سلاممممم، من برگشتم، وای اگه بدونید چقدر دلم برا تک تک تون تنگ شده بود که حد نداره، انگار یه صد سالی هست، پرشین بلاگ باز نکردم.... ولی باز کردم اونم چه باز کردنی! حالم بهم خورد از بس پیام خصوصی مزخرف داشتم! چرا فکر کردن من این کاره ام؟ از همین تریبون دارم میگم، باره آخره اخطار میدم، اگه کسی شماره بذاره، عمومی میشه! حالا هم بعد این پست برم به کامنت هاشون یه جوابی بدم، خودشون حال کنن! اصلا شاید خیلی هاش رو هم عمومی کردم.... همیشه خوشحال بودم تا حالا وبلاگم ازین نظرات مزخرف در امان بوده ها....

رفتیم مسافرت با ماشین! به شهری که بار اولم بود میرفتم، ولی میشه به جرات گفت، یکی از بهترین شهرهایی بود که دیدم، کرمان! اونم بیشترش فقط به خاطر باغ شازده، واقعا زیبا و رویایی بود، روزی هم که ما رفتیم اونجا، نم نم بارون میومد، کلا فضا رمانتیک بود... ولی نمیدونم چرا کلا بین ساعت 12 ظهر تا 6 عصر آدم پر نمیزد تو خیابونا، فقط ماشین بود، اونم کم.... بعدش هم رفتیم بم رو دیدم برا اولین بار، واقعا چقدر حیف که خراب شده ، واقعا با تمام وجودم افتخار میکنم، که از کشور تاریخی و با تمدن قدیم persia هستم، حیف این همه پیشینه تاریخیافسوس .... بعد هم رفتیم چابهار که اصلا خوب نبود، فقط یه مشت اجناس مزخرف با قیمت های دو سه برابر، ولی واقعا مردمان خوب و خون گرمی داره، از بلوچی ها خیلی خوشم اومد..... تو راه هم یه مقداری رو من رانندگی کردم، وقت هایی که پدر محترم خسته میشد، منم بستگی به شرایط با سرعت های متفاوتی میرفتم، مثلا اگه مامانم خواب بود، با 120 تا، اگه بابام خواب بود، 140 تا، متاسفانه نشد که هر دوشون با هم خواب باشن، وگرنه ....نیشخند ولی دو سه بار دقیقا نزدیک بود، قلبم بیاد تو حلقم! یه بار یه ماشین از روبرو اومد تو سینه ام، یه بار هم یه پیچ خیلی تند بود، ماشین کاملا به چپ کشیده شد...... وای خدا چرا من چقدر عاشق رانندگی ام؟ میگما نمیدونید، پلیس راننده زن استخدام میکنه یا نه؟ ازون هایی که مجرم رو تعقیب میکنن ها، حاضرم درسم رو ول کنم، برم راننده ماشین پلیس شم.

واییییییی انقدر کار عقب مونده دارم که حد نداره، اصلا نمیدونم امروز چند شنبه هست، باورتون میشه؟ بذارید الان تو نت چک کنم .... واییییی جمعه هست؟؟؟؟؟ 9 ام؟؟؟؟؟همش فکر میکردم یا چهارشنبه است یا پنجشنبه حداکثرناراحت..... از صبح هم (درواقع از ظهرنیشخند) که بیدار شدم، دیدم هیچکس خونه نیست، همشون ول کردن رفتن عید دیدنی، چقدر خوب که منو صدا نزدن از تو خواب ناز بیدار کنن، حوصله دیدن اقوام و فامیل رو ندارم، همین قدر که لحظه تحویل سال، به بزرگ های فامیل زنگ زدم و تبریک گفتم، بس شون بود، ولی تابلو بودا تعجب کردن، آخه الان تقریبا یه 10 ماهی میشه رنگ منو ندیدننیشخند

خب من دیگه برم اول به کامنت های قشنگ تون جواب بدم، بعد برم یه برنامه ریزی درست و حسابی کنم، ببینم میتونم کارام رو تموم کنم یا نه....مرسی