دو شب پیش، شونه سمت چپ ام یه کم درد میکرد، اومدم قوزبند بستم رو لباس آستین رکابی که تنم بود. منم که عقلم کمه، با همین وضعیت رفتم تو حیاط زیر بارون و خیس خیس شدم، شبش که میخواستم بخوابم شونه ام خیلی درد میکرد، تا صبح نتونسم خوب بخوابم و چندین بار از خواب پریدم...

دیروز صبح پدرم، جراحی لثه داشت و منم میخواستم باش برم که تنها نباشه، صبح انقدر شونه ام درد میکرد که نمیتونسم از تخت بلند شدم، هر طوری بود بعد نیم ساعت بلند شدم، دیدم بابام آماده شده و داره میره، گفت تو بعدا یک ساعت دیگه بیا دنبالم، وقتی از خونه رفت، رفتم به مامانم گفتم خیلی درد دارم، پماد زدم و شونه ام رو بستم و رفتم که بازم بخوابم

تازه 5 دقیقه بود چشمم گرم شده بود، مامانم صدام کرد که بلند شو برو دنبال بابات... انقدر دستم درد میکرد که فرمون ماشین رو به زور کنترل میکردم، یه دستی تو ترافیک خودمو رسوندم، جراحی طول کشیده بود، 45 دقیقه تو ماشین نشستم تا بابام اومد.

بابامو رسوندم خونه، رفتم داروخانه داروهاشو بگیرم، بعدشم باید میرفتم دانشگاه، که دیدم اصلا نمیتونم، زنگ زدم به استادم عذرخواهی کردم، اونم میگفت: واییی خانم فلانی، دست چپتون هس؟ مال قلبته، پاشو برو دکتر، ایست قلبی هس. خنثی تا رسیدم خونه، دختر عمه ام زنگ زد که رفته دنبلان گوسفند خریده داره میاد خونمون گریه

قبلا شنیده بودم که دنبلان برای جلوگیری از ریزش مو خیلی خوبه و به دختر عمه ام گفته بودم... خلاصه اومد خونمون. دختر عمه امم ازین ادم های تنبل از زیر کار در رو هست، خودم با این دست درد وحشتناک، دنبلان ها رو چرخ کردم و وسایل رو شستم تا مامانم غر نزنه...

خلاصه نشستیم و زدیم سرمون سبز بعدشم یه پلاستیک کشیدیم رو سرمون، بعد یک ساعت و نیم رفتم حموم که بشورمش.... چشمتون روز بد نبینه گریه لامصب مثل چسب و آدامس تو موهای خوشگلم گیر کرده بود... مامانم برام برس اورد، داشتم با زور تمام موهامو زیر دوش برس میکشیدم که یهو دیدم کف حموم پر از مو هست، وحشت کردم فکر میکردم کل موهام کنده شده، خیلی بد بود، کف حموم پرررر بود از مو، سیاه سیاه گریه

اصلا نمیتونسم تحمل کنم، درد شونه امم بیشتر شده بود، میترسیدم سکته کنم، با همون حوله سرم، با تن خیس خیس، با مامانم رفتم آرایشگاه کنار خونمون، موهامو از ته ته پسرونه کوتاه کردمگریه

نمیدونم چون با تن خیس رفتم خیابون، اینطوری شد یا فشاری که بم وارد شده بود، درد شونه ام افتضاح بود، هزار بار بدتر شد، حس میکردم انگار دارن شونه ام رو از جا میکنن، اصلا دست چپم در اختیار خودم نبود... هر چی پماد و کرم بود زدم و بستمش... سرمم درد گرفته بود، یه قرصی خوردم رفتم بخابم، خوابم نمیبرد از درد...

یه کم که خوابم برده بود، با گریه و اشک از خواب بخاطر درد شدید پریدم دیدم ساعت سه هست، فقط آه و ناله میکردم، که از صدام مامانم و بابام طبقه پایین از خواب بیدار شدن... برای اولین بار در عمرم ژلوفن خوردم، یعنی اگه جلومو نمیگرفتن، تمام بسته قرص رو میخوردم از بس درد داشتم.... کلی پماد نعنایی زدم رو شونه ام، شونه ام یخ کرده بود، فقط گریه میکردم از درد، بعدش از مستی قرص خوابم برد. همشم مجبور بودم این چند روز رو دست راستم بخوابم.. حس میکردم زخم بستر گرفتم نیشخند

خدا رو شکر امروز دردش قابل تحمل تر بود، رفتم دانشگاه و کارامو انجام دادم... حالا نتیجه اخلاقی نیشخند: نباید در زمستان با لباس یه لایی رفت زیر باران نیشخند نباید به حرف همه کس گوش داد نیشخندمیخواستم مثلا دنبلان بزنم، موهام پرپشت شه، بدتر کچل شدم مثل پسرها گریه نیشخند

+ پست زیر رو فقط برای دلم نوشتم، و احساساتی که داشتم... از پازل بودن زندگیم خیلی خوشال بودم، چون بالاخره حکمت همه چیز رو دارم کم کم درک میکنم... بعدا مفصل تر توضیح میدم همه چیز رو لبخند