دوستای خوبم، به خدا الان حالم از نظر جسمی خوب نیست....دلم وحشتناک درد میکنه، سرم درد میکنه، چشمام خیلی میسوزن، الان دقیقا 2:30 رسیدم خونه، اولین کاری که کردم، روشن کردن لپ تابم بوده، تا به شما خبر بدم.... دادگاه از 8:30 صبح دقیق بود تا 2 بعد ازظهر، باورتون میشه؟ یه قشون با خودشون اورده بودن برا شهادت..... الان اصلا حالم خوب نیست بذارید یه استراحتی میکنم، دو ساعت دیگه یه پست کامل مینویسم...حال روحی ام بد نیست جسمی داغونم...نگران نباشید اصلا....خیلی شرمنده ام و معذرت می خوام.... خیلی باید ببخشید صبحانه هم نخوردم، هنوز هیچی نخوردم، یه کم خوب شدم، زود میام

---------------------------------------------------------------------------

خاک تو سر من، یعنی به تمام معنا از خودم بدم میاد...خاک بر سرم که بلد نیستم مظلوم نمایی کنم، خاک بر سر من که همیشه از آخرتم ترسیدم و از دروغ گفتن ترسیدم، خاک بر سر من که همیشه گوسفند بازی در اوردم، خاک بر سر من که همیشه گذاشتم بقیه بم ظلم کنن ولی خودم ظلم نکردم تا به حقم برسم، خاک بر سرم که همیشه از بس سادگی به خرج دادم، حقم رو خوردن.....

