حس میکنم دارم کم میارم.... هر جاشو میگیرم یه جا دیگش در میره... هر جا رو درست میکنم یه جا دیگش خراب میشه... حس میکنم دارم کم میارم... دلم میخواد جا بزنم و تسلیم بشم... بقیه حداقل یکی رو دارن که با همکاری هم کارا رو پیش ببرن، من هیچکسی رو ندارم... تنهای تنها، یک تنه در برابر هر مشکلی، در برابر همه کارها و مشکلات... حتی اونایی که فکر میکردم کمکم میکنن هم کمکم نکردن... یا اونایی که هستن کاری ازشون بر نمیاد...

هی مشکل پشت مشکل، هی بدبیاری، هی بدبختی... خیلی خسته ام... میترسم تسلیم شم و یه روزی تو همین نکبت بمیرم............. ای کاش منم یه کم شانس داشتم... یه کم ....

خیلی خسته ام، دلم میخواد بخوابم... یه خواب عمیق، خیلی عمیق....