قصدم این بود که بیام و بدون هیچ توضیحی یک پاراگراف بنویسم که تا مدت طولانیی نخواهم بود ولی حتما برمیگردم.... دلیل اصلیش این بود که نمیرسیدم بیام و به کامنت ها جواب بدم... روم نمیشد همینطوری بیام بنویسم بدون اینکه به کامنت های پر از محبتتون پاسخ بدم... دوستان خوبی که چند بار اومده بودن و حالم رو پرسیده بودن... (چند بار اسماتون رو تایپ کردم ولی از ترس جا انداختن کسی، پاک کردم) میدونید که اسمای تک تک تون تو ذهنم هست و میشناسمتون... دیدن کامنت هاتون بم انرژی و امید میده که هنوز هم دوستای خوبی دارم...

از قصدم منصرف شدم... فکر کردم شاید بدون جواب تایید کردن کامنت هاتون اونقدر ناراحتتون نکنه، در عوض با نوشتن و خبر دادن از خودم شاید خوشحالتون کنم، مخصوصا اون دوستایی که نگرانم بودنلبخند

+ یه مدت طولانی هست که کلا از اینترنت و دنیای مجازی فاصله گرفتم... تا حدی که تو وایبر یا واتس، جواب دوستامم دیر و خیلی خلاصه میدم... و زیاد چک نمیکنم... تا حدی که امروز دوست صمیمی ام صدیقه، بام دعوای شدیدی کرد و از دستم عصبانی بود... رفتم تو لاک خودم... با کسی درباره مشکلات و زندگیم دیگه حرف نمیزنم... 

+ الان فک کنم یک هفتس رنگ آفتاب رو هم ندیدم، امروز میخوام برم آرایشگاه بعد یک قرننیشخند 

+ همانا از بهترین روزهای زندگی، روزهایی است که انقدر سر آدم شلوغ باشد، که اصلا نرسی گوشی ات رو چک کنی، گوشی ای که تنهایی دوست داشتنی ات را بیشتر به یادت می آورد و شب از خستگی، ساعت 11 و نیم سر به بالشت بگذاری و نفهمی کی خوابت برده... حال بیشتر این روزهای من اینه...

+ بعد از شکست سختی که تو کارای پایان خوردم و کلا بیخیال مقاله دادن و اینا شدم، با خودم کنار اومدم، گفتم: رستا زندگی تو سراسر شکست و بدبختی بوده، الانم هر کاری کنی درست نمیشه، صفر صفری کلا تو شانس، حالا دو راه داری: یا بشینی و هی بنالی، یا بلند شی و حداقل دو و سه بگیری... من راه دوم رو انتخاب کردم... و به دانشگاه رفتنم ادامه دادم... از صبح تا 8 شب... تاریکی تاریک... تا حدی که اگه تو آزمایشگاه، یکی سرمو میبرید، آب از آب تکون نمیخورد تا فردا صبحش... الان یک هفتس نرفتم و کارامو تو خونه انجام میدم ولی از هفته بعد بازم میرم... قرار شد فعلا همین ها رو جمع و جور کنم و آخر ترم دفاع کنم...

+ دیر فهمیدم که باید چطوری زندگی کنم... دیر فهمیدم که چطوری باید عاقل باشم... دیر فهمیدم که رفتار درست و خانومانه باید چطوری باشه... دیر فهمیدم که تو زندگی ات بعضی چیزا فقط یه بار اتفاق میفته... اگه همون یه بار فرصتت رو خراب کنی، دیگه جبران نخواهد شد........

+ قربون خدا برم...حدودا یک ماه پیش، ما باید یه امتحانی ثبت نام میکردیم، دوستام ثبت نام کردن و به دلیل حسادت یا هر چیز دیگه ای به من نگفتن... ظرفیت و پر شد ... تو همون بحبوبه شکست پایان نامم بود... واقعا دیگه حسی مزخرف تر ازون تو زندگیم تجربه نکرده بودم... به هر دری زدم ولی نتونسم ثبت نام کنم... حتی ظرفیت های جدید هم باز شد ولی تو شهر من نشد... هر روز سایت رو چک میکردم، فکر کنم هر نیم ساعت یه بار... تا بالاخره با 20 روز تاخیر برای شهر منم باز شد و من فوری ثبت نام کردم و در عرض یه روز باز همه جا پر شد... هر چند تاریخ امتحان من از دوستای نامردم دو ماه عقب تر افتاد...

بعد از پر شدن دوباره تاریخ ها، ایمیل اومد برای دوستان نامرد که متاسفانه امتحانات تا تاریخی که شما ثبت نام کردید، لغو شده، پولتون رو پس بگیرید... بیچاره ها تو سر خوشون میزدن که چه کار کننخنده تاریخ من که دیرتر بود لغو نشده بود... مجبور شدن تو تاریخ هایی حتی دیر از من ثبت نام کننخنده نمیگم خوشحال نشدم و اینا، چون دروغهنیشخند

+ تو راهی که میرم و تو کارام، خدا آدم های بسیار خوبی سر راهم قرار داده... خوشحالم که هر سوالی یا کمکی بخوام هستن... بزرگترین شون پسرعموم هست... خدا حفظش کنه... دکتر میم نیشخند، دوستام شین خقلب، شین یزبان، همکلاسیم آقای حلبخند، حتی آقای دکتر علبخندلبخند... اینا رو فقط و فقط نوشتم که اگه یه روزی به آروزهام رسیدم، هیچوقت یادم نره که با کمک چه کسایی تونسم... خیلی دوست دارم بتونم یه روزی خوبی هاشونو جبران کنم....

+ شاید دیر به دیر بیام و سر بزنم... نگرانم نشیدلبخند توی دوران چندان جالبی از زندگیم قرار ندارم... آخر این ترم همه چیز تموم میشه و به بیکاران مدرک دار جامعه یک عدد اضافه میشه، و اونوقت تمام وقتم آزاده، حتما جبران میکنم... بازم میگم دوستتون دارمقلب