+ این پست رو دیشب نوشتم!

دیدم خیلی وقته پست نذاشتم، گفتم دیگه زشتهنیشخند
نمیخوام درباره جلسه دوم داوری که با روباه داشتیم، بنویسم، حالم رو بد میکنه، فقط همین قدر بهتون بگم که واقعا به کاری که دارم میکنم مطمئن تر شدم، اون نه تنها متنبه نشده، بلکه هنوزم قیافه حق به جانب به خودش میگیره و خیلی خیلی هم بدتر شده، تا عموم که تا حالا ندیدم فحش بده، برگشت گفت: عجب ... ای شده!!!!! خیلی چرت و پرت میگفت و من فقط حالت تهوع بم دست میداد.... وای خدا من چه جوری این بشر رو یک سال تحمل کردم؟ عموم بش میگه حداقل یه معذرت خواهی ازش کن، شاید برگشت، میگه: نه برا چی معذرت خواهی کنم؟ مرد نباید از زن معذرت خواهی کنه، اینا مال فرهنگ غربی هاست، تو اسلام داریم: الرجال و قوامون علی النساء!!!!!  سبز بهم گفت: به والله طلاقت نمیدم، گفتم مهریه ام رو ببخشم چی؟ گفت: مهریه ات رو ببخش، نصفش رو هم بذار روش، طلاقت نمیدم! .....حالم ازش به هم میخوره.... تف به قانون و فرهنگ مردسالار این جامعه! هر چی بیشتر میگذره بیشتر ازین مم*لک*ت متنفر میشم! همین کارا رو میکنن م*ل*ت از هر چی دینه زده میشه! گور بابای روباه! خب بچسبم یه کم به حال و احوال خودم:

آیین نامه اومده از وزرات محترمه آموزش! تمام یونی ها باید تا 31 اردیبهشت تموم شده! اساتید هم لطف کردن، به طور فشرده، کلاس جبرانی گذاشتن! منم اصلا کلاسام رو نرفتمنیشخند حالم بد بود.... هنوزم چندان خوب نیستم، ولی امیدوارم بهتر شم.... این روزا خونمون روضه داریم، ولی من نرفتم، نه دیگه اعتقادی دارم نه حال نگاه های سنگین ملت رو دارم، اینهمه سال، همه جا همیشه کمک کردم و آخرش شدم این! ساعت 6 رفتم حموم و با حوله، مثه جسد افتادم تو رختخواب و چراغ رو خاموش کرده بودم، داشتم به تنهایی و بدبختی خودم زار میزدم، یهو به خودم نهیب زدم، گفتم مگه گناه کبیره کردم؟ لباسم رو پوشیدم رفتم پایین، چشم ملت همه اینطوری: تعجب خواهرم که از تعجب دهنش باز مونده بود، همه هم از موهام خیلی تعریف کردننیشخند مخصوصا داییم، واقعا بلند شده، خیلی قشنگ شده، هم خیلی نرم شده هم یه حالت جذابی به خودش گرفته، آخه قبلا ها فر درشت بود، الان جلوش تاب دار و قشنگ شده،پشتش صاف صاف شده، مخصوصا رنگ موهام هم شده قهوه ای سوخته، خیلی بم میاد. بگو ماشالا نیشخند هنوز کوتاه اند مثلا بلندی اش وقتی میریزم تو پیشونی ام تا ابرومه! منم پیشونیم بلنده! (برعکس بختم که هم کوتاه بود هم سیاه) کل موهام هم اندازه اس.... دیگه خودتون تصور کنید....

دختر عمه هم که این روزا تو حال و هوای طلاقه، حالش خیلی بده، من هی بش دل داری میدم، ولی حال خودم خراب میشه...ولی خوبه که من هستم براش، وگرنه بیچاره داغون میشد، تصمیم گرفتیم دوشنبه بریم شهر بازی، حالی به حولی!

باید برا درسم، یه فکر جدی کنم، وگرنه مشروط که خوبه، کلا از یونی بیرونم میکنن! خاک تو سر میشم.... هیچی درس نمیخونم، یعنی ها، هیــــــــــــــــچی....

هر چی فکر میکنم، میبینم اگه بخوام بگم تو کل عمرم، یه کار درست کردم، اونم درست کردن این وبلاگ بوده، واقعا خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم، و گرنه از تنهایی دق کرده بودم تا الان.... خیلی دوستتون دارم، همتون رو، خیلی، و از همتون با تمام وجودم تشکر میکنم.....ماچ دعام کنید خیلـــــــــــــــــی، خیلی...
------------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه 1: نشستم تو روضه بین اونهمه جمعیت، نگاه میکنم میبینم 3 تا دختر که پارسال تو روضه مجرد بودن، و حداقل 4 سال از من بزرگترن، امسال عروس شدن و من دارم طلاق میگیرم.... یادم نرفته پارسال چه طوری با حسرت منو نگاه میکردن، امسال من اونا رو با حسرت نگاه میکنم.... تو دلم به خدا میگم: آخه من دل کی رو شکونده بودم؟ من که همیشه سعی میکردم جلو دخترای مجرد یا آدمهایی که مشکل دارن، اصلا خوشحالی ام رو نشون ندم تا یه وقت دل کسی نسوزه، تا یه وقت کسی آه نکشه، چرا دل خودم شکست؟.... پارسال چشم همه در اومده بود، روباه خیلی خوشتیپ و خوش قیافه و آقای دکترسبز.... ولی من هیچوقت هیچوقت، نه تو چشم کسی زدم نه خواستم دل کسی بسوزه، اصلا ادای تازه عروس ها رو در نمی اوردم، تا یه وقت کسی حسرت نخوره، دل کسی نشکنه..... حالا ایتجام! منی که از همه دخترای فامیل هم از نظر قیافه و هم از نظر تحصیلات و اخلاق، سر بودم، حالا اینجام! (خوبه شما منو نمیشناسید و گرنه هیچوقت این حرفا رو نمیزدم، کلا دوس ندارم از خودم تعریف کنم)
امسال تو روضه حتی یه سر سوزن هم کمک نکردم! حتی یه ذره...... یادم نمیره پارسال شب از کمر درد و دست درد خوابم نمیبرد... یادم نمیره تو روضه خونه عمه ام ، مثه یه کلفت کار میکردم.....
نگاه آیینه میکنم و به قیافه دختر بچه ای که هنوز هم معصوم به نظر میاد، اشک میریزم.... چه زود بیوه شدی، عزیزم، چه زود خدا راهی رو که برای خلاص شدن ازینجا طی کردی، بست.... چه زود خدا خوشی ها رو ازت میگیره.... چه زود تو رو یادش رفت..... تو اصلا زندگی کردی؟ تا حالا جوونی کردی؟ دلم برات می سوزه، بیچاره.......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه 2:

استاد: خانم فلانی، غیبت زیاد داری، میخوایی درس رو حذف کنی؟
من: نه استاد، نتونسم بیام....ببخشید...
استاد: خلاصه گفتم، اگه نمیخوایی حذفش کنی، من برات حذف کنم!!!
من:نگران
غضنفر:( آیکون نیش باز) دیدی بت گفتم، کلاس بیا، چرا نمیایی؟
من: خنثی
جدی ترین اخطاری بود که تا حالا تو عمرم تحصیلی ام شنیدم.... ساعت کلاسشم بده، همش سر کلاس خوابم.... باید یه فکر اساسی کنم....