سلام!
نمیدونم چی بگم .... حرفم خیلی نمیاد....

مغزم قفل شده، دیگه نه به چیزی فکر میکنم که اعصابم خرد شه، نه دوست دارم به چیزی فکر کنم.... بعضی وقتها فکر به اینکه چرا اینطوری شد و چرا هنوز شرایط نامناسبم ادامه داره، اذیتم میکنه، ولی بعدش به خودم میگم، به هر حال همه کم و بیش مشکل دارن، شاید الان مشکلات من، از بعضی های دیگه بدتر باشه، ولی به هر حال یه روز تموم میشه، رسم دنیاست که همیشه روی یه پاشنه نباید بچرخه...

یکی دو ماهی هست، تو خیابون وقتی پیرمردای سر حالی که موهای سفید و سبیل و ریش سه تیغه دارن و عینک آفتابی های بزرگ میزنن و شیک کردن و بوی عطرهای معروف میدن، نظر منو خیلی به خودشون جلب میکنن و برعکس وقتی مردای جوون میبینم، خوشم نمیاد... نمیدونم چرا ولی فک کنم به خاطر حس عدم داشتن پشتیبان هست.... حس میکنم کسی رو ندارم که ازم طرفداری کنه و حمایتم کنه....باید مثل همیشه رو پای خودم بایستم....

هر چی به بابام میگم منو هی تنها نفرست دفتر اون وکیل و این وکیل، حداقل یکی بام بیاد، اهمیت نمیده... چند وقت پیش رفتم، دفتر یکی شون،برا وکالت رو پرونده مهریه، ازم یه قرارداد سفید همراه با 4 تا اثر انگشت و 4 تا امضا ازم گرفت، اولش نمیخواستم امضا کنم ولی گفت، خب پس وکالتت رو قبول نمیکنم، گفتم مبلغ رو بنویسید، گفت ما حالا حالا ها به شما بدهکاریم...... یا مثلا وقتایی که میرم، دفتر وکیل طلاقم، آدم خیلی با کلاسی هست، کلا آدم های بزرگ و گردن کلفت میان پیشش، منو خیلی اون وسط حساب نمیکنه.... خیلی وقتا بم میگه بیا دفترم،میرم، میبینم چند تا دیگه اومدن و به من میگه من امروز وقت ندارم، برو فردا بیا.....اگه بابام بود، مسلما بیشتر تحویلم میگرفت... یادتون نره، من فقط یه دختره زیر 25 سال هستم...

یا اینکه جلسات دادگاه... مامانم حتی یک بار پاش رو نذاشت... بابام هم یه بار اومد برا شهادت..... عموم باهام اومد، ولی دوست داشتم مثل خیلی های دیگه، مامان و بابام بام باشن..... حس خودخواهی تو خانواده ما متاسفانه خیلی زیاده.... البته منم همین طور شدم، نسبت بهشون، البته به جز نسبت به همون خواهرم که براتون گفتم، که اونم ازون وقت به بعد بش بی تفاوت شدم....

این حرفا رو هم چند وقت تو ذهنم اومد تو حموم، گفتم برا شما هم بنویسم:

اگه زمان برمیگشت عقب، هیچوقت یونی تو شهر خودمون نمی موندم اگه می موندم، هیچوقت عاشق عین عین نمیشدم، اگه شدم، باش اون رفتارا رو نداشتم، اگه داشتم، دیگه فراموشش میکردم، اگه نکردم، قوی میشدم و وضعیت خونه رو تحمل میکردم، زود ازدواج نمیکردم، اگه میکردم.....نمیدونم چی بگم این کی رو.....چون واقعا میدونم حتی اگه بهترین دختر رو کره خاکی بودم، بازم زندگیم این میشد.  وقتی خودم و خودم صادقانه به زندگی با روباه نگاه میکنم، میبینم واقعا زجر بود....واقعا غیر قابل تحمل بود.... دو سه روز پیش، با یکی از آشناهاشون، که اوایل بنده خدا، یه بار هم من و روباه رو آشتی داد، داشتم صحبت میکردم، میگفت من زوج های زیادی رو آشتی دادم، بهشون مشاوره دادم تا درست شدن و الان خوشبختن، ولی متاسفانه درباره مورد شما، طرفتون به هیچ وجه درست شدنی نبود، واقعا نمیشد روباه رو درستش کرد..... همین دو سه تا جمله اش برا من کافی بود، تا باز هم به کاری دارم میکنم، مصمم تر شم....

و الان دارم با خودم میگم، حالا که زمان به عقب بر نمیگرده، درسته که اشتباهات زیادی داشتم، ولی خوبه صبر کنم، تا بالاخره شرایطم جوری بشه، بتونم از ایران برم و فقط و فقط برا خودم زندگی کنم.... حداقل مطلقگی این خوبی رو برام داشت که خانواده ام دیگه کاری به کارم ندارن.... تا همین دو سه پیش هم بابام صراحتا بم گفت، من دیگه کاری به کار تو ندارم، من الان همه تمرکزم رو خواهراته....

خیلی خوبه بام اینطوری حرف میزنن، خیلی خوبه که چندان رفتار مناسبی تو خونه نمیبینیم، خوبه که از لحاظ خیلی از شرایط تو فشارم، باعث میشه، راحتتر از همه شون دل بکنم راحتتر فراموششون کنم و برم و دیگه حتی نگاه پشت سرمم رو هم نکنم....من آدمی هستم که تنها چیزی که میتونه جلو من بایسته، احساساتم هست، خوبه احساسی نسبت به کسی یا چیزی ندارم، چون همیشه تو زندگیم احساس من نسبت به آدما منو برده اونا کرده بود، مثل برده بابام بودن، برده خواهرم بودن، برده صدیقه، برده عین عین، برده دوستم.......... الان برده هیچکسی نیستم... هیچکس.... و خیلی خوشالم، واقعیت زندگیم رو باید قبول کنم و دوسش داشته باشم..... میخوام فقط برده خودم باشم..... تا ببینیم چی میخواد بازم این دنیا، برام.....

+ یادم رفت اینا رو بگم: رفتم برا مصاحبه زبان، برا تافل، تو مصاحبه زنه ازم پرسید، مجردی یا ازدواج کردی؟ موندم چی بگم، یه کم فکر کردم، گفتم مجردم، حال و حوصله نداشتم بگم دارم طلاق میگیرم و بخوام حالا بشینم براش توضیح بدم، بعد اولین سوال مصاجبه ام این بود: به نظرت چرا امروزه آمار طلاق بالا رفته، چرا انقد تقاضای طلاق زیاد شده؟.... یعنی من این بودم:خنثی.... یعنی حتی تو مصاحبه زبان هم ولمون نمیکنن.....

راستی این عکس رو ببینید، تو فیس بوک، دیدم، خیلی خوشم اومد، گفتم اینجا بذارم