میتونم به جرات بگم از اول هفته تا به الان، جز بهترین روزهام بوده از وقتی که از خونه روباه زدم بیرون...نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه ها، نه، همین قدر که آرامش دارم و اعصاب خوردی ندارم خودش کلی هست برام...روزهای با روباه همش دعوا بود و اعصاب خوردی و گریه و تحقیر و فحش و بعضی وقتها هم با طعم تلخ و گس کتک.... شنبه با دو تا خواهرم رفتم بیرون و کلی خرید کردیم و خندیدیم... رفتیم یه فروشگاه آرایشی معروف که همیشه از اونجا خرید میکنم، یه کرم پودر، تست کردم و بعد خریدم کلی پول دادم چون به هر حال رو پوست صورتم حساسم، دیشب اوردم امتحان کردم میبینم میشم عین گچ دیوار خنثی.... منم که حاضر نیسم بریزمش دور، باید باش سر کنم و تند تند بزنم تا تموم شه تا دلم نسوزهنیشخند......... یکشنبه از عصر هم با صدیقه رفتم بیرون، تا شب...عالی بود به تمام معنا، اول رفتیم پارک و قدم زدیم و آینده مون رو ترسیم کردیم و کلی از عقده هامون گفتیم و خندیدم، بعد هم رفتیم یه رستوران شیک، تا خرخره خوردیم یعنی ها حالت تهوعی عجیب هم سراغ من اومده بود، هم اون...میز بغلی، یه اکیپ دختر و پسر بودن، هی صدیقه میگف: رستا، بخدا الان میارم بالا، منم سرش رو میگرفتم به طرف میز بغلی، میگفتم: عزیزم راحت باش، اصلا خجالت نکشنیشخند آخرش هم کلی غذا اضاف اوردیم، بر انداختیم افتاد رو صدیقه که بره ظرف بگیره، بقیه اش رو ببریم، که رفتیم بیرون دادیم به یه آدم نیازمندی که بیرون رستوران بود(یه وقت ریا نشهنیشخند)... شبش هم تا 4 صبح بیدار نشستم تا پروژه ام رو تموم کنم... دوشنبه هم کلی دوچرخه سواری کردم....سه شنبه هم رفتیم باغ عمو  "ح" کلی عکس گرفتیم.... و اما امروز......:

سر ظهر ایمیل ام رو چک کردم، دیدیم دکتر جیم ایمیل زدهتعجب:
 call me as soon as possible ، حالا من با خودم داشتم کلنجار میرفتم که این ایمیل منو از کجا پیدا کرده، چرا زنگ نزده، اصلا مگه شماره منو داره؟ من شمارش رو ندارم، نکنه یه وقت کاری کردم، پشت سرش حرف زدم به گوشش رسیده، نکنه بازم می خواد نمره ازم کم کنهمتفکر فقط خیالم راحت بود، که خدا روشکر اهل بد و بیراه گفتن به کسی نیستم پشت سرش، پس مطمئنا این نمیتونه باشه.....دیدیم یه چند خط پایین تر شمارش رو نوشته، نگاه ساعت کردم دیدم 2 ظهره، منم که طاقت ندارم تا عصر صبر کنم ببینم چی کارم داشته بهتره الان زنگ بزنم...خلاصه تلفن خونه رو برداشتم و زنگ زدم، بر داشت، دیدم صدای جیغ بچه کوچولو داره میاد، گفت: خانم فلانی سه زنگ بزنید....سه و نیم زنگ زدم، گفت: خانم فلانی، این چه طرز انتخاب واحده که کردید؟ میگم: چشه؟ میگه این درسا چیه بر داشتید؟ می خوایید با کس دیگه ای پایان نامه بر دارید؟ اینا اصلا تو زمینه کاری ما نیست.... خلاصه منم دیدم نمیشه با تلفن، باید رو در رو باش صحبت کنم، رفتم یونی.... راستش رو بخوایید من که دیدم این ترم نمره هام اینطوری شد، رفتم برا این ترم، سه چهار تا درس به درد نخور و گلابی مانندی برداشتم، که فقط نمره بگیرم.... رک بش گفتم: استاد من میخوام نمره بگیرم، اصلا برام مهم نیست که به درد میخورن یا نه، تنها چیزی که مهمه اینه که،میشه نمره خوب در حد 19  20 ازشون گرفت. بم گفت برم دوباره درس با خودش بردارم این ترمگریه... آخه نمیدونم واقعا فکر کرده من احمقم؟ حالا درسته عقل درست و حسابی نداشتم تا حالا ولی دیگه نه تا این حدددددد... بش گفتم: استاد من همین ترم دو تا درس باهاتون داشتم، برا هفت پشتم بس بود، بم گفت چرا؟ گفتم فقط در یک کلمه خلاصه میشه: نمره....گفتم: ببینید استاد شما خیلی پروژه و همورک هم میدید، من با اون مشکل ندارم من فقط با نمره ای که در آخر میگیرم مشکل دارم. میدونید چی گفت؟؟؟؟؟ گفت: اگه مشکلتون اینه، من از الان بهتون قول نمره بین 17 تا 20 رو میدم، اصلا چه طوره که از اون دو تا درس دیگه که با استادهای دیگه دارید، نمره هر کدوم که بیشتر شد، همون رو بذارم به عنوان این درستون که با منه، هان؟متفکر  من:تعجبتعجبتعجب هان؟؟؟؟ و در آخر هم فرم تعین استاد راهنما رو پر کردم و اسم ایشون رو به عنوان استاد راهنما نوشتم.... یکی از سوال های پروژه اش هم غلط بود، بش گفتم و کلی خوشش اومد فک کرد من چقدر زرنگ و تیزمشیطان.....

حالا من که میدونم دوباره یکشنبه میرم و آقای روباه نه چندان محترم به همراه ننه و خواهراش، به تمام معنا گند میزنن، به این روحیه و حال احوال ما که تازه داره بند زده میشهناراحت..... خدا لعنتش کنه.... و سیعلم الذین ظلموا.....

میگما، نظرتون درباره دوباره درس گرفتم با دکتر جیم چیه؟متفکر تورو خدا نیایید بگید حتما یه قصد شومی داره ها، بیایید انقدر به مردم بدبین نباشیم، به خدا همه بد نیستن... من دوست ندارم آدما رو سیاه ببینم، بخدا زن و بچه داره، همیشه هم از خوبی های زنش و خوشبختیش همه جا صحبت میکنه......مرسی