چند دقیقه پیش کتاب زبان رو باز میکنم. به عنوان شروع، برا تقویت اسپیکینگ چند تا سوال نوشته که مثلا جواب بدیم....

سوال اول: ?what was your favorite toy when you were a child

هر چی فکر میکنم، میگم آخه من اسباب بازی خاصی نداشتم که دیگه فوریت هم باشه... میرم سوال بعدی.

سوال دوم: ?What famous person would you like to visit for one hour

بازم فکر میکنم، میبینم کلا به ورزشکار خاصی علاقه ندارم، بازیگرها هم برام انقدر ارزش ندارن که بخوام یه ساعت باهاشون حرف بزنم، چی بگم آخه؟ مجری؟ خواننده؟ با اونا هم حرف مشترکی ندارم بزنم... یهو به ذهنم رسید: هاااا، پرزیدنت او*با*ما نیشخند برم یک ساعت باهاش حرف بزنم، بگم تورو خدا گر*ین کارت آمر*یکا به من بدید، من خیلی بچه خوبیم، مطمئنم در عرض نیم ساعت مخشو میزنم، انقدر که حتی امکان داره، بگه بیا دستیار خودم بشو اصلا خنده از اونجایی که سوالات نباید سی*اسی جواب داده بشن، از خیر اینم میگذرم میرم سوال بعدی.

سوال سوم: .Talk about an event in your life that made you very happy

میگم آخه اینم شد سوال؟ من اصلا ایونت شاد کننده داشتم؟ خنثی بیشتر که فکر میکنم میگم هاااا لحظه طلاق نیشخند... بگم لحظه ای که داشتم از محضر به تنهایی برمیگشتم خونه، هوای ابری، حسی خاص، رهایی و ازین چرت و پرت ها.... ولی خب اینا رو هم که نمیشه تو اسپیکینگ زبان گفت... میریم سوال بعدی خنثی

سوال چهارم: .Describe an object that is very special in your life

اسپیشال؟ متفکر یه شی اسپیشال برا من میتونه چی باشه؟ کادوی خاصی از آدم خاصی گرفته باشم؟ والا تا حالا هیچ آدم خاص و غیر خاصی به من کادو ندادهافسوس چیزی ساخته باشم؟ هنر صفر! بگم لپ تاب و تبلتم که وسایل کاریم هستن؟ ....  هیچی نگم بهتره... میریم سوال بعدیخنثیخنثی

سوال پنجم: .Talk about an important lesson you have learned from a person

بله این سوال خوبیه.... خیلی درس ها یاد گرفتم.... نیشخند اول از همه از مادرم یاد گرفتم، چطور مادری نـــــــــــــباشم. از عین عین یاد گرفتم، طرف انسان های سست عنصر بی عرضه نرم. از روباه یاد گرفتم، چرا به مردم ظلم نکنم، چرا حق دیگران را نباید خورد. از پدرم یاد گرفتم، چگونه پدری برای فرزندام انتخاب کنم. از صدیقه یاد گرفتم، چگونه در مقابل انسان های شکست خورده، از وضعیت عالی زندگیم تعریف نکنم. از استاد احمقم یاد گرفتم، چگونه با زندگی تحصیلی یک دانشجوی بدبخت که تنها داراییی اش درسش است، بازی نکنم. و مهمترین درس: از دنیای سخت، یاد گرفتم که چگونه خودم را دوست داشته باشم، چگونه اوقاتم را با خودم پر کنم، چگونه قوی باشم، چگونه باز هم در شرایط سخت لبخند بزنم، چگونه وابستگی ام را از آدم ها به کل قطع کنم، چگونه بر روی پاهام بایستم، چگونه هنوز امیدم را حفظ کنم؟ چگونه باز هم لبخند بزنم؟ چگونه لبخند...؟ 

+ تغییرات عمده ای درونم رخ داده، یه حس های خاصی دارم... یه حس های عجیبی که تا حالا تجربه اشون نکرده بودم، گذر زمان، بزرگتر شدن، عاقلانه تر فکر کردن، حتی کهولت سن نیشخند

+ خدا هیچوقت دعاهای منو مستجاب نمیکنه، عهد یکی از دعای چند وقت قبلمو تو هوا گرفت... که اطرافم خالی از هر جنس مذکری بشه خنده بله، زندگی خیلی خوبه اینطوری.. اعصاب خوردی و استرس و قهر و دعوا و منت کشی، هزار تا مشکل... ازدواج برای خانم ها در جامعه ما بیشتر یه حرصه تا وسیله ای برای تامین نیاز ها... یه جور هدف غایی هست... من هدف هام رو شیفت دادم بر پایه ای محکم تر مژه البته تا اطلاع ثانوی نیشخند

 

+ هی پشت سر هم جریمه ماشین، همش هم بخاطر جای پارک، تا الان نزدیک به 200 تومن دادم بخاطر جریمه های جای پارک، یعنی اگه پلیس پشت دانشگاه رو بفهمم کیه....

+ اعتیاد شدید به سریال مزخرف the mentalist.... ملت رو تیر چراغ برق میگیره منو چراغ موشی خنثی هر چند که رفتم آخر ماجرا رو تو ویکی خوندم ولی باید ببینمش تا اخر، فعلا وسط فصل 5 هستم! (آیکون آدمی که از مشغله زیاد زده به کله اش!)

+ سخته بگم، ولی میگم، خدایا شکرت!