دوستم اومده پست ام رو خونده، میگه چیه، مثل پیرزن ها، هی اسم خدا و پیغمبر میاری، همه چیز رو میچسبونی به اونانیشخند خودم اومدم پست ام رو خوندم، دیدم راست میگه.... ولی واقعا اون شب حالم بود، هر کاری می کردم خوابم نمی برد، یه حس کلافه بودن وحشتناک بم دست داده بود، می خواستم به در و دیوار چنگ بزنم، تا حالا تو عمرم اینطوری نشده بودم، (اینا همش نشونه جنونهنیشخند دیگه از دست رفتم) خب دیگه، اون پست هم اونطور از آب در اومد، شما ببخشید! ولی به هر حال تنها جایی که دارم برا درد و دل همین وبلاگه، لطفا اینجا رو ازم نگیرید! به خاطر همین موضوع، تصمیم گرفتم، تا وقتی که حالم خوب نشده، چیزی ننویسم، پست جدید نذارم، شاید خیلی طولانی شه، نگران نشید ، حتما دوباره میام....

+ نکته 1: من اصلا و ابدا حتی ذره ای از طلاق پشیمون نیستم، حتی اون شب هم حتی یه ثانیه هم به این فکر نکردم که کاشکی برگردم، ناراحتی ام به خاطر یه سری شرایط بسیار بدی هست که دارم، که بعضی هاش رو اینجا نگفتم، و نخواهم گفت... ولی خب طلاق باعث شده، آستانه تحملم به شدت بیاد پایین....

+ نکته 2: ببخشید که نمی تونم کامنت ها رو جواب بدم، ایشالا وقتی حالم خوب شد و برگشتم، همه اش رو جواب میدم.... ولی خب هر روز کامنت ها رو چک میکنم....