خدایا شکرت :)

+ اول یه معذرت خواهی اساسی، بابت پست رمزی، واقعا شرمنده ام ولی به خاطر روباه و اینکه هنوز درگیرم نمیتونن ریسک کنم و کسی اینجا منو بشناسه و اگه یه روز یکی منو شناخت، مجبورم اولین کاری که کنم، حذف کامل این وبلاگ باشه و واقعا برام غیر قابل تحمله که یه روز بی خبر بذارم و برم برا همیشه.... مثلا صحفه وبلاگ رو باز کنید، نوشته باشه: این وبلاگ موجود نیست برای ثبت این آدرس.....پست رمزی، چیز خاصی نبود، فقط دو تا عکس بود، همین.

+ با یکی از همکلاسی های 5 ساله، نه چندان صمیمی، دو شب پیش رفتیم، کافی شاپ، دختر خوبیه ولی با حال نیست، در مجموع خوش گذشت، تو تا قهوه ترک و یه کیک عجق وجق که اصلا اسمش تا یه ثانیه بعدش هم تو ذهنم نموندنیشخند، بعدشم فال قهوه گرفتیم، مال من صورت گنده یه آدم در اومد، گفتم تورو خدا، این عشق و احساسات، منو تو قهوه های ته استکان هم ول نمیکنهخنثی باورتون نمیشه ولی دقیقا یه صورت خیلی واضح توش در اومد.... بعدشم رفتیم پیاده روی زیر باروننیشخند خیابون خلوت و کلی حرف زدیم.

+ دیشب تا صبح خواب عین عین لعنتی رو دیدم،دقیقا 10 ساعت و 20 دقیقه خوابیدم، و تمام مدت خواب اونو میدیدم، هوووووو، الان 2 ساله خدا رو شکر، چشمم به ریخت اش نیفتادهنیشخند

+این روزا دارم نقاشی میکشم، دوستم میگه نقاشی هات خیلی قشنگن، شاید بعدا که بیشتر کشیدم، عکس شون رو گذاشتم..... دوست دارم برم بزرگترین جعبه مداد رنگی رو بخرم و فقط بشینم و نقاشی بکشم....

+ رابطه ام با خدا خوبه ، هر چند اعتقادات سخت گذشته رو ندارم اصلا، ولی به خدا خیلی اعتقاد و اطمینان قلبی پیدا کردم، خلاصه با هم دوست نیستیم، چون حس میکنم اون دوستم نداره، ولی خوبیملبخند

+ زن دایی: اینو یادم رفت بگم، جزو هیئت علمی دانشگاه هم هست و یادمه روباه تعریف میکرد که چقدر ازش حساب میبرن و چقدر ابهت داره تو یونی و بیمارستان... خیاطی اش هم خیلی خوبه، هر وقت میخواد بره مجلس عروسی یا جایی، خودش برا خودش لباس میدوزه... خیلی نمونه هست نه؟ باید برم خیاطی هم یاد بگیرم، این یکی رو دیگه بلد نیستمنیشخند

+ غضنفر: تابلوئه، یا کرم داره، یا واقعا یه چیزایی تو کله اشه، مثلا ساعت 12 نصفه شب، اس داده: شما از دست من، ناراحتید؟ رفتارتون عوض شده بام... همش هم به بهانه های مزخرف، وایمیسه، سر صحبت باز میکنه، تا ساعت های متمادی فک میزنه، البته به جا تو یونی هست ازین انجمن ها و تشکل های دانشجویی، هی منو میکشونه اونجا، زر میزنهنیشخند....

+ ادامه مطلب را مشاهده فرمایید.....


+ چه حس خوبی و پر از آرامشی داره وقتی با خودت فکر میکنی که چه تصمیم بزرگی گرفتی،که تا عمر داری، نذاری هیچ مردی وارد زندگیت بشه، انگار به جای اینکه حس کنی، عشق زد تو ذوقت و تو رو نخواست، تو داری بش میگه بره گم شه و خودت دیگه نخواستیشنیشخند دیگه به کسی غبطه نمیخوری، یا وقتی دو نفر رو میبینی که دارن دست تو دست هم میرن، حالت بد نمیشه، فقط بی احساس شدی و حس میکنی، نه، همچین چیز بزرگی هم نیست، اتفاقا فقط اسارت و بدبختیه.... چه حس خوبی داره، وقتی تصمیم گرفتی سنگ باشی و طرف هر چی زنگ میزنه، گوشی رو میذاری رو سایلنت و اصلا برات مهم نیست، وقتی اس ها رو یکی در میون ج میدی، یا وقتی یه کم پاش رو از گلیمش دراز تر میکنه، با عصبانیت تمام، میگی: هنوز خبری نیست، این حرفا چیه میزنی؟ ...... ( البته خیلی چیزا هست که شما خبر ندارید، پس فکر نکنید من به ملت ظلم میکنم..... پس خواهشا از قضاوت نا آگاهانه خودداری کنید! )

طرف کیست؟ طرف انسانی است از جنس مذکر، که تقریبا چند ماهی است، گیر سه پیچ داده، و قول میخواد برا بعد طلاقم که باش ازدواج کنم... شرایطش خوبه، بهتر از روباه و قبلی هاست، اوایل هم قبول کرده بودم، ولی یه سری اتفاقات افتاد و طرف، یه سری رفتارهای ناشایست داشت، در قبال خوبی های من، و اینجانب حالت تهوعی بسیار بد نسبت به ایشان پیدا کرده ام به گونه ای که وقتی در حال مکالمه با ایشان هستم، مدام حس دگرگونی در ناحیه معده به آدم دست میدهد، یک چیزهایی تو مایه های همون بالا آوردن خودماننیشخند البته کسی اینجا مقصر نیست جز همان رفتار های اولیه خود طرف....

توضیح: ازین "طرف" ها، بعد جدا شدنم از روباه زیاد بوده....