در اوج شکست قرار دارم... تا حدی که به خودم میگم: شاید باید تو اون زندگی لعنتی میموندم... شاید فرق داشتن و یک زن معمولی نبودن در حد و اندازه من نبود... شاید باید مثل هزاران زنی که با بدبختی میسوزن ولی زندگی میکنند منم میسوختم و زندگی میکردم و دم بر نمی آوردم... شاید باید ...

خیلی سخته... واقعا سخته... 5 ماه همه زندگی و وقتت رو بذاری رو یک مسئله، صبح و شب بری دانشگاه، هزاران سختی رو تحمل کنی آخرش بفهمی تمام این زحماتت دود شد و رفت هوا... آخرش بفهمی دیگه حتی خیلی دیر شده برای یه شروع دوباره... بفهمی شهریور تمام شد و تو هنوز...

مخصوصا وقتی میبینی بقیه دوستات دارن دفاع میکنن و فارغ التحصیل میشن... تو خواستی یه ترم بیشتر بمونی تا بتونی یه کار خوب تحویل بدی، نه مثل بقیه سمبل کاری و سر هم بندی... ولی الان میبینی حتی از اون ها هم عقب تری...

اوج سردی، اوج بی انگیزگی، اوج شکست، اوج درماندگی، اوج ناچاری رو تجربه میکنم... شکست که بخوری، یه بار حتی دو بار میتونی بلند شی، ولی بار سوم... بار چهارم...

بازم به خودت امید میدی، بازم میگی من کم نمیارم، هر طور شده میخوایی با چنگ و دندون این همه زمان و انرژی رو به یه نتیجه ای برسونی ولی وقتی از پایه غلطه چه کار میتونی بکنی؟ از استاد احمقم، بنالم؟ که وقتی هیچی از موضوع من حالیش نیس، چرا ایده مزخرف میده؟!؟ چرا برا خودش راه کار ارائه میکنه؟!؟ چرا ... ؟

+بعدا نوشت: فقط مینویسم که دنیا یادش بمونه، خدا یادش بمونه، خودم یادم بمونه...  با اشک هایی که بند نمیان همش به خدا میگم من که دیگه نه ازت خوشبختی خواستم، نه همسر خوب، نه ازدواج، نه عشق... گفتم به درسم میچسبم و رو پاهای خودم زندگی میکنم... چرا اینو هم داری ازم میگیری؟ من که براش جون کندم...