صبح ساعت 8:20 رسیدم، با عمو "ح" و خواهرم رفتم، دیدم خودش اومده، باباش و ننه اش و خواهرش و شوهر خواهرش که پسر عمه اش هم هست و قبلا رییس دفتر همین آقای قاضی ما بوده، با اون فامیلشون که وکیلش شده... جز یه نگاه گذری نتونسم بیشتر بهشون نگاه کنم، حالم بد بود، دستام یخ کرده بود و صبحانه هم نخورده بودم از همون صبح ضعف داشتم.... خلاصه اولش قاضی گفت، زوج دو نفری بیان داخل، رفتیم، نشستم، روباه هم اومد چسبید به من رو صندلی کناری ام، منم بلند شدم رفتم یه صندلی اون طرف تر.... قاضی فقط یک ساعت چرت و پرت تعریف کرد از زندگیش و اینکه ما باید باهم صلح کنیم و آخرشم روباه گفت قصد من فقط برا برگشتن ایشون هست و به هیچ وجه طلاق نمیدم! منم گفتم، من به هیچ وجه بر نمیگردم و خلاصه ازین حرفا بعد هم وکیل ها اومدن داخل و دوباره قاضی یه سری حرف زد ساعت شده بود 10،فقط خدا خدا میکردم که زودتر دهنش رو ببنده دادگاه زود تموم شه، احساس میکردم الان پس میفتم.خدا نصیب هیچ کدومتون نکنه خیلی حس بد و وحشتناکیه، خیلی..... بعد دیگه شهودش اومدن داخل و قسم خوردن و رفتن بیرون یکی یکی اومدن شهادت بدن...اول روباه پدر.... یعنی به تمام معنا خدا ازش نگذره، نمیدونم واقعا آخرتش رو به چی فروخت؟ این دادگاه گذشت ولی فقط وزر و وبال جمع کرد، میگفت: رستا سادات(!!!!!) خودش پسر من رو همش میزده و حمله میکرده، سو ظن داشته همیشه، نمیذاشته پسرم با ما رفت و آمد کنه!( آخه یکی نبود بش بگه خب پس ما بالا سر خونه تو چی کار میگردیم؟) با قصد اخاذی مالی با پسر من ازدواج کرده،حالا هم ما با تمام وجودمون خواهان بازگشت عروسمون هستیم، و به هیچ وجه طلاق نمیدیم. یعنی دقیقا یک ساعت و نیم فقط بافت و بافت، برا خودش طناب پوسیده به قعر درک اسفل السافلین رو..... منم فقط آخرش بلند شدم، گفتم: آقای قاضی من دو تا سوال دارم: 1) ایشون با توجه به قسم جلاله ای که خورده، ازشون بپرسید، آیا من نبودم که بعد یه کتک مفصل رفتم، بهشون گفتم پسرتون من رو میزنه و ایشون گفتن چه اشکالی داره؟ منم زنم رو میزدم؟ باباش بلند شد گفت: ما تو قرآن داریم وضربواهن، هیچ اشکالی نداره، مرد زنش رو بزنه.... یعنی به تمام معنا آبرو خودش رو برد...سوال 2) آقای قاضی، ایشون هر چی دوست داشتن به من تهمت زدن، اگه من به قول ایشون، فحاش و دزد و وحشی هستم و پسرشون رو میزدم، چرا همش اصرار دارن من برگردم؟؟؟!!!! برا این جواب درست و حسابی نداد و پته پته کرد.... بعد نوبت شوهر خواهرش شد.... اولش خداییش رو حق حرف زد و چیز بدی نگفت، بعد من ازش پرسیدم: ببخشید آقای فلانی، آیا همون شب که اومده بودید برا پا در میونی، خود روباه، جلوی شما اقرار نکرد منو زده؟ شما قسم خوردید راست میگید حواستون باشه... گفت: من روباه رو میشناسم اهل کتک کاری نیست!!!(حالا بماند که روباه سابقه درخشانی در کتک زدن خواهرها و مادرش داره) اون شب هم گفت اگر چیزی بوده اول رستا شروع کرده.... اینم دید خیط کاشته، آخرش گفت: به نظر من همش توهم زوجه هست، روباه نزدتش... بعد نوبت روباه مادر شد، اونم فقط دروغ و دغل تحویل داد که من دستیگره در ها رو شکوندم و پسرش رو میزدم!!! اونم بش گفتم، از آخرتت بترس، تو همش میگفتی عروس سادات؟؟؟ حالا روز قیامتی هم هست، اونم به تته پته افتاد آخرش...بعد روباه خواهر، یه سری چرت و پرت تحویل داد، به اینم اخرش گفتم: تو شاهده یکی از کتک هام بودی، یادت نیست؟ خدا سرت میاره ها اگه دروغ بگی، خیلی ترسید و کاملا اعتراف کرد:رستا و روباه کتک کاری کردن،ولی همش شروع کننده اش و مقصر اصلی رستا بوده.... بعد هم خواهر من فقط تو ربع ساعت گفت که با چشمش خودش، آثار ضرب و جرح رو بدن من دیده و ماجرای اون روز رو که برا همیشه برگشتم رو تعریف کرد، خواهرم خیلی خوب و دقیق حرف زد، دست گلش درد نکنه... ساعت شده بود، یک ظهر، بعد من گفتم، آقای قاضی من میخوام از خودم دفاع کنم؛ بلند شدم رفتم کنار میزش، اومدم ماجرای یکی از دعواهامون رو که خانواده روباه دست گذاشته بودن روش، رو بگم چون سر مسایل جنسی بود، هی روم نمیشد بگم، آخرش دیدم زبونم بند اومده، زدم زیر گریه، گفتم من روم نمیشه بگم، قاضی هم همشون رو از اتاق کرد بیرون، من با خجالت فراوان کارهایی که با من کرده بود رو تعریف کردم و فقط هق هق میزدم، میگفتم من بخدا اصلا قصد نداشتم آبروش رو ببرم، خودشون بحث اون شب رو پیش کشیدن و گفتن من بیخود داد و بیداد کردم، من اصلا دوست نداشتم درباره مشکلات جنسی که با اون داشتم رو برای کسی بگم، قاضی بدبخت خیلی متاثر شد ولی متاسفانه از بس حالم بد شده بود و شدید داشتم گریه میکردم نتونسم درست و حسابی حرف بزنم و همه چیز رو بگم...در همین حین یه نفر که ساعت 10:30 وقت دادگاه داشتن، اومد تو، قاضی سرش داد زد بیرون، 5 دقیقه بعد یکی دیگه اومد، بازم داد زد، مگه نگفتم کسی نیاد؟ بعد دوباره یه زن دیگه اومد داخل، قاضی عصبانی شد، داد زد خانم منشی مگه نگفتم هیچ کس حق داخل شدن نداره، بعد یهو وکیل فضول روباه هم اومد داخل، قاضی دیگه خونش به جوش اومد، همچین سبک اش کرد، حالم جا اومد...بعدشم که همه اومدن داخل امضا کنن، وکیل فضولش اومد اظهارات من رو بخونه، قاضی نذاشت. کیف کردم ها...سبک تکین....بعد هم قاضی گفت رستا و روباه وایسن دو نفری بیان باهاشون صحبت کنم، بازم به من گفت ببخشش و گذشت کن، که من گفتم: محاله آقای قاضی من 6 ماه بعد اینکه از خونش زدم بیرون تقاضای طلاق دادم خیلی فکر کردم و مشورت کردم، دیدم واقعا نمیتونم ادامه بدم و من خیلی ناراحتم که سرنوشتم اینطوری شد... آخرش هم یه واخواهی یا اعتراض رو حکم عدم تمکین گذاشتیم و والسلام.....

