+ اینو ظهر داشتم مینوشتم:
"الان تو مرکز کامپیوتر بچه های ارشد، پشت کنج ترین و گوشه ترین کامپیوتر نشستم و دارم تایپ میکنم".... یهو سرمو بالا کردم دیدم غضی مث جن بو داده، بالا سرم ایستاده : (با صدای کلفت بخونید:)خانم فلانی، کار داریم، تشریف نمیارید؟ دیگه مجبور شدم بند و بساطام رو جمع کنم و برم.... بلهههه، غضی در طی یک عملیات انتحاری و با ایمیل و مسیج های فراوان، مراتب عذرخواهی و ادب رو به جا آورد و گفت، گروه بدون شما نمیتونه ادامه بده، باید بیایید، منم حرف خودمو پس گرفتم و به گروه ملحق شدم دوبارهنیشخند....دوستم اینجا رو خونده، گفت بی انصافی کردی دربارش اینطوری حرف زدی، اون اینهمه بت کمک میکنه، تو اینجا بش بی ادبی کردی، اسمشم گذاشتی غضی، مسخره اش میکنی، منم عذاب وجدان گرفتم در حد تیم ملیناراحتولی تقصیر من چیه اون ظرفیت شوخی نداره؟ بی ادبی کرد.... شاید ازین به بعد اسمشو عوض کردم، ولی بذارم چی آخه؟؟؟؟

+ چون قرارهههههه خونه رو جارو برقی بکشم، مامانم برام یه جعبه مداد رنگی 36 رنگه canco خریده، دیشب داشتم مث دختر بچه ها رنگاش رو امتحان میکردمنیشخند

+ دیروز عصر دوباره اون دختر همکلاسی 5 ساله زنگ زده: رستا تا نیم ساعت دیگه فلان جا باش، با فلانی بریم بیرون یه گشتی بزنیم.... باید براش اسم انتخاب کنم، فک کنم ازین به بعد رابطه ام باش زیاد شه، درباره اش اینجا زیاد بنویسم.... بازم خدا رو شکر، بالاخره تونسم با چند تا دختر خوب و پایه برا تفریح دوست شملبخند اسمش رو میذارم: مژگان چون چشمای درشتی دارهنیشخند.... خیلی دیشب خوش گذشت، کلی راه رفتیم و چیز میز خوردیم و حرف زدیم....و قرار شد هفته ای یه بار برنامه بیرون رفتن داشته باشیم، تا حالا دو هفته اس میریم، امیدوارم ادامه داشته باشه...

+ تقریبا چندین ماه میشه حس خنگی مفرط و وحشتناکی بم دست داده... اصلا درسم رو خوب نمیفهمم و نمیتونم مغزم رو به کار بندازم... متاسفانه درس هم اصلا نمیخونم، فقط اگه همورک کامپیوتری باشه حل میکنم، ولی تمرینها رو کپی میکنماز خود راضی

+ دوچرخه سواری رو هم همچنان میرم و عالیه به تمام معنا... البته یه چند وقتیه چون دیر از یونی میام و خیلی خسته ام، نمیرم ، ولی ولش نمیکنم اصلا...

+ گویا گذار اونایی که از کد قالب وبلاگ سر در میارن، این ورا نمیفته... شایدم میفته، براشون مهم نبوده که ازشون خواهش کردم.... شاید هم وقت نداشتن... هر چی بوده از خیر قالب وبلاگ هم گذشتم، انگار من همه چیزم راس و ریسه، فقط قالبم موندهنیشخند

+ حالم خوبه، خدا رو شکر.... آرامش خوبی دارم.... قراره رو اون حکم ناشزه بودنم، اعتراض بذارم، تا ببینم چی میشه.... نمیدونم قاضی دادخواست طلاقم رو رد میکنه یا حکم میده به طلاق.... هر چی بشه من صبر میکنم دوباره.... به قول مریم گلی مامی امیر حسین: (در واقع به قول سهرابنیشخند) ببخشید بدون اجازه ات بر داشتمش از تو وبلاگت مریم جانخجالت آخه خیلی خوشم اومد....

"زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید...
پس...زندگی باید کرد ...دلخوشی باید جست...غصه ها را باید تند...به تباهی سپرد"

"زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد"

+ این پست ادامه داره.....

+ بعدا نوشت 1: همش داشتم با خودم میگفتم من یه چیزی رو یادم رفته بگم، ربع ساعت بعد انتشار پست یادم اومده:دی .... امروز میخواستم برم دفتر وکیل، بعد سالیانی سوار اتوبوس شدم چون ترافیک زیاد بود.... از شانس من، یهو بزرگترین خواهر روباه، همونی که خیلی فتنه میکرد تو زندگیمون و از همشون شرور تر بود، سوار اتوبوس شد، منم روم رو کردم اونور، انگار ندیدمش.... عهد اومد نشست صندلی پشت سر من.... با دوستش بود... شروع کرد به قهقهه زدن و هره و کره رفتن تو اتوبوس جلو همه.... منم قشنگ خیلی شیک بلند شدم، ترجیح دادم اون جلو سر پا وایسم تا خنده های شیطانی اینو بشنوم... رفتم زنگ زدم به دوستم، هی هم لبخند میزدم تا ما تحت اش بسوزهنیشخند

+ بعدا نوشت 2: شقایق من همون خورشیده که با لذت عصرها زیرش میشینم...همون صدای آواز گنجشک هست که هر روز عصر تو حیاط خونمون، میشنوم.... همون میوه های ازگیل درخت تو حیاط هست که هر روز عصر میرم میکنم، میشورم میخورم و آب دار و شیرینه، همون نقاشی هایی هست که با ذوق و وسواس تمام میکشم، همون چایی خوردن و خندیدن با بابام هست، همون آرزوهای قشنگی هست که برا آینده ام دارم، همون بیرون رفتن های هفته ای یه بار با خواهرام یا دوستامه، همون دلداری دادن به دختر عمه دم طلاقم هست،همون دوچرخه و مداد رنگی ای هست که برام خریدن تا حال و هوای من عوض شه،شقایق من، همین وبلاگه، همین دوستای مجازی خوبم، همین دوستای ویلاگ نویسم که وقتی آپ میکنن با هیجان تمام وبلاگشون رو باز میکنم ببینم چی نوشتن، همین اس ها و تلفن های همیشگی دوستم هست. دوست عزیزم، اگه نبودی و زندگی رو به من یاد نداده بودی، شاید تا حالا هزار بار مرده بودم، نمیدونی چقدر خودمو مدیون بت میدونملبخند....