میدونستم، میدونستم دوباره حالم بد میشه... میدونستم بازم بر میگردم سر پله اول.... خدایا به تمام مقدسات عالم این حقم نیست... به کدامین گناه؟ به خاطر چی؟ مگه من دل کی رو شکوندم؟ مگه من به کی بد کردم که اینهمه بد میبینم؟ اینهمه بد میارم؟ یه چیزی بگم دعوام نمیکنین؟ دلم میخواد بزنم تو راه شراب خوری و این حرفا دوست دارم انقدر بخورم که هیچی نفهمم، دلم میخواد برم سیگار بکشم تا اروم بشم.... از دیروز صبح یه دل درد شدیدی گرفتم، این دل درد هم ولم نمیکنه....گرممه، تو این سرما احساس میکنم دارم آتیش میگیرم، احساس میکنم دلم میخواد برم یه بلندی و داد بزنم دلم میخواد انقدر فریاد بکشم تا خفه شم، دلم میخواد هیچکس صدام رو نشونه.... خدا کنه من آخرین دختری باشم که سرنوشتش میشه این.... خدا کنه بعد من هیچکس به این روز نیوفته، خدا کنه تمام دادگاه های خانواده برچیده شه....

از دیروز ظهر تا به الان فکر روباه داره یه سره مغزم رو میخوره... همش یاد چند تا خاطره خوبی که باش داشتم میفتم، همش میگم نکنه اشتباه کردم، تقاضای طلاق دادم؟ آخه دقیقا همون وقتهایی که قرار بود همه چیز درست شه، ول کردم و رفتم... خونه اش که مستقل شد، درآمدش هم که رو به راه شد... نمیدونید دیروز چه مظلوم شده بود، یعنی ها عین موش مرده! حتی یه کلمه هم حرف نزد فقط میگفت من دوسش دارم میخوام باش ادامه زندگی بدم.... خل شدم، همیشه گول همین حرفاش رو خوردم.... دلم میخواد فرار کنم از اینجا.... دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم....

ای کاش ای کاش ای کاش عین عین بام اونجوری نکرده بود... ای کاش هیچوقت نمیدیدمش ای کاش هیچ وقت با رفتاراش منو عاشق خودش نمیکرد، ای کاش از من در برابر خونوادش دفاع میکرد.... اگر بود میدونم حداقل مرد تر از روباه بود، میدونم انقدر مرد بود که کتک ام نزنه، انقدر مرد بود، حتی اگه زد پای حرفش وایسه، میدونم اگه بود، من همون رستای پاک و مذهبی مونده بودم.... ولی چه سود این حرفا؟ چه سود این ای کاش ها؟ چه دردی رو از من دوا میکنه؟ الان تمام عقایدم رو از دست دادم، و از همیشه بد بخت تر شدم و از همیشه ازش متنفر ترم، کینه ای ازش به دلم نشسته که میدونم تا ابد ابدیت پاک نمیشه، فراموش نمیشه، از ذهنم نمیره....

نمیدونم اگه رای دادگاه به نفعم شد باید خوشحال بشم یا ناراحت.... خوشحال بشم از شر روباه خلاص شدم یا ناراحت بشم که مطلقه شدم؟ که از همیشه بد بخت تر شدم؟ بازم دلم یه آغوش می خواد، "حس میکنم دلم غمگین ترین دل روی زمین شده..." دلم میخواد بخوابم...یه خواب عمیق که دیگه بلند نشم....

حوصله دانشگاه رفتن هم ندارم، دیروز که نرفتم، امروزم نرفتم، فردا هم دلم نمیخواد برم. اصلا خدا کنه یه اتفاقی بیفته دانشگاهمون یه سه چهار هفته ای تعطیل شه.... دلم یه مسافرت میخواد ولی اصلا حال و حسش رو ندارم... تنهایی حوصله ام نمیشه...

اشتباه کردم که طلاق میخوام بگیرم؟ میدونستم یادم میره، میدونستم اونهمه ظلمی که بم کردن رو یادم میره، میدونستم بازم تمام اشک هام و کتک هام رو یادم میره، میدونستم بازم تمام شب هایی که تا صبح فقط اشک ریختم و از خدا التماس میکردم که منو نجات بده، یادم میره... به خدا فکر میکنید که من قوی ام...فکر میکنید که شجاعم دارم طلاق میگیرم، من خیلی آدم ضعیفی هستم، هیچکس نمیفهمه از درون شکستم، دیروز هر یه دقیقه اش که میگذشت انگار یک سال از عمرم گذشت....اشتباه کردم، نه؟ باید وایمیستادم و تو اون زندگی میجنگیدم، نه؟ ولی مگه اون زندگی ارزش جنگیدن داشت؟ مگه میشد زنده بود؟ میشد نفس کشید؟ باید خفه میشدم تا بجنگم، باید از همه چیزم میگذشتم، باید میشدم یه مرده متحرک، اون در حد من نبود، از اولشم نبود، میخواستم بکشمش بالا، ولی اون منو کشید پایین.... میدونسم بازم خل میشم...

بعدا نوشت:
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی
.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه
.