Here I go, here I go, feel better now.... hurry up hurry up, there's no more waiting, feel the light shining in the dark of night

+ سلام خوبید؟ خوشید؟ ایشالا همتون خوب و سلامت باشید. همونطور که میبینید یه آهنگی باز مث خوره افتاده تو ذهنم بیرون نمیره. جنیفر لوپز خوندتش ابرو

 + ساختمون کنار خونمون رو خیلی وقت پیش خراب کردن و الان کم کم داره تموم میشه ولی هنوز نیمه کاره هست. دو شب پیش، میخواستم بخوابم (ساعت دو نصفه شب) یهو دیدم مامانم داره از پایین جیغ میکشه صدای من میزنه. وحشت کردم پریدم پایین، میگم چی شده؟ میگه دزد اومده، چرا جوابم نمیدادی؟ فکر کردم بلایی سرت اورده، گفتم ببخشید خواب بودم نشنیدم. (من در حال حرف زدن با دوستم بودم نیشخند)

بابام دویده بود دنبالش رو پشت بوم، ولی طرف فرار کرد. خواهرم دیده بودتش. بیچاره خیلی ترسیده بوده، قلبش هزار تا میزد. دیگه اومدن پلیس و گشتن محله و همانا و خوابیدن ساعت 5 بنده هم همانا!

+ یه کم توضیح درباره پست پایین بدم... اون شب تا صبح خوابم نبرد و تا دو روز بدون وقفه هر وقت یادم میومد اشکام بند نمیومد... (منتظر یه موقعیتی بودم، بم داده بودنش و واقعا خوشال بودم ولی یهویی نشد که نشد!) دیگه همون موقع دیدم خوابم نمیبره و واقعا داغون بودم، با وایبر زنگ زدم به دوستم تو آمریکا... کلی با هم حرف زدیم، بعدشم گوشی داد دست شوهرش و اونم کلی دلداری داد و حرف زدیم (عاشق این دوستم هستم، خدا حفظش کنه) یه کم آروم تر شدم... فرداشتم باز ناراحت بودم، با یکی دیگه مشورت کردم، که ایشون هم خیلی خوب و مهربون هستن (آقای دکتر عین مژه) کلی با صبر و حوصله بم مشورت دادن و دیگه آروم شدم.

میدونید چی شد بعدش؟ اصلا تسلیم نشدم، همین شکست رو گذاشتم یه انگیزه بسیار بزرگ برای تلاش دوباره و شروع مجدد از جای بهتر... بهمین خاطر، از سه روز بعدش، شروع کردم به نوشتن ژورنالم که 3 ماه بود استادمو میپیچوندم... و بردمش جلو و به مرحله 85 درصدی رسوندمش... ولی خب الان باز یه سری درگیری هایی برام پیش اومده فعلا رفته کنار، ولی باید حتما حداکثر تا دو سه ماه دیگه تموم شه...

+ الان هم خیلی خوبم، بعد 20 روز، خوشالم که اون موقعیت نشد ... خوشالم که دارم برای یه موقعیت دیگه تلاش میکنم. یه چیزی که خیلی بالا باشه و به آدم بدن، آدم همش حس کمبود داره، همش حس ترس از دست دادنشو داره، ولی الان آرامش دارم...

+ یه کار بدی کردم و دوست خیلی صمیمی ام از دستم ناراحت شد... یه مقداری هم حق داشتم ولی خب نباید نامردی میکردم نیشخند در واقع قرار بود با هم بریم جایی، من خودم وقت گرفتم بدون اینکه به اون بگم، اونم خیلی از دستم ناراحت شد... یه بار معذرت خواهی کردم ولی باز خب سرسنگین بود... بعد 24 ساعت نتونسم دووم بیارم و کاملا صمیمانه و صادقانه از دلش درآوردم... باهاش 11 ساله که دوستم و تا حالا دعوایی بین مون پیش نیومده بود و این یه سال اخیر هم خیلی صمیمی شده بودیم. نمیتونسم تحمل کنم از دستم ناراحت باشه، منت کشی کردم اساسی از خود راضی

 

+ بابا این طلاق چیه؟ هر جا میرم هر جا فرم پر میکنم، هی میزنن وضعیت تاهل! اگه بزنم طلاق، بعدش باید یه فرم بلند و بالا درباره روباه پر کنم که کی بود و کجا به دنیا اومده، اسم پدر و مادرش و دلیل ازدواج، دلیل طلاق، محل صدور شناسنامه اش!!!! یعنی واقعا رو اعصابه این مسیله.........

+ سریال ها رو همچنان دارم دنبال میکنم و جدیدا سریال The Originals رو میبینم. و درکنارش Suits . عاشق اوریجینال هستم قلب

+ دو هفته دیگه، قراره یه مسیله مهمی پیش بیاد، برام دعا کنید، اگه شد که میام و مینویسم اگه نشد هم میام یه کم نق میزنم باز نیشخند (گفتم که آماده باشید از الان نیشخند

 + دوستانی دارم زلال تر از آب روان، دوستانی که حال روزم، را شاد یا غمگین بودنم را می‌دانند و اگر دورند، نزدیکند..... (عجیب شانس اوردم درین زمینه اونم نه یکی دو تا،حداقل 6 تا! .... با توجه به زمینه بدشانسی عمیق من بعیده والا! )