+ من بعد کلی گشتن، تونسم یه قالبی که به دلم نشسته پیدا کنم، یعنی فکر نکنم، دیگه قالبی تو این نت مونده باشه که من ندیده باشم، ولی وقتی گذاشتمش رو وبلاگم با تاسف فراوان دیدم، مشکل داره و قالب کلا به هم میریزه، محض رضای خدا اگه کسی ازین کدهای در هم و بر هم سر در میاره، بش آدرس قالب رو بدم، برام درستش کنهگریهواقعا ممنون میشمممم، واقعااااا

دیشب تا 2 بعد نصفه شب با غضنفر دعوامون شدگریهدوست دارم براتون با تک تک جزئیات بگم تا واقعا تظرتون رو بگید.....

دیشب داشتم روی برنامه سخت کار میکردم، هر کاری میکردم جواب نمیداد، کلی زنگ از این ور و اون ور و بقیه همکلاسی ها(البته دخترا.... غضی تو این کلاسم نیست خدا رو شکر) هیچکس نتونسه بود انجام بده، تا اینکه ساعت 11 شب بعد 5 6 ساعت از برنامه جواب گرفتم بالاخره و سرخوش شده بودم، مثه چیییییی....(اینو تا یادم نرفته بگم: گفته بودم یه پروژه ای داریم با شرافت و غضی و من، یادتونه؟ این شرافت جدیدا خیلی تنبل بازی در میاره و متاسفانه باعث میشه هی کارمون عقب تر بیفته) بله، در همین حین که من سرخوش بودم،غضی یه اسی داد که شرافت گفته، تا فردا برنامه رو نمیتونم آماده کنم،بذارید هفته بعد....منم تو جواب گفتم: باشه اشکالی نداره، بنده خدا حتما کار داره ... غضی ج داد: إإإإإ؟ چی شده شما با شرافت مهربون شدید؟ من احمق هم ازون جایی که توی یه حال و هوای دیگه بودمو بخاطر ج دادن برنامه خوشال، ج دادم: عاشق چشم و ابروش شدم حتما!!!!!
- غضی: إإإإ؟ مبارکههههه، تبریک میگم، حالا چرا اون؟
- من: پس کی، شما؟؟؟؟
- غضی: نه شما شوهر دارید. بعدشم من یکی رو زیر نظر دارم:دی
-من: :|خیلی بی مزه و لوسید به قرآن، واقعا ظرفیت یه شوخی مسخره رو هم ندارید. واقعا چه فکری درباره من کردید؟
بعدش هم گفتم بهتره ما روابطمون رو کمتر کنیم و درباره دو سه تا حرف که بعضی ازین دخترای بی جنبه یونی درباره من و غضی گفته بودن، بش گفتم، اونم گفت: دقیقا به منم این حرفا رو زدن، منم گفتم خانم فلانی شوهر داره...... بله دیگه خلاصه اینطوری شد، یهو دعوا البته نه به صورت تند و بی ادبی، ولی کاملا سخت و محکم شروع شد و تا 2 بعد نصف شب طول کشید....و ازون جایی که من همیشه وقتی بی گناهم صدبار یه موضوع رو میگم و کلی قسم و آیه میخورم، دقیقا انگار طوری وانمود شد که انگار من تمام مدت عاشق این غضی چندش بودم و الان دارم انکار میکنم... دیگه گندی رو که زده بودم، هیچ جوره نشد جمعش کنم، وای خدا حالا فکر میکنه من عاشقشمگریه.... فقط بش گفتم من هیچوقت تو عمرم پسرهای همسن خودم رو مرد حساب نکردم و به نظرم پسرا تا به 27 28 نرسن، هنوز بزرگ نشدن، به همین خاطر اصلا تا حالا تو نخ هیچکدوم از بچه های یونی نبودم(اینا رو واقعا جدی و راست گفتم، این همیشه عقیده ام بوده و هست که حداقل اختلاف سنی باید 3 یا 4 سال باشه) و در آخر هم بش گفتم بهتره ما اصلا دیگه تو یونی با هم صحبت نکنیم، من دیگه تو اون پروژه های با شرافت هم نمیام....یه زری زدم هنوز خودم توش گیر کردمگریه، نمیدونید امروز چقدر کارم به این غضی احمق گره خورد، گفته بودم یکی از کلاسام تنها دختر منم و غضی هست تو اون کلاسه، جزوه میخواستم، هیچکس نبود ازش بگیرم جز این غضی، همورک میخواستم، هیچکس رو نداشتم جز این غضیگریهمنم که مغرورتر ازین حرفام که رو حرف خودم حرف بزنم.... چندین بار هم تو یونی، خوردیم تو سینه هم، مثه دو تا دشمن کینه ای، روم رو برگردوندم، حتی سلامش هم نکردمگریه ولی بازم با این حال دم ظهر اس داده بود، که بگه جلسه پروژه مون با شرافت افتاده برا سه شنبه، من جوابش رو ندادم.... آخه گفته بودم دیگه نمیخوام باشم.... وای خدا، یه غلطی کردم مثه خر توش گیر کردم...

+ شرافت یه مدتی خیلی صمیمی شده بود، بالاخره تونسته بودم، پسری رو که حتی نگاه به بقیه دخترا نمیکنه رو، جذب کنمشیطان ولی بعد یه مدت دیدم یهو رفتارش بام عوض شد، تا اونجایی که تو یونی از کنارم رد میشد، سلام نمیکرد؛ منم دیگه محل بش نذاشتم، اصلا هم برام مهم نبود.... دیشب فهمیدم این غضی خاک بر سر، همون وقتا رفته بش گفته خانم فلانی، شوهر داره.... خاک تو گورت غضی نیشخند