ساعت 2 بعد نصف شبه، دیدم هر کاری میکنم خوابم نمیبره، راه میرم، خوابم نمیبره، قلت میخورم، خوابم نمیبره، فکر بازم فکر بازم فکر..... گفتم یه کم بنویسم اینجا، شاید تونستم راحت تر بخوابم....مقدار EQ ام و همچنین اعتماد به نفسم به شدت اومده پایین، همش از آینده مجهولم میترسم، این روزا با خودم میگم، برم اون ور چی بشه؟ برا اولین باره، این فکر نرفتن، اومده تو کله ام.... میگم برم تو همین ایران خودمون، توی شهر دیگه زندگی کنم، راحت واسه خودم. برم اون ور ، دچار یه مشت آدم میشم، که نه فرهنگ شون و نه زبونش، برام آشناست، حتی اگه بتونم خوب و راحت صحبت کنم بازم نه اونا منو درک میکنن نه من اونا رو.... میگم بمونم اینجا که چی بشه؟ دوباره همین خونه و همین اوضاع؟ همین فرهنگ پایین؟ همین جامعه مردسالار؟ .... هیچ برنامه ای برا آینده ام ندارم.... یکی از هم کلاسی هام، نامزد داره، انقدر خوب و قشنگ و به موقع درس میخونه، بش حسودیم میشه.... برا یکشنبه باید دو تا همورک بدیم، من تازه نشستم جزوه رو میخونم، به طور متوسط تو هر صفحه، دو تا اشکال دارم، زنگ میزنم به همین دختره، میگم من نمیفهمم اینا رو، شنبه میای رفع اشکال کنم؟ میگه، آره، من همش رو خوب فهمیدم، همورک ها رو هم حل کردم.... اعصابم خرد شد، جزوه رو بستم، خنگ شدم، وحشتناک، مغزم تعطیله تعطیل....

یه چند وقتیه از دیدن آدم ها بیزار شدم، تو خیابون که راه میرم، همش سرم پایینه، اصلا دوست ندارم سرم رو بالا کنم، نگاه به کسی کنم، لبخند و خوشی آدم ها، حالم رو بد میکنه، وقتی میبینم دو نفر دست تو دست هم دارن راه میرن، دلم میخواد بیارم بالا.... احساس میکنم تمام احساسات انسانی ام سرکوب شده، احساس میکنم دیگه تا عمر دارم نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم، همیشه وقتی کسی رو دوست داشتم، بم ضربه زده، له ام کرده..... ولی تنهایی زندگی کردن رو دوست ندارم.... به خاطر همینه میگم برم، اونور کسی رو نمیشناسم، باید تنها باشم، حداقل اینجا خیلی ها هستن، حتی اگه مثه مترسک ان، حداقل باعث میشن، کلاغا بپرن، کلاغا دور شن، اونجا چی؟ به کی پناه ببرم؟ پیش کی برم؟

من بی اعتقاد شدم! به دعا بی اعتقاد شدم! نمازم رو هم یه مدتی نمی خوندم، پشیمون شدم، الان می خونم، ولی بی حس و حال..... همش میگم اگه قرار بود این دعاها و بندگی ها جواب میداد، چرا تا حالا تو عمرم، یه بار، فقط یه بار جواب نداده؟؟؟؟؟ همش الکیه، خودم خوب میدونم..... تو عمرم همیشه بدترین ضربه ها رو از آدم هایی خوردم که مذهبی بودن، و دقیقا در مقابل، بهترین خوبی ها رو از آدم هایی دیدم که اصلا ادعایی نداشتن، دین رو فقط تو حجاب و نماز نمیدیدن، تو انسانیت میدیدن.... مگه خدا نگفته ان مع العسر یسرا؟ پس یسر زندگی من کوش؟ کجاست؟ خسته شدم از بس بم گفتن، صبر کن همه چیز درست میشه، چرا باید نقد رو ول کنم، نسیه رو بچسبم؟ همیشه صبر کردم، حالا اینجام....

من از تنها بودن، متنفرم، من یه دوست میخوام، یه دوست همجنس خودم، یه دختر همسن خودم، یه نفر که درد منو کشیده باشه، یه نفر که بهفمه چی میگم، کاشکی من دو نفر بودم، یه همزاد داشتم، باش درد و دل میکردم، میرفتم بیرون، بش اس میدادم، حتی بعضی وقتا دعوا میکردیم، میخندیدیم....

دلم برا کودک شاد درونم میسوزه، طفلی زود مرد، دلم برا تمام استعداد و توانایی هام برا عشق ورزیدن و دوست داشتن، که زود سرکوب شد، میسوزه.... احساس میکنم حیف شدم.... احساس میکنم شدم عین یه تکه سنگ، حتی اشک هم نمیتونم بریزم....

+ من افسرده ام! ناراحت نیستم...

+ هیچ امیدی به این زندگی من نیست..... من دیگه از خستگی هام هم خسته شدم.....