سلاملبخند اندفه کلی حرف دارم... خب از کجا شروع کنممتفکر مباحث مربوط به طلاق، چه طوره؟

+ جهزیه: جوجه وکیل بالاخره، دیروز ظهر، فاکتور ها رو اورد، منم در عرض 5 دقیقه، نوشتمشون رو کاغذ که عصر بعد کلاس زبان برم، دفتر وکیل مهریه، بش بدم. من مهریه چندانی نداشتم، فاکتور همه رو هم نداشتم....

+ مهریه: خبری نیست فعلا... اصلا خبر ندارم

+ طلاق: دیروز فهمیدم، وقت اعتراض فقط تا 4 روز دیگه هست، وکیل طلاقم بم زنگ زد، گفت برم دفترش.... خلاصه، دیگه من کلاس زبان هم داشتم، بش گفتم، من 6 دفترتون هستم، گفت باشه.... رفتم کلاس( که حالا تو پاراگراف بعدی، دربارش توضیح میدم) و 6 دفتر آقای وکیل طلاق بودم، آقا تا 6:30 نیومد، البته بیچاره کلی هم عذر خواهی کرد، گویا زنش عمل داشته.... ازش خوشم میاد، منو "دخترم" یا "خانم مهندس" صدا میکنه، سنش بالا هست هانیشخند همیشه هم تا دم دفترش وقتی میخوام خداحافظی کنم، منو مشایعت میکنه و برام در باز میکنه و میبندهنیشخند تورو خدا نگید، بازار پول هستا، چون تا حالا هر چی خواستم بش پول بدم، نگرفته.....

بم گفت، خودش فردا داره مسافرت و من باید برم اعتراض رو ثبت کنم.... دیگه کارم تا 7 طول کشید، و بدو بدو خودمو رسوندم دفتر وکیل مهریه، برا دادن لیست جهزیه.... هر چی از وکیل طلاق خوشم میاد، ازین وکیل مهریه بدم میاد.... هر چند که خیلی بیشتر احترام میذاره و خیلی بیشتر توجه میکنه.... چون ندید پدید هست اینم، وقتی وارد دفترش میشی، رو در و دیوار شونصد بار زده: ورودی 10000تومن! هر بار میبینم، تحریک میشم بش بگم، ببخشید مگه اینجا باغ وحش هس، ورودی میگرید؟؟! البته زیرش هم نرخ هر دقیقه مشاوره رو زده، تا یک ساعت رفته بالا!... همون که ازم قرارداد سفید با 4 تا امضا و اثر انگشت ازم گرفته ها

از دیشب حالم گرفته بود، حالا دوباره باید صبح تو این گرما بلند شم، برم دادگاه، دوباره شعبه، منشی شعبه، صف تمبر(یک ساعت طول میکشه)، اتاق ارشاد، اتاق کپی برابر اصل.... میگفتم حالا فردا که برم، معلوم نیست کی برگردم.... صبح ساعت گذاشتم، 9 بیدار شدم، 9:30 حرکت کردم، حتی رمق صبحانه خوردن هم نداشتم، ولی خدا رو شکر کارا زود ردیف شد، هیچ جا با صف روبرو نشدم، و دقیق ساعت 11 خونه بودم و خابیدم بازمنیشخند بچه ها، برام دعا کنید، تو تجدید نظر یه معجزه ای بشه، به این خیلی امید دارم، خیلی از نواقص پرونده رو تکمیل کردیم....

+ کلاس زبان: از اقبال تمبیده من، کلاس زبان هم گروهی شد، و بازم مثل همیشه، من بیچاره رو معلم احمق انداخت با پسرا، نمیدونم واقعا چرا، مدیونید فک کنید من تیپ خاصی دارما،تیپ من خیلی ساده بود و بعد طلاقم هم ساده تر شدم تا حدی که در 99 درصد مواقع به خودم هم نمیرسم! حالا بازم از اقبال نابودم، یه مشت پسر چلغز، یه وری و کج و موج.... باید انگلیسی صحبت میکردیم مثلا، اینا خجالت میکشیدنگریه میخواسم کله ام رو بکوبم به دیوار.. تو کلاس یه دختری خوب صحبت میکرد، منم انگلیسیم خوب هس در حد خودم، برجسته بودیم تو کلاس، تصمیم گرفتم، جلسه بعدی هر طور شده، برم با اون دختره...

