دو سه روز پیش، نمیدونم چی شد، دل درد شدیدی گرفتم، به طوری که به زمین و صورتم از درد چنگ میزدم. کلا آدمی نیستم که دوست داشته باشم، فیلم بازی کنم که کسی دورم جمع شه، ترجیح میدم تو همون اتاق خودم، تو تنهایی خودم، دردم رو تحمل کنم تا تموم شه.... ولی واقعا اونروز نمیتونسم جلو خودمو بگیرم، و بعضی وقتها صدای ناله ام و فریادم بلند میشد. درد نمیتونسم جلو اشک هامو بگیرم، خیلی وضع بدی بود.... ولی کسی به رو خودش رو نگذاشت که من حالم بده.... حتی خواهرم تو اتاق کناریی، که همیشه حتی صدای اهنگم با ولوم کم رو میگه کمترش کن، صداش تو اتاقه منه! خواهرم یه چند وقتیه با یکی از همکلاسی هاش، تریپ لاو برداشته، و همش سرش یا تو موبایلشه یا تو لپ تابش. کلا خواهرم هم مثل مامانم زود جوش میاره و عصبی میشه، مخصوصا جدیدا هم که با اون پسره هست، انگار اخلاق خوبش رو میذاره برا اون و قسمت بدش برا ما میمونه.... نمیدونم اون روز عاطفه اش کجا رفته بود. من که همیشه وقتی یه ذره صداش بلند میشه، در عرض چندین ثانیه، تو اتاقشم تا ببینم چیزی میخواد یا نه، همیشه وقتایی که مریض میشه، مدام بش سر میزنم تا اگه چیزی کم داره براش بیارم، همیشه وقتایی که درس میخونه، میرم تا ببینم اگه گرسنه هست یا نه، براش بیارم.... ولی اونروز حتی بعد ازینکه کلی بالا اوردم هم، چیزی بم نگفت، حتی بعدش، حتی تا به الان.... هرچند که مامانم برام جوشنده درست کرد و با هزار تا اصرار بم قرص استامینوفن داد، (که بعدا فهمیدم کدئین بوده، و گرنه همون رو هم نمیخوردم) ولی هیچکدوم ازینا عدم توجه خواهرم رو پر نکرد....

تا صدای گریه اش بلند میشه، من میرم تو اتاقش بش دلداری میدم، ولی اون حتی به گریه های من که از تنهایی هست دیگه توجهی نمیکنه... دو سه روز بود، ازش خواهش کردم، بام بیاد بیرون، برم یه کم خرید کنم، هر بار بهانه می اورد، بش گفتم ببین، اگه کسی رو داشتم باش برم، مطمئن باش حتی یه بار هم به تو نمیگفتم، بازم اصلا به رو خودش نیاورد.... تا اینکه پنجشنبه خودم تنهایی رفتم خرید... خرید تنهایی خیلی بهتره، حداقلش اینه منت کسی رو سر آدم نیست، این حداقلشه....

همیشه وقتهای که خواهرم با مامانم دعواش میشه، من بدون شک، میرم و حتی اگه حق با خواهرم نباشه، ازش طرفداری میکنم و خودم با مامانم به خاطر خواهرم دعوا میکنم ولی اون همیشه تو دعوای من و مامانم، اوضاع رو بدتر میکنه و تو سینه من وایمیسه که خودش رو جلو مامانم شیرین کنه.....

نمیدونم چرا با اینهمه بازم همیشه هوای خواهرم رو دارم، شاید چون دوست ندارم اونم به روز من گرفتار بشه، دوست ندارم اون احساساتی که من الان تو قلبم دارم اون هیچوقت تجربه کنه، چون میدونم چه درد بدی هست، چون همیشه خودم بچه بزرگتر بودم و کسی رو نداشتم که ازم دفاع کنه یا بم توجه کنه، دوس ندارم خواهرم هم این حس رو داشته باشه....

ولی این دل دردی که گرفتم، تو اتاقم، تنهایی وقتی همه بدبختی هام و تنهایی ام میومد جلو چشمام، و میدیم خواهرم اصلا و ابدا حتی خم به ابرو نمیاره، یادم اومد که حتی شب های قبل هم که از تنهایی اشک میریختم، هیچ اهمیتی نداد، فهمیدم دیگه حس خواهر بزرگتر بسه، بسه برا کسی مایه بذاری که قدر نمیدونه، بعضی وقتها خوب که باشی، زیادی میشی.... با خودم عهد کردم، که دیگه نه بش توجهی کنم نه ازش طرفداری کنم، کلا دیگه خواهرم تمام شد!

+ 4 تیر امتحان سخت ترین و مهمترین درس دوره ارشدم رو دارم، هنوز هیچی نخوندم.... بعد امتحان هم کنفرانس ها و همورک های کامپیوتری و ارائه ها شروع میشه.... تا اواسط مرداد گیر هستم فعلا...

+ بابام گفت، اون وکیل رو نمیشناسی، نرو، منم گفتم چشم! دیگه بهش زنگ نزدم، چون بابام گفت.... امروز عصر دارم میرم پیش یکی از دوستای قدیمی بابام، که وکیل هست و خودشم زنش رو طلاق داده!

+ دادگاه مهریه 29 هست، خدا کنه روباه بیاد، زودتر حکم رو بدن، تموم شه...

+ باورم نمیشه یه روز صبح چشمام رو باز کنم و دغدغه این طلاق لعنتی رو نداشته باشم....

+ حتی یه ذره هم از مطلقه شدن نمیترسم، اتفاقا احساس میکنم خیلی بهتر از مجرد بودن و یا حتی متاهل بودن هست... فقط تنها بدی ای که داره، حس تنهایی وحشتناکی هست که دارم.... که اونم در 30% مواقع دوستم هست، و ازش خیلی ممنونم، خیلی .....

+ اگه خبر جدیدی شد، حتما میام میگم.... دوست دارم یه روز بیام و عنوان پست این باشه: بالاخره تمام شد!..... یعنی میشه؟