امشب ازون شبایی هس که علیرغم خستگی بسیار زیاد، فکر میکنم قراره تا دیر وقت خوابم نبره. گفتم پس بهتره تا دیرتر نشده، بیام و همه حرفامو بزنم، خالی شم، شاید بعدش خوابم ببره... (اول بگم که کامنت های پست قبل رو فردا تایید میکنم لبخند)

+ یه کم درباره این چند وقت بگم... دست دردم بالاخره منو راهی بیمارستان کرد... البته نه به آسونی، یه روز ساعت 5 صبح از درد بیدار شدم، به سختی میتونسم نفس بکشم، کل سمت چپ بدنم، از نیمه چپ سرم تا حدقه چشم چپم به شدت درد میکرد... قلبم خیلی تیر میکشید... راه به راه رفتم با بابام بیمارستان، دنبال نوار قلب و اینا... خدا از باعث و بانی اش نگذره، تصمیم گرفتم دیگه خیلی خوب نباشم و آدم هایی که بم بدی کردن رو تا آخر عمرم نفرین کنم.... ایشالا که خدا سرشون بیاره، همون قدری که دلمو شکوندن، خدا دلشون رو بشکونه... 

تازه امروز حس میکردم که درد بدنم خوب شده... با این وضع باید دنبال فارغ التحصیلی هم میرفتم که ماشالا دانشگاه ما باید از 7 خوان رستم بگذری... ولی امروز دیگه تموم شد خدا رو شکر

+ متن این عکس زیر رو ببینید، خیلی به دلم نشسته...

 

+ یه سریال جدید دارم میبینم، Girls صرفا جهت آشنا شدن با زندگی غربی! وای خدا که چقدر مزخرفه این سریال، ولی خب باید ببینم بفهمم آخرش چی میشه... روزی حدودا 5 ساعت رو به فیلم دیدن اختصاص میدم، همه فیلم های نامزد اسکار امسال رو هم دیدم نیشخند

+ چیزی که خیلی اذیت میکنه این چند روز اینه: من ترم قبل، گریدر یا همون TA یا همون دستیار استادم بودم.... یکی از پسرهاشون خیلی تیک میزنه... منم ذره ای به برداشت هام شک ندارم و مطمئنم یه خبرهایی هست... یعنی دلم میخواد رک برم بش بگم بابا فینگیل، آخه من و تو کجا بهم میخوریم؟... دو سال از من کوچیکتره... ولی میدونید مشکل چیه؟ طرف خیلی تریپ خفن هس، ازون استایل هایی که من همیشه دوست داشتم، قد داره فک کنم به خوبی 180، 188.... اندام ورزشکاری... قیافه اش خیلی دلچسب من هست و اصلااااا بش نمیخوره از من دو سال کوچیکتر باشه... بهمین خاطر، دلم نمیاد باش بدرفتاری کنم نیشخند 

یعنی همش نگاهش، طرز حرف زدنش، شرمی که موقع صحبت کردن داره، طرز راه رفتنش میاد تو فکرم! روانی شدم رفت نیشخند گفتم بیام اینجا بنویسم تا بلکه بازم مثل همیشه همه چیز وارونه شه طرف ول کن بره گاوچران حس میکنم که میترسه حرفی بزنه، میترسه من مثلا بزنم تو پوزش... منم واقعا اعصاب این بچه بازیا رو ندارم، یهو دیدید اومدم نوشتم خودم رفتم باش حرف زدم ببینم چه مرگشه خنده 

+ اصلا دنبال رابطه های جدید نیستم... فقط یه مشت درگیری های عاطفی و احساسی و ذهنی... مخصوصا برای من تو این اوضاع که فقط دست و پاگیر هست... ولی خب وقتی طرف خیلی دلچسب آدم باشه، آدم شل میشه از خود راضی مخصوصا قیافه اش.... این چند وقته همش دست به دعا هستم که خدا یعنی هنوز من عاقل نشدم؟ خنثی 

+ بگم که متن بالا صرفا افکاری هس که میاد تو ذهنم، مثل همه جور افکاری که تو ذهن خود شما میاد، همچنین 90 درصدشون جهت مزاح است، پس لطفا از هر گونه قضاوتی بپرهیزید!