گفتی که : می بوسم تو را گفتم : تمنا می کنم

گفتی که : گر بیند کسی ؟ گفتم که : حاشا می کنم

 

گفتی: ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در ؟

گفتم که : با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتی که : تلخی های من گر ناگوار افتد مرا

گفتم که: با نوش لبم ،آنرا گوارا می کنم

 

گفتی : چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟

گفتم که : من خود را در او عریان تماشا می کنم

 

گفتی که : از بی طاقتی ،دل قصد یغما می کند 

  گفتم که : با یغماگران ، باری مدارا می کنم

 

گفتی که : پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که : ارزان تر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتی : اگر از کوی خود ، روزی تو را گویم برو؟ 

  گفتم که: صد سال دگر امروز و فردا میکنم

 

گفتی : گر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم

 گفتم : ز تو دیوانه تر ، دانی که پیدا می کنم    

بعدا نوشت: همیشه این شعر رو دوست داشتم..به دلم میشینه...دوست دارم یه روز یکی اینو برام بخونه!
+ نمیدونم چرا این روزا همه وبلاگ نویس ها سرد شدن! مثلا دم عیده.... چند تاشون، که ماه به ماه نمیان، دو سه تا خداحافظی کردن، بقیه هم بعضی وقتها هستن، بیشتر وقتها نیستن.... به هر حال باید قبول کرد، هر اومدنی، یه رفتنی هم داره.... منم سرد شدم، دوست دارم دیگه ننویسم.... شاید منم یه روز رفتمناراحت