+دیشب پست جدید گذاشتم، گویا باعث خیر شدددددد.....

به هر چیزی فکر کرده بودم جز اینکه جناب بسیار محترم غضنفر، که ازین به بعد به اسم "جناب بسیار بسیار محترم و متشخص" تغییر نام پیدا میکنه، وبلاگ خون باشه.....

اصلا نمیدونم از کجا پیدام کرده، یا چه طوری، من خیلی حواسم بود که جلوش حرفی نزنم، یا طوری رفتار نکنم که بفهمه ... فقط امروز حواسش نبود، خودش رو لو داد...... بم گفت، دیروز باغ عموتون خوش گذشت؟ منم برگشتم میگم، باغ؟؟؟؟ کی؟؟؟ کجا؟؟؟ شما از کجا فهمیدی؟؟؟؟..... یادم اومد، تنها کسانی که میدونستن، بابام، مامانم، خواهرام و دوستم و این وبلاگ بوده..........مطمئنا، مامانم و بابام و خواهرام و دوستم نبودن، پس.....یکی دو تا سوال ازش کردم، معلوم شد اینجا رو میخونهگریه ای خدا چرا من نمیتونم حداقل یه حریم خصوصی داشته باشم؟ الان کسی هم مونده، ازینجا خبر نداشته باشه؟ فک کنم فقط خواجه حافظ!!!!!

موندم تغییر اسم و آدرس بدم و کلا تو فضای سایبری گم و گور شم، یا خصوصی بنویسم.....یا کلا تعطیل کنم اینجا رو، چون به هر حال هر جا برم بازم با یه سرچ ساده، پیدا میشم.... دارم فکر میکنم چقدر اینجا رو دوست داشتم.... اسم وبلاگم رو..... اسم رستا رو.......

+ وای دارم فکر میکنم، میبینم خیلی بد و زشت شد،تمام فکرهایی که تو ذهنم اومده بود، دربارش، اینجا نوشته بودم، حتی به بار هم دوستم گفت، فک کن حتی یه درصد، اینجا رو پیدا کنه، بازم روت میشه تو چشاش نگاه کنی؟

+ یعنی الان همه چیز رو میدونه درباره من؟؟؟ تصورش هم برام غیر قابل باوره..........

بعدش نتونسم دیگه تو چشماش نگاه کن، سریع خداحافظی کردم، رفتم......

+منو ببخشیدناراحت خب هر کی نسبت به بقیه یه افکاری میاد تو ذهنش، جلو افکارم رو که نمیتونم بگیرم.....

+ آخه بد شانسی تا چه حد؟