رو تختم دراز میکشم و با خودم فکر میکنم... فکر میکنم چه چیزی ممکنه خوشحالم کنه. به هیچ نتیجه ای نمیرسم. هدف هام برام کم کم دارن غیرممکن و خیلی دور میشن.

صد بار با خودم قول و قسم خوردم با کسی درباره کارهام حرف نزنم، امان از دوستای فضول! ولی فکر کنم خودم خیلی احمقم که بلد نیستم کسی رو بپیچونم. دروغ خیلی بده، ولی مجبورم!

از استعداد و توانایی خودم برای کنار گذاشتن آدم ها بسیار در شگفتم! با آدم ها خوب و مهربونم، و بهشون وقت میدم تا اونجایی که میشه بم صدمه وارد کنن، بعد یهو ولشون میکنم، جوری که خودمم باورم نمیشه! و بعد قانونم درباره اونا: Go To Hell! تا الان معدود آدم هایی شامل این قانون شدن، که خودشونم خبر ندارن البته. ولی هیچ بازگشتی برای کسی که شامل این قانون بشه، وجود نداره...

دلم یه خبر خیلی خوب میخواد، یه کمک بزرگ میخواد، دلم یه دست خیلی بزرگ و قوی و مهربون میخواد که دستم رو بگیره و منو ازین جایی که هستم بکشه بالا. ازین استقلال لعنتی که باید همیشه خودم حواسم به همه چیز باشه، خسته شدم!

حال تایپ پایان نامه ندارم! اه، حال داوری مقاله مسخره استادم رو هم ندارم، کارهاشو میندازه گردن من!

سریال Game of Thrones رو دیدید؟ اگه نه، هیچوقت نبینین! همون mentalist رو ببینین بهتره!

+ بهترین و بهترین خبر خوشی که میتونم بگیرم.........