دلیل این دلتنگی نیمه شبی، این غم بی وقت، این حس بدبختی عظیم، این غصه عمیق.... برام آشناست.... قبلا هم سراغم اومده بوده... مثل قبلاها اذیتم نکرد... نمیدونم، شاید خودم نمیفهمم...خودم حس نمیکنم... من تا اینجا کشیدم، تا اینجا موندم و تحمل کردم... ازین به بعد هم میتونم... ولی شدیدا نیاز ب آغوش یک دوست دارم، آغوش پدرم، یا مادرم، یا خواهرم، یا صدیقه... دلم های های گریه کردن های بلند می خواد... دلم یه کم امید میخواد... دلم صدای یک خدا رو میخواد که بم بگه اگه تا الان بد گذشته، خیلی هم بد گذشته، ولی آینده مال منه... دلم یک خدا رو میخواد.... 

خدایا، خودتم خوب میدونی خیلی وقته یاد گرفتم برات تعیین تکلیف نکنم... یاد گرفتم چیزی رو به زور ازت نخام... یاد گرفتم بدون هیچ استرس و دغدغه ای چشمامو ببندم و تلاشمو انجام بدم و بذارم نتیجه هر طوری که میخواد رقم بخوره... ولی ازت خواهش میکنم... بت التماس میکنم دیگه سیلی خوردن ازین دنیا بسه... دیگه اشک های گاه و بی گاه بسه... دیگه شکست بسه... دیگه غم و غصه، ناراحتی و حسرت بسه... بذار منم یه کم زندگی کنم... فقط یه کم...

الان، ساعت 5 صبح، هیچکسی نیست... با تو حرف زدم.... خدایی ک به من لبخند میزنی.....