ممنونم خدا، ممنونم که وقتی سال سوم دانشگاه بودم، با عین نشد که ازدواج کنم که الان پاگیر زندگی مشترک بودم... ممنونم که همون موقع با روباه ازدواج کردم تا بفهمم ازدواج چیز زیاد عجیب و غریب و خواستنی نیس... ممنونم که روباه انقدر بد بود که بتونم دل بکنم، بطوری که الان دیر به دیر اصلا یادم بیاد من یه روزی ازدواج هم کرده بودم... ممنونم که پدر به این خوبی بم دادی که کمکم کرد... 

خدا ممنونم که طلاقم گرفتم، تا الان دقیقا همون مقداری رو داشته باشم که لازممه، حتی یه چیزی بیشتر که بتونم از پس همه چیز ها خودم بر بیام... ممنونم که بخاطر طلاق سختی زیاد کشیدم تا یاد بگیرم چطوری باید زندگی کرد، یاد بگیرم تو شرایط سخت هم انسان نمیمیره....

خدایا ممنونم که بازم با عین نشد، تا تو راهی که میرم خللی ایجاد نشه... خدایا باورت میشه حتی ممنونم که هیچ مردی تو زندگیم نیس؟ میدونی چرا؟ چون الان دارم دوستام رو میبینم که بخاطر شوهراشون اصلا برنامه زندگی شون دست خودشون نیس و مجبورن از خیلی چیزا که دوست دارن بگذرن...

خدایا، ازت ممنونم... به خاطر معجزه این روزهات ممنونم... تمام زندگی ام و اتفاقاتش شده بود عین یه پازل، یه پازل که تکه های زشت و بی مفهومی و دردآوری داشت، که هر قطعه اش رو اصلا نمیدونسم چرا اینجوریه، چرا انقدر بی معنی و بد... چرا من؟... چرا من تو این سن؟ چرا به این زودی؟ چرا دوستام مثل من نشدن؟ چرا من کلکسیونی از بدشانسی ها و بدبختی ها نصیبم شد؟

الان، همین روزا، با دیدن معجزه ای که حتی باورم نمیشه بیدارم یا خوابم، قطعات پازل ام رو به خوبی کنار هم چیدی و چه نقش زیبایی به وجود اومده... نقشی که یه نفر که از زندگی من خبری نداره، برگشته با تعجب فراوان میگه: "خانم فلانی، من تا حالا خوش شانس تر از شما تو زندگیم ندیدم، ازین بهتر نمیشد واقعا!"

+ ممنونم خدا........