خلاصه دیروز رفتم و عهد نشستم پیش دختره، تو فاصله ای بسیار دور از پسرا، معلمه بازم گفت گروهی بشید، این دختره احمق بلند شد رفت بشینه پیش هم گروهی های قبلی اش... یهو یکی از همون پسرای چلغز جلسه قبل هم وارد کلاس شد، معلمه اشاره کرد به من گفت، بشین کنار ایشونکلافه میخواسم خودمو خفه کنم یعنی هانیشخند دیگه بعد چن وقت، انگار اقا روش باز شد و ما هم دیدیم، نههههه، عجب خفنه تو انگلیسی، یعنی عالی بود، انگلیسی اش ها در حد تیم ملی! تا جایی که از معلم هم غلط گرفت، و ما هم در انتهای کلاس تصمیم گرفتیم، دفعه بعد با همین آقاهه باشیمنیشخند

+ لواشک: مامانم کلی لواشک درست کرد و تقسیم بندی کرد، خداییش مامانم دست پختش و هنرش کلا 20 هست، منم سخت سلیقه ام، ولی واقعا دست پخت مامانم رو دوس دارم، لواشک هاش مثل همیشه عالی شد.. و بعد تقسیم بندی بین من و خواهرام، سهم هر کدوم کلی لواشک شد، هر کی دو تا ازین سینی بزرگ ها....  من همش رو در عرض دو روز خوردم و دهنم له شد و هنوز له هستنیشخند و کل لثه هام داره می سوزه.... مامانم و خواهرام باورشون نشد من در عرض 2 روز سهم خودم رو تموم کردمنیشخند بازم میخوام، با اینکه لثه هام درد میکنن...

+ پروژه: پروژه های یکی از درس ها که deadline اش مال خیلی وقت پیش بود و هی ما تمدید کردیم، و بالاخره گذشت و من ندادم.... دو شب پیش تا ساعت 3 بیدار نشستم و یکی اش رو تموم کردم، دیشب هم تا 3:30 بیدار نشستم (با اینکه 9 باید بیدار میشدم برا دادگاه رفتن) دومیش رو تموم کردم.... برنامه نویسی هستن، در حد خفن ها،از همکلاسی ها کسی نتونسته بود خودش حل کنه، همه از سال بالایی ها گرفته بودن و کپی کرده بودن، من خودم نوشتم.... خیلی حس خوبیه ، وقتی برنامه با دو بار run کردن کار میکنه، سر جمع برا هر دو تا پروژه، 10 ساعت یا کمتر وقت گذاشتم و عالی بود در مقایسه با دوستام که دو هفته بود داشتن حل میکردن و به ج نرسیدن، آخرش کپی کردننیشخند  البته اینطوری نبینید ها، هر کدوم از پروژه ها باید براش 9 تا برنامه نوشته میشد، همش با هم run میشد....

حالا باید برم سراغ presentation ها و پروژه های بقیه درسام..... منم به غیر از همین درس چیز دیگه ای ندارم خوافسوس.... آخرش هم با همین مزدوج میشمنیشخند

+ پست: تو فکر یه پستممتفکر ازون مدل پست های متفاوت بودا.... دوس دارم اندفه برا اقایون بنویسم، چون احساس میکنم خواننده های مرد زیاد شدن.... البته یه قسمتیش رو هم به تجربه های خودم برا خانم ها اختصاص میدم.... نمیدونم، حالا اگه استقبال زیاد باشه، میذارم ، چون باید خیلی انرژِی بذارم و چندین روز بخونم و بنویسم تا چیز خوبی از آب دربیاد مثه قبلی... قبلی 4 روز وقت گذاشتم براش.... تا جامع و شامل بشهنیشخند...

+ وبلاگ: ازون جایی که مرحوم گودری ما رو تنها گذاشت ، من دوستام رو تو وبلاگ قلبی ام لینک کردم، ببینید کسی رو جا ننداخته باشم... همش یه حسی بم میگه یکی رو جا گذاشتی، یوها ها هاشیطان

+ درباره پست رمزی هم حرف زیاد دارم، نمیدونم شاید یه پست رمزی دیگه ای با رمز قبلی نوشتم و یه کم توضیح دادم براتون... فقط بدونید اوضاع تغییر کرده خیلی....

وای چقدر حرف زدمنیشخند