مثلا خیر سرم دوست داشتم پست قبلی ام رو هی لحظه نوشت، بش اضاف کنم، که اصلا نفهمیدم این یه هفته چه جوری گذشتخنثی.... هفته خوبی رو داشتم، یعنی دلهره هایی داشتم ولی شیرین بودن، خدا رو شکر میکنم، هزار بار....

یونی که سه شنبه تموم شد، الحمدلله از شر اس ام اس های غضنفر هم راحت شدم، واقعا دارم جدی میگم، حالم ازین بشر به هم میخوره، متاسفانه یه پروژه دیگه با هم شروع کردیم....ولی به خدا چاره دیگه ای ندارم، و گرنه صد سال سیاه جواب سلامش هم نمیدادم... نمیدونم چرا حالم ازش بهم میخوره....گریه

من هم خر شدم، مامانم رفته بود دو تا رنگ موی o'real خریده بود، سه روز پیش صدام زده، میگه رستا بیا موهات رو رنگ کنم، چشمتون روز بد نبینه! فقط در همین حد میتونم بهتون اوج فاجعه رو بگم، رنگش قشنگه ها ولی کاملا معلومه آماتور رنگ کرده، یه دست نیست، نمیدونم چرا حماقت کردم، ابرو هامو هم رنگ کردم، نمیدونم الان زرده یا قهوه ای باز!گریه میخواسم برم آرایشگاه دوباره رنگ کنم، گفتم میریزه....گریه ولی خب دیروز مهمون داشتیم همه بم گفتن خیلی قشنگ شده، خواهرامم بم میگن عالی شدی، فک کنم اسکل ام میکنننیشخند (نه خداییش الان که تو آیینه نگاه میکنم میبینم خوب شده هانیشخند بم میاد وقتی خط چشم میکشم، خفن میشمشیطان)

فردا هم سالگرد عروسی امه، دقیقا پارسال تو همچین شبی عروسی بود.... و همچنین عروسی دختر عموم که سه سال از من بزرگتره.... من نمیخوام برم، میدونم حالم بد میشه، یاد بدبختی خودم میفتم.... بابام و خواهرم به شدت اصرار دارن من برم، میگن تو هنوز هم از تمام دخترای فامیل سری!!!!!چرا نمیای؟....

دختر عمه ام هم که خیلی وقته با شوهرش زدن به تیپ و تار هم، گویا اونا هم قصد جدایی دارن، اونا تو سن 18 سالگی ازدواج کردن، الان دو تا بچه دارن، نمیدونم مقصر کدومشونه، ولی براشون دعا میکنم، به خاطر بچه ها هم که شده، زندگیشون خوب شه... ولی شوهرش خیلی مرده، اصلا مثه روباه زندگی من نیست، هفته پیش رفته، خونه و باغ رو زده به اسم دختر عمه ام و حضانت بچه ها رو هم تو محضر بش داده.... درد و بلاش بخوره تو سر روباه (بگو الهی آمین)

فردا شب که عروسی هست و من مطمئنا تنهام میام براتون از حال و روزم میگمافسوس.... دوستتون دارم...

بعدا نوشت: امروز سالگرد عروسی امه، کسی نمی خواد بم تبریک بگه؟.... اه، چرا اینجا آیکون "لبخند تلخ" نداره؟

روباه هم این چند روزه هی داره زنگ میزنه به بابام.....بابام گوشی رو بر نمیداره... خدایا اجل روباه رو برسون... هر چی بیشتر زمان میگذره بیشتر میفهمم چه ظلمی میدیدم.... خیلی رذل بودند.....

عروسی رو دوست ندارم برم، دخترهای فامیل، که همیشه حسرت منو میخوردن، حالا از من خوشبخت ترن... نمیدونم من قربانی چی شدم...

بعدا نوشت 2:

نرفتم عروسی! حالم خوش نبود.... ولی الان بهترم، دوستم اومد دنبالم رفتیم بیرون شام خوردیم، مهمون اون، بعدشم رسوندم خونه..... ازش ممنونم یک دنیا...لبخند الان هم دارم آهنگایی که بم داده گوش میدم....

+ حالم خوش نیست، ببخشید که نتونستم جواب کامنت هاتون رو بدم....