنی؟ می خوای شوهر کنی؟.... اصلا درک و شعور نداره بفهمه من از دادگاه رفتن متنفرم، از این بلاتکلیفی و دو دلی دارم رنج میکشم. جوابش رو نمیدم. بازم میگه: خودت توهم زدی که کتک خوردی، اون مگه تورو می زد؟ داشت خونم به جوش می اومد، برگشتم میگم: مامان لطفا ساکت باش، دارم با بابا حرف میزنم. بابام برگشته میگه: رستا واقعا می زدت؟ توهم نبوده حرفات؟.... یعنی دوست داشتم اون لحظه زمین دهن باز کنه منو ببلعه... هیچ کدوم از حرفای مامانم به اندازه همین دو جمله بابام، قلبم رو مچاله نکرده تا به امروز...سکوت کردم فقط به بابام نگاه کردم، بعد مامانم رو به بابام ادامه میده: یادت نیست؟ رستا همیشه توهم میزنه، یادت نیست، همیشه میگه من بچه بودم از مامانم کتک خوردم؟... هر هر می خنده... چه خنده مشمئز کننده ای... رفتم بالا بازم...تو خلوت خودم، داشتم با خودم فکر میکردم،شک کردم به خودم، به تمام گذشته ام، بغض گلوم رو سخت گرفته بود، گریه نکردم، داشتم خفه میشدم، چه فکرها که به ذهنم نیومد...خواهرم، از کلاس خیاطی برگشت، صدای پاش رو شنیدم رفت تو اتاقش،یهو در رو باز کرد، اومد داخل اتاقم... بش گفتم: ترتر، بشین کارت دارم... نشست، بش گفتم: ترتر، من توهم زدم؟ مامان ما رو نمیزد؟....(تمام کتک های مامانم رو تایپ کردم ولی همش رو پاک کردم...دوست ندارم کسی بدونه....) ترتر گفت: نه رستا به خدا نه، منم یادمه، تو اصلا کی دیدی مامان کاراش رو قبول کنه؟ یا اشتباهاتش رو قبول کنه؟ همش فکر میکنه عقل کله، تا حالا شده قبول کنه فحاشه و عصبی؟ گفتم: نه...خیالم راحت شد... من یه دیوونه ی توهمی نیستم... بابا جونم دلم امروز بد شکست...حتی بیشتر از وقتایی که روباه فحشم میداد، بیشتر از وقتایی که مامان فحشم میده.... خودت موافق بودی طلاق بگیرم، حالا تو هم میزنی زیرش؟

مامانم یه آدم فوق العاده بی منطق و عصبی و فحاشه... یعنی ها اون روز، من و ترتر، نشستیم میگیم: مامان، چرا یه کم آروم تر حرف نمیزنی؟ نمیشه تو صحبت هات داد و فحش نباشه؟ مامانم برگشته صد تا فحش میده و ده برابر بلند تر داد میزنه: که برید گم شید، شماها چه گهی بودید، پاشید گم شید، خودتون چه آشغالی شدید که حالا دارید منو نصیحت میکنید؟ اون یکی که شوهرش طلاقش داده، تو هم که هیچ گهی نشدی، برا من ادای عاقل ها رو در میاری، شماها باید خواب ببنید نصف من بشید...من فقط بش گفتم: مامان تو همین الان تو همین جوابت هم  فحش بود و داد و هوار. با طرز صحبتت خوب اثبات میکنی که ما اشتباه میکنیم..... بیشتر طرفداری های یه طرفه بابام انقدر مامانم رو گستاخ کرده...البته بابام چاره دیگه ای نداره، کلا تو خونه جرات مخالف با مامانم رو نداره، یعنی هیچکس نداره وگرنه مامانم هم بابام رو هم ما رو با فحش های آب نکشیده اش، قشنگ میشوره میذاره کنار و تا چند روز هم با بابام و تا چند هفته هم با ما قهر میکنه... البته من ترجیح میدم اونا با هم خوب باشن و قهر نباشن، حتی اگه بابام مجبور باشه همیشه از اون طرفداری کنه..... نمیدونم جای مامان منم تو بهشته؟ سوالی که من همیشه از کودکی از خودم میپرسیدم...

نمیدونم تو زندگی خیلی ها بم بدی کردن، مامانم، عین عین، روباه و خانوادش، نمیدونم چرا نمیتونم هیچوقت هیچکدومشون رو ببخشم... اینا منو تو زندگی نابود کردند.... مامانم مهم نبود، روباه و خانوادش هم مهم نبودن، هیچکدوم اینده ام رو ازم نگرفتن، ولی عین عین تمام آینده ام رو ازم گرفت.... گرچه هیچکدوم از بدی های روباه و خانوادش رو در حقم نکرد ولی مسبب اصلی بدی های روباه، مسبب اینکه روباه وارد زندگیم شد و من تبدیل به یه مطلقه شدم، عین عین بود....فقط از خدا میخوام کاری رو که با من کردی، بات بکنه...فقط در همون حد نه بیشتر...آخه خودش کلی هست،برا هفت پشتت بسه.....

ببخشید اگه ناراحتتون کردم با این پست.... اگه اینجا ننویسم میترکم، دق میکنم...راستی لطفا اگه کسی میدونه، ارجاع به داوری یعنی اینکه من اخرش میتونم طلاق بگیرم یا نه؟ بعدش که داورها صبحت کردن، به توافق برسن نرسن، چی میشه بم بگه لطفا...مرسی