میرم تو فکر... با خودم میگم کلا بیام تو وبلاگم بگم خدافظ و من رفتم... چند دقیقه بعد میگم، نه این لوس بازیا چیه؟ آدمی که میخواد بره، باید بزنه کلا همه چیز رو حذف کنه... بعدش میگم، نه، مطمینا دلم برا اینجا بالاخره یه روزی تنگ میشه... از صفر شروع کردن هم که خیلی سخته، بهر حال اینجا من خیلی دوستان خوبی دارم که از حال هم خبر داریم... میگم رمزی بنویسم؟ نه، اینم فقط لوس بازیه، من که اینجا راز مگو نمینویسم... میگم، خب پس چرا کار کنم که آدم هایی که نمیخوام بخونن، نخونن؟... کاری نمیشه کرد...

بهر حال باید قبول کرد که همیشه کنار خوبی ها، یه سری بدی هایی هم هست... بهتره آدم بخاطر خوبی ها هم که شده، تحمل کنه... بیشتر که با خودم فکر کردم، دیدم، من اینجا رو به عنوان یه "مطلقه" باز کردم. روزی که در قعر زندگیم قرار داشتم، باید اینجا باز باشه، تا در آینده ای نه چندان دور از موفقیت هام بنویسم... بنویسم تا هر کی اینجا رو میخونه و شرایط مشابه من داره، بدونه که دنیا هیچوقت تموم نمیشه... میخوام همه بدونن، من با وجود تمام سختی ها و مشکلات مختلف، بالاخره به رویاهایی که میخواستم رسیدم...

رویاهایی که با وجود عین تو زندگیم، هیچوقت بهشون نمیرسیدم، رویاهایی که اگر طلاق نگرفته بودم، بهشون نمیرسیدم، رویاهایی که اگر شرایط خونه اونقدر خوب بود که من لوس و متکی به والدینم بار اومده بودم، بهشون نمیرسیدم... رویاهایی که الان وجود هر مردی تو زندگیم، باعث میشه بهشون نرسم... 

+ پیش دفاع، هفته جدید، و دفاع در هفته بعدیش، باشد که رستگار شویم نیشخند دارم اسلاید میسازم، تازه به نصف رسیدم، باید هر طور شده تمومش کنم تا امشب، ولی میدونم نمیشه نیشخند

+ خیلی از وبلاگ نویس های قدیمی هم که دارن ماشالا هی خدافظی میکنن و میرن، خیلی ها هم که خیلی وقته ننوشتن، اصلا یه وضعی شده!

+ خیلی خوشحالم، وضع خونه مون، روابطم با مادر و پدرم خیلی خوب شده، خیلی وقتا تو خونه که دور هم هستیم، یه گوشه میشینم و با خودم میگم، من چطوری ول کنم اینجا رو برم؟ ولی خب بهرحال دنیا همینه، ما باید بریم دنبال زندگی خودمون....  

+ میدونی کی خدا رو با تمام وجودم حس کردم؟ حس کردم و به راهی که میرم بیشتر ایمان اوردم؟ شبی که وقتی چشمام پر از اشک بود، حس میکردم بازم قلبم درد گرفته، نمیتونسم نفس راحت بکشم، اصلا اختیار خودمو نداشتم، قرآن خاک خورده سر طاقچه ام رو بعد دو سال، باز کردم، و دقیقا آیه قرآنی اومد که شش سال پیش بازم تو شرایط مشابه باز کرده بودم و علامت زده بودم آیه رو.... نه نفرینی کردم، نه بد و بیراهی گفتم، نه چیزی به دلم دارم، نه حقی بر گردنت احساس میکنم، نه چیزی این وسط هست که من ببخشم یا نبخشم، فقط میدونم، دنیا، پژواک اعمال ماست و تو روزی بدون شک، پژواک اعمال خودت رو خواهی دید... امیدوارم اون روز اونقدر دیر باشه که راهی برای جبران راه اشتباهت نمونده باشه و حسرت همه چیز رو با خودت تا آخر عمرت به دوش بکشی... 

+ من هنوزم خوبم لبخند، من خیلی قوی تر از این حرفام لبخند و میدونم که به تمام آرزوهام میرسم... اون روز، میام و مینویسم همین جا.....