الحق وکیل هم خیلی زحمت کشید .... حالا باید دید، آخرش چی میشه.... قاضی چه تصمیمی میگیره، آخه اونا خیلی شهادت بر علیه من دادن همشون و بم کلی تهمت زدن، نمیدونم قاضی حرفهای کی رو باور میکنه و به نفع کی رای میده....امروز اگه شاید بعضی جاها به نفع من بود، بیشترش به نفع روباه بود، با اون شهادت های دروغ قوم یاجوج ماجوج اش.....

آهان یه چیزی یادم رفت بهتون بگم: روباه بعد اینکه من بلند شدم رفتم صندلی کناری، بازم وقتی وکلا اومدن بلند شد اومد چسبید بم، منم صندلی رو کشوندم یک متر اون طرف تر کنار دیوار... تو فیلما دیدید وکیل ها وسط میشینن و زوج در دو طرف و پیش وکیل خودشون؟ وکیلم اومد پیش من بشینه، روباه نذاشت، خودش نشست، منم بعد که شهود اومدن، قشنگ بلند شدم رفتم نشستم اون طرف،صندلی آخر کنار وکیلم، روباه بلند شد، نشست پشت سرم، هی پاش رو به پام میزد هی بم دست میزد هی سرش رو میورد جلو...منم یهو وسطش اعصابم خرد شد، بر گشتم یه نگاه غضب ناکی بش کردم، گفتم: خودت رو جمع کن، پاتو بم نزن، درست بشین، دیگه تو خواب ببینی من برگردم....بد بخت معلوم نیست تا حالا تو بغل چند تا زن خراب خوابیده، که اینجوری ..... مگه این بیچاره میتونسه این همه وقت تحمل کرده باشه؟سبز

یادم رفت بگمممممممم: بابای روباه گفت تو اون دعوای اون شب، رستا تبر برداشته من رو بکشه، گفتم مادر روباه بیاد بالا، حواسش به من باشه....خندیدم هاااااا، انگار مادر روباه پاندای کونگ فو کاره......بدبخت بابای روباه...آخه یکی نبود بپرسه، تبر تو خونه اینا بوده؟ رستای بدبخت از یه چاقو هم میترسه تبر بر داره تو رو بکشه؟؟؟؟

و سیعلم الذین ظلموا.....